سرگذشت ندیمه

نویسنده: آیدا مرادی آهنی

 اتوود در ترسیم جهان رمانش از کلیه‌ی حوادث و اتفاقات وحشتناکی الهام می‌گیرد که در همه‌ی نظام‌های توتالیتر شاهد آن‌ها بوده. تجاوز به زنان، کنترل افکار، شکنجه‌های جنسی، شستشوی مغزی و… یادآور فجایع نظام‌های کمونیست، فاشیست و خفقان حکومت‌های دیکتاتوری‌اند. از این منظر وقتی به اتفاقات زندگی ندیمه‌ها نگاه می‌کنیم مجموع آن به نظرمان یک شکنجه‌ی عظیم است. عظیم نه از لحاظ کمّی بلکه این‌جا منظور از عظیم، بازه‌ای به وسعت تاریخ است.

مارگارت اتوود در مورد نگارش رمان «سرگذشت ندیمه» می‌گوید زمانی آن را می‌نوشته که جمهوری شوروی هنوز بر سر کار بوده، و آن‌سوی دیوار برلین، آلمان شرقی برای ارعاب مردم، هر هفته بمبی منفجر می‌کرده است. داستان‌های زیادی هستند که در چنین زمانه یا روزگاری مشابه آن نوشته شده‌اند و می‌شوند؛ و تقریباً در همه‌ی آن‌ها می‌توان ردپای ترس و ارعاب را دید. ذهنیت نویسندگان همه‌ی آن‌ها نسبت به بروز هر ویژگی غیرانسانی از جانب آدم‌ها به اندازه‌ای حساس است که مانند یک فیلتر به روشن‌ترین شکل ممکن سعی در بازتاب آن‌ها دارد. اما رُمان اتوود تنها بازتاب زمانه‌ی خود او نیست. او به بهترین شکل ممکن از اتفاقات وحشتناک و بی‌رحم زمانه‌ی خودش استفاده می‌کند تا روزگار دیگری را ترسیم کند. گذشته و مخصوصاً حال را به کار می‌گیرد تا آینده را مجسم کند. و واقعاً هم که به سراغ نوشتن چنین رمانی رفتن، بلندپروازی و جاه‌طلبی درخوری را طلب می‌کند. خود اتوود در این‌باره گفته که فکر نمی‌کرده وقتی از جایگزین شدن حکومت دموکرات امریکا با نظامی توتالیتر حرف می‌زند چندان باورپذیر باشد. این رُمان، غیر از سریال بروس میلر، پیشتر برای اُپرا، فوتورُمان و یک فیلم مورد اقتباس قرار گرفت. اما چه باعث شد که بعد از انتشار کتاب تاکنون، داستان و یا آثار اقتباسی از آن، برعکس نگرانی‌های اولیه نویسنده باورپذیر و بیشتر از آن تأمل‌برانگیز باشند؟

«سرگذشت ندیمه»، پیش‌ از هر چیز نشان می‌دهد که چه‌طور در مدتی نه چندان بلند، یک جامعه می‌تواند تغییر شکل دهد. می‌شود رییس‌جمهور یک کشور کشته شده و قانون اساسی آن لغو شود. اما آیا همه‌ی این‌ها حاصل همان زمان کوتاه است؟ در طول داستان هر از گاهی که شخصیت اصلی یعنی اُفرد، با فلش‌بک به گذشته برمی‌گردد و جزئیاتی را مرور می‌کند و همه‌ی این‌ها او را به این نتیجه می‌رساند که از مدت‌ها قبل، تشکیل چنین حکومتی به صورت یک جهان آرمانی در ذهن رجال آن وجود داشته. اتفاقاً وقتی آدم‌هایی مثل فرمانده و همسرش هم به گذشته برمی‌گردند می‌شود این را دید که چه‌طور این فضای خوفناک به صورت یک آرزو در ذهن آن‌ها از سال‌ها قبل زندگی می‌کرده است. یک جنین فکری که توانسته همه‌ی سلول‌های دیگر را نیز به خدمت بگیرد. و سرانجام به شکل هیولایی به دنیا آمده است. اتوود پیش از هرچیز به این امر اشاره می‌کند که تحولات بزرگ یک جامعه اغلب حاصل رؤیای جمعی است که گاه -وشاید بتوان گفت در اکثر موارد- به شکل کابوس به واقعیت می‌پیوندد.

اما آن‌چه جالب توجه است تفاوت آرمان‌های ذهنی یک فرد در مقام انقلابی با نتایجی است که به عنوان ماحصل انقلاب به دست می‌آورد. به وضوح می‌بینیم که آن‌چه به بار نشسته تا چه اندازه با معصومیت افکار و آمال این افراد متفاوت است. معصومیت نه صفتی برای ذات آرمان‌ها و ماهیت‌شان بلکه به معنای خالص بودن آن آمال. آن آرمان‌ها در سبعانه‌ترین شکل ممکن به شکل اصولی خالص بودند. اگر چیزی قرار بود ممنوع باشد آن ممنوعیت همگانی بود. اما حالا فرمانده‌ها، جشن‌های خصوصی دارند و زن‌ها همان‌طور که روی روابط نامشروع همسران‌شان چشم می‌بندند با داشتن بچه‌ای از یک مرد دیگر نیز مشکلی ندارند.

هر نظام در سختگیرانه‌ترین شکل ممکن از جایی شروع به انحراف می‌کند. داستان‌هایی نظیر «۱۹۸۴» جورج اورول یا «سرگذشت ندیمه»‌ی آتوود تا حدی بیان کننده‌ی این واقعیت‌اند که بزرگترین دلیل آن انحراف، همان میزان سخت‌گیری است. و اتفاقاً نه فقط مردم عادی و مخالف این حکومت‌ها بلکه آدم‌هایی از دل خود این حکومت‌ها هستند که رفته رفته نیش مواضع خود را درمی‌یابند و قوانینی که برای کنترل دیگران وضع کرده‌اند کلافه‌شان می‌کند. اما چون قدرت گریز دارند به صورت پنهانی دست به تخطی می‌زنند. چرا که داشتن قدرت همواره مساوی وسوسه‌ی استفاده از آن است ولو به شکستن قوانین شخصی منجر شود. پس اگر تعهدی از جانب فرمانده‌ها و زن‌ها وجود دارد تعهد به قدرت است وگرنه گویی زندگی در میان آرمان‌‌ها آن‌ها را با جوری ناتوانی روبرو می‌سازد که نمونه‌ی آن را می‌توان در زندگی خود فرمانده اُفرد دید. او به حدی احساس تنهایی می‌کند که نیاز به هم‌بازی دارد. نیاز به کسی که با او به مهمانی برود. نیاز دارد در اوج قدرت اصولی را زیر پا بگذارد که خودش در راه آن‌ها جنگیده. پس فرمانده‌هایی مثل افُرد و اف‌وارن تبدیل به موریانه‌ای برای خودساخته‌ها می‌شوند. و اتفاقاً هم‌زمان خود سیستم هم یک نوع مقابله را پیش می‌گیرد. سیستم هم به واسطه‌ی تکیه بر افراد جدید سعی در حذف آن‌ها دارد. نمونه‌ی بلایی که سر فرمانده اف‌وارن می‌آید و گویی در کمین فرمانده اُفرن نیز هست گویای همین مقاوت سیستم است.

بی‌خود نیست که اتوود در ترسیم جهان رمانش از کلیه‌ی حوادث و اتفاقات وحشتناکی الهام می‌گیرد که در همه‌ی نظام‌های توتالیتر شاهد آن‌ها بوده. تجاوز به زنان، کنترل افکار، شکنجه‌های جنسی، شستشوی مغزی و… یادآور فجایع نظام‌های کمونیست، فاشیست و خفقان حکومت‌های دیکتاتوری‌اند. از این منظر وقتی به اتفاقات زندگی ندیمه‌ها نگاه می‌کنیم مجموع آن به نظرمان یک شکنجه‌ی عظیم است. عظیم نه از لحاظ کمّی بلکه این‌جا منظور از عظیم، بازه‌ای به وسعت تاریخ است.

اُفرد به یاد می‌آورد که زمانی در خیابان‌های شهر راه می‌رفته و آدم‌هایی را می‌دیده که سعی در امر و نهی دیگران داشته‌اند. زن‌ها یا مردهایی که نسبت به پوشش و ظاهر او برخوردی خصمانه داشتند. کافه‌چی را به یاد می‌آورد که از حد و اندازه‌ی خود تجاوز کرده و به خاطر ظاهرش به او قهوه نفروخته بود. بی‌شک آن روزها او و دیگران فکر می‌کردند تنها کنار یک عده‌ی اندکی زندگی می‌کنند که به لحاظ روانی دچار مشکل هستند. آدم‌هایی که در مالیخولیای خودشان گمان می‌کنند می‌توانند اختیارات فردی دیگران ر ابه دست بگیرند. برای همین هم تنها کاری که می‌کردند گذشتن از کنار آن‌ها بوده. کنترل زنان و تصمیم‌گیری راجع به امری مانند باروری به عنوان ابزاری در دست دیکتاتوری و به منظور محدودیت -اگر نگوییم از میان برداشتن- آزادی‌های اجتماعی است. و شاید به این دلیل بتوان نگرانی آتوود را نسبت به باورپذیر بودن داستان درک کرد که چه‌طور ممکن جامعه‌ای مانند جامعه‌ی امریکا که طی سال‌ها با مقاومت و مبارزه موفق به داشتن آزادی‌های -دست‌کم فردی- شده به چنین جایی برسد. دنیای آدم‌های رُمان، جایی است که آزادی‌ها و حقوق آدم‌ها تعریفی بی‌نهایت غریب داشته و شکل جامعه را نزدیک به شمایل جامعه‌ی برده‌داری می‌کند. بنابراین یکی از مهمترین این حقوق که اتفاقاً رمان آن را هدف قرار می‌دهد مربوط به زن‌ها است. بی‌شک ساخته شدن سریال «سرگذشت ندیمه» می‌تواند به لحاظ تاریخی نیز اهمیت داشته باشد. هیلاری کلینتون با شعار سقف شیشه‌ای در انتخابات امریکا شکست خورد و رقیب او دونالد ترامپ در حالی به قدرت رسید که نوع نگاه او به زنان یکی از مسئله‌برانگیزترین مباحث دوران انتخابات اخیر امریکا بود. به این ترتیب خود این مسئله میزان توجه به این سریال را بسیار افزایش داد.

زن‌هایی که به مرکز قرمز و زیر دست خاله‌ها برده می‌شوند همگی قوانین ارتدوکسی مسیحیت را زیرپا گذاشته‌اند. همجنس‌گرایی، ازدواج با مرد مطلقه، جلوگیری از بارداری و… گناهانی است که باید بابتش مکافات شوند و غیر از این مکافات به هدایت احتیاج دارند. همین نوع هدایت است که به آن‌ها می‌فهماند همه‌ی تعاریفی را که از جنسیت خود داشته‌اند باید کنار بگذارند. و اگر قرار است در مقابل فهم تعارف جدید خیره‌سری نشان ‌دهند ممکن است عضوی از بدن‌شان را از دست بدهند. اُفرد با این تعریف جدید پا به خانه‌ی فرمانده و زنش می‌گذارد اما از هر موقعیتی استفاده می‌کند تا حداقل به خودش بقبولاند که آن تعاریف را نپذیرفته. مسئله‌ی دیگری که از طریق ارتباط با زن در داستان مطرح می‌شود مسئله‌ی کودک است. زندگی اُفرد از دو زاویه‌، مادر بودن، باروری و حضور کودک را نشان می‌دهد. از یک جهت او ندیمه‌ای است که وظیفه‌اش بارور شدن و زاییدن کودک برای ارباب‌هایش است. او و سایر خدمتکاران بعد از هربار زایش به خانه‌ی فرمانده‌ی بعدی منتقل می‌شوند و این سرنوشت تنها راه زنده ماندن آن‌ها است. تنها زنده ماندن و نه هیچ چیز دیگر. چرا که خود زنده‌ماندن را هم می‌توانند به خاطر خارج شدن کلامی از دهان شان با اعدام شدن پای دیوار از دست بدهند. پس نه تنها تعریف جنسیت بلکه تعریف عقلانیت و منطق هم عوض می‌شود. چرا که عقلانیت حکم می‌کند همه‌ی قوانین را بپذیرند حتی اگر منجر به دست‌ شستن از کودکی شود که به عنوان مادر حقیقی برای خانواده‌ی ارباب به دنیا می‌آورند. و این یعنی پذیرش گذشتن از حق مادر بودن. آن‌ها تنها ماشین‌هایی هستند در خدمت رشد جامعه و رشد جامعه یعنی باروری. اما آیا فقط عقلانیت یا منطق، و بهتر بگوییم، تلاش برای زندگی است که همه‌ی این زن‌ها را سرپا نگه می‌دارد؟ بی‌شک دلیل دیگری هم در کار است و این دلیل مربوط به آن زاویه‌ی دیگر برای نگاه به مسئله‌ی کودک در داستان است. اکثر ندیمه‌ها از یک سو مادر طفلی هستند که تعلقی به آن‌ها نخواهد داشت و از سوی دیگر مادر کودکانی هستند که از آن‌ها گرفته شده. اُفرد پیش از آن‌که دستگیر شود و به مرکز قرمز برود دختربچه‌اش را از دست داده است. هیچ‌کس هم هیچ نشانی از این‌که دخترک را به کجا برده‌اند به او نمی‌دهد. یعنی از این لحاظ هم، او هیچ حقی نسبت به کودکی که آن را بزرگ کرده ندارد. در هر دو صورت کودکان متعلق به این مادران فاسد نیستند بلکه حق نگه‌داری از آن‌ها تنها برای اربابان درستکارشان محفوظ است. و اتفاقاً این کودکان هستند که باعث نمردن امید مادرها می‌شوند. و این یک حربه‌ی دو سویه است. یعنی همان‌طور که ندیمه‌ها به امید کودکان شان زنده می‌مانند. خانم‌های منزل سعی می‌کنند از این امید برای تسلیم کردن خدمتکارها استفاده کنند. یکی از پرتنش‌ترین صحنه‌ها مربوط به زمانی است که زن فرمانده اُفرد را به در منزلی می‌برد که خترش را به آن‌جا سپرده‌اند اما اُفرد را طوری در ماشین زندانی می‌کند که دخترش حتی جیغ‌های مادر را که در چند قدمی او است نمی‌شنود.

امید در «سرگذشت ندیمه» مانند فرصتی است که شخصیت‌ها به آسانی از دست نمی‌دهند. اُفرد امیدوار است که روزی کودکش را ببیند. همسرش بعد از سال‌ها هنوز به پیدا کردن نشانه‌ای از او امید دارد. زن فرمانده همه‌ی امیدش بچه‌دار شدن اُفرد است و وقتی مشکل همسرش را می‌فهمد هم دست از امید نمی‌کشد. اُفرد می‌داند که چه عقوبتی در انتظار او است اما از رابطه‌اش با نیک دست برنمی‌دارد چرا که به عشق امیدوار است. نوشته‌ی روی دیوار کمد اُفرد می‌رساند که کسی قبل از او هم امیدوار بوده و به همین امید کوچک دلبسته بوده که بالأخره روزی کسی مانند اُفرد نوشته‌ی او را پیدا می‌کند. و سرانجام وقتی در پایان قسمت اول اُفرد نامه های مادران دیگر را با مشخصات کودکان‌شان می‌خواند هیچ‌چیز به اندازه‌ی امید در او جان نمی‌گیرد.

آتوود می‌گوید اسم رُمان را «سرگذشت ندیمه» گذاشته تا ادای دینی به داستان‌های پریان و قصه‌های کهن باشد. سیاهی‌های که در مجازات آدم‌ها وجود دارد، مکافات عمل و نوع تنبیه‌ها؛ فضاهایی به شدت رعب‌آور به داستان می‌دهد. همان سیاهی کلبه‌ی هانسل گرتل، همان نامادری سادیست و کهن الگوهایی که در شهرهای خواب زده و جادو شده‌ی افسانه‌ها زندگی می‌کنند.

رحم چیزی نیست که بشود از کسی انتظار داشت. فرزندان یعقوب رحم را نجات دادن افراد جامعه می‌دانند و این نجات می‌تواند سنگسارکردن یک مرتد باشد. و سنگسار کردن یک مرتد یا تکه تکه کردن یک متجاوز مانند یک کار خیر، هم برای آن‌که می‌میرد رحمت می‌آورد و هم برای ندیمه‌هایی که آن آدم را سنگسار می‌کنند. تلاشی در جهت همسو کردن ندیمه‌ها با بخشی از رفتار خاله‌ها. خاله‌ها هم وقتی چشم خدمتکاری را از جا درمی‌آورند یا دست ندیمه‌ی حرف ناشنویی را قطع می‌کنند خود را در ثوابی بزرگ شریک می‌بینند.

اما در عین حال همه‌ی آثار بزرگ به پیش‌گویانه‌بودن ذات ادبیات وفادارند. «سرگذشت ندیمه» زمانه‌ای را روایت می‌کند که عبرت بازمانده‌ها به قیمت وجود چنین حکومتی تمام می‌شود. به نوعی داستان جوری تلنگر برای عبرت گرفتن از عبرت آدم‌های داستان است. برای همین هم نویسنده معتقد بود اثری علمی تخیلی ننوشته. اثر او یک هشدار است. به همه‌ی آن‌چه که به عنوان تهدید حس می‌شود و نه فقط هشداری برای تهدید شونده بلکه می‌تواند هشداری برای تهدید کننده نیز باشد. چون در نهایت هم تهدید کننده و هم تهدید شونده قربانی خواهند شد. فقط چون کیفیت این قربانی‌شدن متفاوت است تلنگر آن بیشتر به سوی تهدید شونده‌ها است. آتوود در این رُمان سعی دارد بگوید که آدمی در جامعه‌ی خود هرگاه به تماشا بنشیند و تنها در مقام شاهد یا نظاره‌گر عمل کند و از کنار کلیه‌ی خطرات به فرض آن‌که گذرا هستند با واکنشی لحظه‌ای عبور کند روزی مجبور به دادن تاوان سنگینی خواهد شد.

درباره

آیدا مرادی آهنی، متولد سال ۱۳۶۲ در تهران و فارغ‌التحصیل رشتۀ مهندسی برق در مقطع کارشناسی از دانشگاه آزاد اسلامی واحد تهران مرکزی است. او تاکنون مجموعه داستان «پونز روی دم گربه» (نشر چشمه) و رمان «گلف روی باروت» (نشر نگاه) به رشتۀ تحریر درآورده و با نشریات مختلفی از جمله ماهنامه تجربه، دو هفته‌نامه هنر و سینما، مجله کرگدن، مجله فیلمخانه و ... همکاری داشته است. نشانی تارنمای اختصاصی او: http://aidamoradiahani.com/