سریال You

نوشته شده توسط آیدا مرادی آهنی

 

آخرین بازمانده

سریال youاستاندال به ما گفته بود که عشق چقدر می‌تواند مهلک باشد، و پروست از درد حسادت عشق نوشته بود که چه‌طور عشق ما را تبدیل به رنج‌بری می‌کند که مانند یک کارآگاه به دنبال معشوق بیفتیم، در هر کلمه‌اش دنبال نشانی از دیگری باشیم و در هر حرکتش تهدیدی علیه رابطه‌مان پیدا می‌کنیم. احتمالاً برای جو گلدبرگ هم خیلی چیزها از این‌جا شروع شد. از حسادت و تحقیر شدن در عشق. عشق والاترین اتفاق زندگی او است. او هنوز به عشق‌ در نگاه اول اعتقاد دارد. وقتی بِک برای اولین بار پا به کتابفروشی مونی می‌گذارد همان‌طور که توی قفسه‌ها دنبال کتاب می‌گردد جو گلدبرگ عاشق شده و توی ذهنش مثل شرلوک هولمز زندگی دختر را می‌نویسد؛ سنش، علائقش، راه‌هایی که با آن می‌شود دل او را به دست آورد. این روش به نظرمان اغراق شده است اما آیا این همان کاری نیست که به محض دیدن آدم‌هایی می‌کنیم که به نظرمان می‌توانند عاشق ما باشند؟ از خودمان می‌پرسیم یعنی سنش چقدر است؟ کجا زندگی می‌کند؟ تنها است؟ رفتارش خشن است؟ ساده است؟ آن حرفی که می‌زند دروغ است؟ منتها گاهی آدمی که انتخاب می‌کنیم آدم ما نیست. مشغول است و زندگی‌اش را آدم‌های زیادی پر کرده اند. از قبل جاها رزرو شده. ما دیر رسیده‌ایم. بعضی از این آدم‌ها شاید عمری را با او گذرانده باشند. بعضی‌ها آن‌قدر عزیز‌ند که بهتر است اصلاً وارد رقابت با آن‌ها نشویم. اخلاق چندتا از آن دوست‌های قدیمی را باید بپذیریم، اما این‌ها هیچ‌کدام روش جو گلدبرگ نیست. وقتی بک مثل یک مشتری مؤدب شروع به خداحافظی می‌کند فکروخیال‌های جو هم شروع می‌شود. لبخند بک را لبخندی پر اشاره می‌بیند، و نگاهش را یک نگاه مخصوص. نمی‌توانیم سرزنشش کنیم. ما هم در اولین برخوردها دنبال نشانه‌ایم. دنبال ردی در نگاه و کلام کسی که به ما بگوید او هم حسی مشابه دارد و مشتاق است که یک قدم دیگر به او نزدیک شویم. حرکات او را به عنوان اجازه تلقی می‌کنیم. اجازه‌ی ورود به دنیایش. اما ورود به دنیای دیگری برای جو مراسم و آیین مخصوص به او را دارد. اولین کارش یک تحقیق میدانی مفصل است. بک کجا زندگی می‌کند؟ حساب‌های مجازی‌اش چگونه‌اند؟ بچگی‌اش چه‌طور بوده؟ اشتباه از شما است اگر فکر می‌کنید اسم این‌ها کنجکاوی غیر عادی، یا سرک کشیدن به زندگی خصوصی دیگرا‌ن و در یک کلام فضولی است. از نظر جو گلدبرگ این‌ها وظیفه‌ی عاشق است. آیین روزهای اول آشنایی است و توی همین روزها جو می‌فهمد که چقدر آدم‌ها می‌توانند ناامیدکننده باشند و عشق چقدر فریبکار است. دیر یا زود همه‌ی عشاق این حالت یا بهتر است بگوییم این وضعیت را تجربه می‌کنند اما نه در هفته‌های اول و نه وقتی که طرف مقابل هیچ از این عشق خبر ندارد. از آن‌جا که جو یک طرفه به دنبال این عشق رفته هیچ هم عجیب نیست که  رنج و آزار عشق را زودتر حس کند. با این حال این‌جا می‌شود کمی مکث کنیم و از خودمان بپرسیم اگر در همان روزهای طلایی آشنایی‌مان با دیگری -که فقط احساسی از سرخوشی به او داریم و به گمان‌مان خیلی آهسته به او نزدیک می‌شویم- اگر در همان روزها تلفن همراهش یا لپ‌تاپش کنار ما باشد به آن سرک نخواهیم کشید؟ و اگر هم سرک نکشیم چنانچه در همان روزها -خیلی ناخودآگاه و تصادفی- متوجه جزییات بیشتری از زندگی خصوصی او شویم آیا همه‌‌ی آن احساسات لطیف و ملایم‌مان راه دیگری پیدا نخواهد کرد؟ چه‌طور احساسات ما منحرف خواهند شد؟ چه کارهای احمقانه و خطرناکی ممکن است از ما سر بزند و مهم‌ترین سؤال: چه‌قدر خطرناک؟ ما تا کجا پیش می‌رویم؟ به نظر می‌رسد جو گلدبرگ خیلی بیشتر از این حرف‌ها پیش خواهد رفت و کم‌کم برملا می‌شود که این راه را قبلاً هم رفته است. بک اولین معشوق بدشانس زندگی جو نیست.

هرچه هست جو حالا مثل خدایی از دور بک را زیر نظر دارد. بدبختی‌هایش را تماشا می‌کند و گاهی حتی فکر می‌کنیم از این رنج‌های بک بدش نمی‌آید. آن‌ها را عقوبت عشق ورزیدن بک به آدم‌های به دردنخور می‌داند. وقتی دوست پسر جفاکار بک را زندانی می‌کند تعجب می‌کنیم؟ کمی، اما چرا فکر کرده بودیم جو این کار را نمی‌کند؟ وجود بنجی در آن اتاقک شیشه‌ای تقریباً ما را یاد هانیبال لکترِ سکوت بره‌ها می‌اندازد. این‌که گاهی بنجی از توی آن اتاقک کنترل جو را به دست می‌گیرد و راهنمایی‌اش می‌کند تا با بک چطور رفتار کند. گاهی آن‌قدر جو تحت تأثیر قرار می‌گیرد که گمان می‌کنیم  بنجی توی آن سلول شیشه‌ای از جو رهاتر است. جو توی دام یک عشق نامعلوم و مریض افتاده و بنجی حتی عین خیالش هم نیست که بک را از دست بدهد. نکته این‌جا است که هانیبال واقعی خود جو است. و با بلایی که سر بنجی می‌آورد این را ثابت می‌کند. در قاموس این کتابفروش جوان و مرموز، اولین وظیفه‌ی یک عاشقْ کنار زدن همه‌ی دوست‌ها و غریبه‌های زندگی معشوق است. اما تا کجا می‌خواهد پیش برود؟ غیر از این است که اگر همین‌طور ادامه دهد باید همه‌ی اهالی نیویورک را بکشد؟ ولی اصلاً خیلی چیزها زیر سر همین شهر لعنتی است. شهری که درآن، زیر یک کتابفروشی قدیمی و باوقار و اصیل، زیرزمینی برای کشتن آدم‌ها وجود دارد و در همسایگی یک مرد مجرد، مردی هر شب زنی را به باد کتک می‌گیرد. این‌جا است که جو تصمیم می‌گیرد جای این حمام خونْ جا توی دل بک باز کند. اما با رفقایش چه می‌تواند بکند؟ با این رفیق حسود و زیادی دلواپس بک که کم از کارآگاه ندارد و از همان ابتدا شمشیر را از رو بسته؟ جو ابداً فکر نمی‌کرد بین دوست‌ها و اطرافیان معشوقش کسی باشد که از خود او بیمارتر است و خطرناک‌تر. کسی که می‌تواند دست به هر کاری بزند. اما مخاطب سریال تو هم مانند بک بالاخره آن سؤال اصلی را مطرح می‌کند؛ چرا بک از زندگی جو چیزی نمی‌داند؟ دوستان و والدین جو کجا هستند؟ فقط این نیست که مرد نخواسته اطلاعاتی از خودش بدهد. ما وقتی همه‌ی حواس‌مان پیش معشوق است فقط می‌خواهیم بشنویم، می‌خواهیم ذره ذره زندگی او را ضبط و حفظ کنیم. جو تمام مدت مشغول این کار بوده و حالا تنها جوابی که می‌تواند به بک بدهد بردن او به آن زیرزمین است البته بی‌آنکه بگوید همان‌جا دوست پسر سابق او را کشته. جو از تنهایی‌اش هم می‌گوید. جو صبحانه برای معشوقش می‌خرد. تخت او را سرهم‌بندی می‌کند. جو مهربان است یک عاشق واقعی است و بالاخره همان‌طور که خودش می‌گوید او آخرین بازمانده از رمانتیک‌های روی زمین است. شاید باید از این بازمانده‌ها ترسید. آدم‌هایی که عشقْ نه یک رؤیا، که مأموریت‌شان است و بعد خود زندگی‌شان می‌شود. آدم‌هایی که پا می‌گذارند روی پدال احساسات و هیچ ترسی ندارند از این‌که با سر به سمت دیوار مرگ بروند؛ چه مرگ دیگری و چه مرگ خودشان. ابدیت برای آن‌ها همین است. حالا که حرف از ابدیت شد می‌شود به مغازه‌ی کنار کتابفروشی هم اشاره کرد. هر بار که نمایی بیرونی از خیابان می‌بینیم تابلوی مغازه‌ی همسایه‌ی کتابفروشی با عنوان نیروانا توجه‌مان را جلب می‌کند. درست پهلو به پهلوی زیرزمین که جو در آن آدم‌ها را به سوی مرگ و نیستی می‌فرستد مغازه‌ای ابدیت را صدا می‌زند و ما هیچ از آن مغازه خبر نداریم. چون ابدیت از نظر جو یعنی عشق، و عقوبت خیانت به اصول عاشقانه. این چیزی بود که دوست‌دختر قبلی جو یعنی کندیس نمی‌فهمید. هیچ کس از کندیس خبر ندارد. دختری پر‌انرژی که مدتی بعد از ورود به زندگی جو برای همیشه از امریکا به ایتالیا رفت و مردی که با او به جو خیانت کرده بود هم خودش را از ساختمانی به پایین پرتاب کرد. ابدیتی وجود ندارد و یا اگر هم وجود دارد، همین خرده اتفاق‌های زندگی جو گلدبرگ است. تضادی که بین جو و پیچ سلینجر به وجود می‌آید شاید یکی از بخش‌های مهم سریال تو باشد. رودرویی دو عنصر بد و بدتر، دو نیروی شر و غیر قابل اعتماد که هر کدام تا حدی آن یکی را می‌شناسد و می‌خواهد او را کنار بزند. تحقیرهای این دوست افاده‌ای بالاخره کار خودش را می‌کند. جو به خانه‌‌ی پیچ سرک می‌کشد، کتابش را می‌دزدد، تعقیبش می‌کند و توی سنترال پارک به او حمله می‌کند ولی کشیده شدن این مبارزه از شهر به حومه‌ی شهر و اوج این کشمکش در آن خانه‌ که به قلعه‌ای دیزنیایی می‌ماند ما را یاد پیرنگ کهن‌الگوی انتقام می‌اندازد. اما راستش قبل از هر چیز روانی هیچکاک را به یادمان می‌آورد. جو با آن صورت استخوانی می‌تواند یادآور چهره‌ی نورمن بیتس هم باشد. حضورش در متل این تبادر را دو چندان می‌کند. هرچه جلوتر می‌رویم لایه‌های تاریک ذهن این پسر جوان بیشتر آزاردهنده می‌شود و اتفاقاً خود جو هم بیشتر به توانایی‌هایش در انجام شر پی می‌برد و هرچه این شناخت بیشتر می‌شود اعتماد به نفس جو هم افزایش پیدا می‌کند. او واقعاً خدای عشق و پرودگار خشمگین این شهر است. نه خطاهای دوست دختر خودش را می‌بخشد نه دیوانه‌بازی‌های دوست‌پسر زن همسایه را. جو گلدبرگ می‌توانست یکی از آن آدم‌های بازگشته از ویتنام باشد. یک تراویس بیکل دیگر. کسی که به دنبال برقراری خیر، خون به پا می‌کند.

نقطه‌ی برجسته‌ی دیگری که در سریال تو وجود دارد جایی است که جو بعد از همه‌ی جنایت‌هایش، جان کسی را نجات می‌دهد. این آیرونی شخصیت و این تقابل دو روحیه در او شخصیت جو گلدبرگ را تا حد زیادی برای ما ارتقاء می‌دهد. با نجات آدم‌ جدید تازه می‌فهمد که می‌شود آدم دیگری هم بود و می‌تواند غیر از مرگْ چیز دیگری هم به آدم‌ها بدهد. در این نقطه از یک سو آن اعتماد بنفس خداگونه در او چند برابر می‌شود. حالا او فکر می‌کند که توانایی کارهای بیشتری دارد. می‌تواند تصمیم‌های مهم‌تری بگیرد و چنانچه بخواهد می‌تواند مانع مرگ آدم‌ها هم بشود، به همان آسانی که توانایی از میان برداشتن آن‌ها را دارد. اما از سویی داستان به ما می‌گوید که این کار جدید قرار نیست ذات و روحیه‌ی جو را عوض کند. جو همچنان همان است که بود. او آدم زندگی بخشیدن به دیگران نیست. اصلاً زمانه هم چنین زمانه‌ای نیست که یک قاتل بعد از چند قتل و با نجات کسی زندگی‌اش را عوض کند. هرچند باید پرسید اصلاً چنین زمانه و چنین آدم‌هایی در طول تاریخ و جایی غیر از حکایات کهن وجود داشته اند؟

لحظه‌ای که بک سقف حمام را کنار می‌زند و آن جعبه‌ی جرم را پیدا می‌کند آن لباس‌های زیر و آن دندان‌ها و ساعت بنجی دیگر هیچ جای شکی برایش باقی نمی‌ماند که تمام مدت با یک قاتل زنجیره‌ای معاشرت می‌کرده. سزای دانستن همچین چیزی هم در قانون‌های جو نوشته شده: اتاقک شیشه‌ای. بک که به اتاقک شیشه‌ای پا می‌گذارد دنیای جو هم عوض می‌شود دیگر هم برای عاشق بودن و هم برای قاتل بودن ناامیدتر درمانده‌تر و البته خشمگین‌تر از همیشه است اما همچنان نیت خیر دارد و همه‌ی سعی‌‌اش این است که بک این را بفهمد، که درک کند بنجی هیچ‌وقت دوست پسر خوبی نبوده و یک برده می‌خواسته نه یک دوست. کشتن همه‌ی این آدم‌های رذل به خاطر بک بوده و این که او آرامش داشته باشد و با خیال راحت کتابش را بنویسد. منتها بک انگار هیچ درک و شعور فهمیدن این همه لطف را ندارد. تنها کاری که از بک برمی‌آید نوشتن است. اگر قرار است در آن اتاقک شیشه‌ای معجزه‌ای اتفاق بیفتد فقط کلمه‌ها می‌توانند این کار را بکنند. داستانی که بک در آن اتاقک می‌نویسد اصلاً داستانی عاشقانه نیست ولی نشانه‌ی عشق بک به جو است و عشق همان پاشنه‌ی آشیل این رمانتیک درمانده است. ما به عنوان مخاطب به ندرت می‌توانستیم چنین پایانی را برای سریال تو پیش‌بینی کنیم. داستان با یک ضربه‌ی بزرگ به انتهای فصل اول می‌رسد و برای مبهوت کردن ما یک قدم بلندتر هم برمی‌دارد و آن وقتی است که کندیس، کندیس واقعی از در کتابفروشی تو می‌آید و بین قفسه‌ها پرسه می‌زند.

 

درباره

آیدا مرادی آهنی، متولد سال ۱۳۶۲ در تهران و فارغ‌التحصیل رشتۀ مهندسی برق در مقطع کارشناسی از دانشگاه آزاد اسلامی واحد تهران مرکزی است. او تاکنون مجموعه داستان «پونز روی دم گربه» (نشر چشمه) و رمان‌های «گلف روی باروت» (نشر نگاه) و «شهرهای گمشده» (کتاب سده) را به رشتۀ تحریر درآورده و با نشریات مختلفی از جمله ماهنامه تجربه، دو هفته‌نامه هنر و سینما، مجله کرگدن، مجله فیلمخانه و ... همکاری داشته است. نشانی تارنمای اختصاصی او: http://aidamoradiahani.com/