فصل دوم سریال Dark

نوشته شده توسط آیدا مرادی آهنی

در اولین دقایق شروع فصل دوم شاید ندانیم جملاتی که می‌شنویم با خودشان کلیدی‌ترین کلمات این فصل را به همراه دارند. می‌شنویم که بهشت و جهنم شاید یکی باشند و می‌شنویم که آغاز و پایان مفهومی یکسان و کاملاً برابر اند. با توجه به آن‌چه در فصل اول دیده‌ ایم مسلماً این‌ها برای‌مان ادامه‌ی مفاهیم مربوط به بازی‌های زمان است. یا شاید گمان کنیم در این فصل از سریال با مفاهیم سوسوری از زمان روبرو خواهیم بود. اما قبل از هر چیز به دنبال پاسخ سؤالاتی می‌گردیم که در فصل قبل ما را با آن‌ها تنها گذاشته‌اند و هیچ جوابی هم برای‌شان نداشتیم. نوح با کشتن آدم‌ها برای‌مان یک عامل شر از طرف آدام است. قبل از این‌که وارد سریال شویم شاید بد نباشد کمی درباره‌ی این اسم‌ها حرف بزنیم. اسامی کاراکترها بار مضاعفی بر دوش شخصیت‌پردازی‌شان می‌گذارد به خصوص جایی که با الاهیات مسیحی گره می‌خورند. کسی که با چهره‌ی سوخته، مغز متفکر همه‌ی ماجراهای شوم این ماجرا است آدام یا آدم نام دارد. نام شخصیتی که آدم برای به فعلیت در آوردن مقاصدش از او استفاده می‌کند نوح است. مردی که باید عده‌ای را قبل از آخرالزمان نابود کند. یعنی دقیقاً برعکس نوح پیامبر که قبل از آن آخرالزمان طوفانی باید جفت جفت حیوان‌ها و هرکسی که با او همراه می‌شد را به کشتی نجاتش می‌برد. یوناس مانند یوحنای قدیس انگار که در حال مکاشفه است. کتاب مکاشفه‌ی یوحنا تنها کتاب عهد جدید است که رده‌ی ادبیات رستاخیزی و آخرالزمانی قرار می‌گیرد. در طول فصل دوم هر جا که یوناس را در مقابل آدام می‌بینیم مثل این است که براهینی به او وحی می‌شود. و او هر بار با رفتن به دنبال این براهین به کشف جدیدی از این آخرالزمانِ قریب الوقوع می‌رسد.

یوناس به خانه برمی‌گردد؛ به زمان حال. اما یوناسی که به زمان حال برمی‌گردد نه یوناسی است که جلوی آدام می‌بینیم و نه یوناسی که در آینده قرار است دارش بزنند و طنابی دور گردنش انداخته‌اند. یک یوناس دیگر است که به مادرش می‌گوید سی و سه سال بعدِ یوناس جوان است. تکیده و ناامید است و هرچه در صورتش می‌بینیم نگرانی است و بار خاطر. کم کم می‌فهمیم تشویش او از این رو است که همه‌ی زمان‌ها را دیده. حال و گذشته و آینده را از نزدیک شاهد بوده و برای همین هم خوب می‌داند که این نابودی رستاخیزی چه وضعیت نحسی است. و برای چنین وضعیتی هر کس توجیه خودش را دارد. دید آدام کاملاً آخرالزمانی است: باید همه‌ی جنگل را آتش زد تا درختان تازه دوباره برویند. باید همه چیز نابود شود تا دوباره حیات جاری شود. اما وقتی یوناس مسن را می‌بینیم که به خانه برگشته و با دلهره‌های اتفاقات پیش رو درگیر است می‌فهمیم این حیات که آدام از آن به شیرینی حرف می‌زند نباید آینده‌ی چندان خوشایندی باشد. برای همین هرجا که در طول داستان می‌شنویم : «خدا برای‌مان برنامه‌ای دارد.» گمان نمی‌کنیم که این برنامه حتماً نجات‌دهنده‌ی آدم‌های داستان و پایانی خوش برای آن‌ها باشد.

 

دو کودک در سریال تاریک وجود دارند که به شدت ناشناخته و مرموز و سؤال برانگیز اند. اولی فرزند داپلرها است. کسی که یک روز گم می‌شود و روزی با صورتی آسیب دیده به خانه برمی‌گردد. نمی‌گوید کجا بوده و  با کسی حرف نمی‌زند الا نوح. روزی که پیدا می‌شود مادرش سطرهایی مقدس را زمزمه می‌کند: «و اگر می‌دانیم او به خواسته‌های‌مان گوش فرا می‌دهد می‌توانیم مطمئن باشیم که به خواسته‌های‌مان می‌رسیم. هیچ چیز از دید او دور نمی‌ماند. او همه چیز را برمی‌گرداند.» واقعاً هم «او» فرزند کوچک زن را برگردانده اما کاش برنمی‌گرداند. این‌طوری شاید شاخه‌ای کوچک از مسیر اتفاقات بد آینده کوتاه می‌شد.

کودک دوم مایکل است؛ طرز گم شدنش و بودنش در دو زندگی متفاوت و روابطش با آدم‌های فیلم حسابی سؤال برانگیز است. آن‌قدر که فکر می‌کنیم اگر از کار او سردربیاوریم جواب خیلی از سؤالات‌مان را خواهیم گرفت. بودن مایکل در دو زمان مختلفِ گذشته و حال کمی سردرگم‌کننده است. اما تا حدی با توجه به ماشین زمان برای‌مان قابل درک است که مایکل به عنوان کودک در گذشته و به عنوان یک مرد میانسال در زمان حال (قبل از خودکشی) باشد. اما بودن مایکل در همین دو سن در یک زمان (زمان حال) به شدت گیج‌کننده است. این مسئله‌ای است که فصل دوم به آن پاسخ می‌دهد. مایکل کوچک فرزند اولریچ است. صحنه‌ای که مایکل در بزرگ‌سالی پشت در اتاق پنهان می‌شود و کودکی‌اش را در لباس بچگانه می‌بیند که به خانه‌ی او پا گذاشته  شاید یکی از جالب‌ترین صحنه‌های سریال تاریک باشد. مایکل که خودکشی‌اش بزرگ‌ترین بحران زندگی یوناس است با نامه‌ای که برای پسرش به جا گذاشته رفتنش را نه تنها تبدیل به یک حسرت می‌کند بلکه باعث می‌شود تا مأموریت یوناس جوان جلوگیری از خودکشی او در زمان گذشته باشد؛ ولو به قیمت به دنیا نیامدن خودش. و واقعاً هم شاید به دنیا نیامدن یوناس بتواند بهترین راه حلی برای جلوگیری از تمام این ماجراها باشد.

یکی از بازی‌های جذاب سریال تاریک کشف روابط بین آدم‌ها است. این‌که می‌فهمیم چه کسی می‌تواند پدر، مادر، شوهر و کودک یک نفر دیگر باشد آن هم در زمانی جدا از زمانی که در آن قرار دارند. نوح به عنوان پدر برمی‌گردد و با دخترش حرف می‌زند. در عین حال نوح را در دو سن متفاوت می‌بینیم. یکی سنی که همه چیز برای او تمام می‌شود و دیگری سنی که اگر اتفاقات دیگری می‌افتاد به این آدمی که حالا هست تبدیل نمی‌شد. یکی از دغدغه‌های آدم‌های تاریک همین است. اگر چیزی در گذشته اتفاق می‌افتاد یا بهتر است بگوییم اگر چیز دیگری در گذشته اتفاق نمی‌افتاد آن‌ها این شخصیت الان نبودند. یا مثل یوناس کلاً وجود نداشتند و یا مثل نوح - و تا حدی خود یوناس- چنین آدم نفرت‌انگیزی نمی‌شدند. و در همه‌ی این سرنوشت‌های گمراه شده، یک پای قضیه مسئله‌ی زمان است. عنصری که مثل خود آدام قدرت دارد و فرمانروایی می‌کند و آدم‌ها را روی انگشتش می‌چرخاند. منتها باید بلد باشی زمان را به دست بگیری. شاید این یک مفهوم استعاری برای سریال تاریک است که هر کسی این قدرت را نداشته باشد در زمان گم می‌شود و سرنوشتش را می‌بازد. نمونه‌اش خود اولریچ است. زمان را گم می‌کند، به روزگار دیگری می‌رود و آن‌جا نه تنها زندانی که بعد به عنوان یک بیمار روانی راهی آسایشگاهش می‌کنند. چون نتوانسته زمان را درک کند. یک جایی در سریال هست که نوح به پسر داپلرها جمله‌ی کلیدی و مهمی را می‌گوید: «زمان همیشه همراه تو است. در خودت داریش. با خودت حملش می‌کنی.» یک جمله‌ی هشداردهنده، یک تذکر به جا که می‌گوید باید بلد باشی چه جوری کنترلش کنی. چه‌ جوری اختیار این دیو نامرئی را به دست بگیری وگرنه این هیولا تو را در هزارتوهای وجودش گم خواهد کرد. بلایی که سر اولریچ می‌آید طنین سرنوشت پر از مکافات اسطوره‌های یونانی را دارد. شبیه یکی از آن‌ها که تا ابد در یک چرخه‌ی تنبیه و قهر گرفتار شده اند. زندان و تیمارستان و از همه بدتر نیافتن کودکش مایکل. البته بدتر از همه‌ی این‌ها آن لحظه‌ای است که مایکل را می‌دزدد و تا دهانه‌ی غار هم می‌روند و وقتی فقط چند قدم مانده تا دوباره به زندگی عادی بازگردند همه چیز به هم می‌ریزد. مثل سیزیف که بالای تپه رسیده باشد. اولریچ بارها این لحظه‌ها را تجربه می‌کند. لحظاتی که فقط چند ثانیه با آزاد شدن از زندان گذشته فاصله دارد. هانا چمدان به دست از آینده به سراغ او می‌آید اما تنها چشم در چشم او می‌دوزد و چون قول وفاداری‌اش را صادقانه نمی‌یابد، در کمال غیض رهایش می‌کند.

به نظر می‌رسد تمام آدم‌هایی که در این ماجرا دخیل‌اند با وجود تفاوت‌های‌شان و به رغم اتفاقات متفاوتی که برای شان می‌افتد در یک چیز مشترک اند. همه‌ی این آدم‌ها وقتی پای‌شان به ماجرا باز می‌شود بی‌رحمانه‌ترین اتفاق‌ها برای‌شان می‌افتد. اگر دقت کرده باشیم این ماجرا برای هیچ کدام از این بیچارگان -حتی خود آدام- فایده یا سمت روشنی ندارد. آیا برای این است که طبق گفته‌ی آدام آن‌ها علیه خدا قیام کرده‌اند؟ آدام می‌گوید خدا زمان است و زمان رحم ندارد. آیا همین بی‌رحمی است که دامن تک تک افراد دخیل در این ماجرا را می‌گیرد؟ چون هر کس که در این حلقه وارد می‌شود درواقع دارد علیه خدا و علیه زمان می‌جنگد و این بی‌رحمی خود به خود شامل حالش می‌شود. هرچه هست این قصاوت آن‌قدر عمیق و دنباله‌دار هست که آدم‌ها دست به قتل بزنند. تنها برای این‌که رازی فاش نشود. چراکه هر کدام از آن رازها اگر که برملا شود اول از همه نقش پررنگ این آدم‌ها را در ایجاد این چرخه‌ی بی‌رحمی برملا می‌کند. کلودیا یکی از همین‌هایی است که دست به هر کاری می‌زند تا نقشش پنهان بماند. در فصل جدید اول از همه می‌بینیم که او اتفاقات بین مادرش و اگنس را می‌دانسته، پیری‌اش را می‌بینیم که در مقابل پدرش قرار می‌گیرد و از او عذرخواهی می‌کند، اما چرا؟ از فصل اول تا این‌جا دانسته‌ایم که کلودیا در مقابل نوح قرار دارد و دو شخصیت متضاد و علیه هم هستند. کلودیا از اتفاقات تأسیسات هسته‌ای چیزهایی می‌داند که سعی می‌کند پدرش را از آن‌ها دور کند. پدر اما هنوز همان شم جستجوی پلیسی کارآگاهی سابق را دارد. نمی‌شود به این راحتی از شرش خلاص شد. همین است که کلودیا سعی می‌کند با نقابی از مهربانی و ادعای نگرانی برای پدر، او را به خانه‌ی خودش ببرد و با این بهانه بین پدر و این ماجرا فاصله بیندازد. و این‌جاست که مرد تکه‌های پازل را کنار هم می‌گذارد و تازه می‌فهمد شیطان سفید کیست. همان دختربچه‌ای که توی خانه‌اش بزرگ شده. و همان پیرزن موسفیدی که سال‌ها قبل به اداره‌اش آمد و از او عذرخواهی کرد. همه چیز برایش روشن می‌شود الا دلیل آن عذرخواهی و به چند دقیقه نمی‌کشد که علت آن عذرخواهی و تأسف را می‌فهمیم. و پدر هم در آخرین لحظات که با سر شکسته گوشه‌ی خانه افتاده، شاید به این فکر می‌کند که می‌تواند فرزندش را ببخشد یا نه.

به مرور به کشف تازه‌ای در سریال تاریک می‌رسیم. قبل از آن‌که آدم و نوح در مقابل یکدیگر قرار بگیرند. و قبل از آن‌که نوح آخرین اوراق آن کتاب را پیدا کند می‌فهمیم که جنگ آدام علیه خدا نیست بلکه علیه انسان است. این آخرزمانی که در شرف وقوع است آخرین نبرد علیه آدمیزاد است. چون بی‌رحمی زمان همان بی‌رحمی آدم‌هاست. و وقتی اگنس به نوح شلیک می‌کند و یک بار دیگر می‌بینیم که یک نفر همخون خودش را می‌کشد مطمئنیم که چنین بی‌رحمی را نه خدا که خود انسان‌ها می‌توانند به هم بدهند. پس مبارزه با این بی‌رحمی، مبارزه با زمان و جنگ علیه بشر است. برای همین هم یوناس باید به جنگ خودش برود. یوناس گذشته‌ی آدام است. نه خودش و نه هیچکس دیگر نمی‌دانند او چه‌طور به چنین موجودی تبدیل شده اما  اگر بخواهد به چیزی که می‌بیند بدل نشود اول از همه باید با خودش مبارزه کند. یوناس به جنگ علیه خودش می‌رود. و این نقطه‌ی تلاقی جایی است که ناجی و عامل شر هر دو یکی هستند. این یکی از اساسی‌ترین مفاهیم مطرح‌شده در سریال تاریک است. تصویر منجی و دجال روی هم می‌افتد همان‌طور که بارها در تیتراژ شروع می‌بینیم که تصاویر روی هم افتاده‌اند و تشخیص اصل و تصویر از هم مشکل است. تازه همه چیز معنایی دیگر پیدا می‌کند. ابتدای سریال شنیده بودیم که بهشت و جهنم، و آغاز و پایان هر دو یکی هستند. شاید همان‌طور که گراهام گرین گفته بود خیر و شر هم گاه یکی می‌شوند. منتها به لحاظ ذات آخرالزمانی داستان، یکی از این دو باید بر دیگری پیروز شود. و آدام برای این مبارزه مارتا را هدف می‌گیرد. وقتی مارتا کف اتاق افتاده و جان می‌دهد، آدام حرف ترسناکی به یوناس می‌زند: بعضی دردها فراموش‌نشدنی اند. تا ابد با تو می‌مانند. تا جایی که خودت دیگر ول‌شان می‌کنی. آدام چنین آدمی است. حالا شاید یوناس جواب سؤالش را بگیرد: این‌که چه‌طور به کسی مثل آدام تبدیل می‌شود. آدام بعضی دردها را رها کرده که توانسته به این حد از شربودگی تنزل کند.

بالاخره در آخرین ثانیه‌های فصل دوم است که سریال موضوع جدیدی را مطرح می‌کند که احتمالاً در فصل بعد قرار است ما را با آن روبرو کند. دیگر مسئله فقط زمان‌های متفاوت نیست که جهان‌های متفاوت است. این تردد ماورایی وسعتی کهکشانی پیدا می‌کند. و باید دید با چنین ترافیکی، دست اندرکاران سریال تاریک چه آینده‌ای را برای آن رقم می‌زنند.

درباره

آیدا مرادی آهنی، متولد سال ۱۳۶۲ در تهران و فارغ‌التحصیل رشتۀ مهندسی برق در مقطع کارشناسی از دانشگاه آزاد اسلامی واحد تهران مرکزی است. او تاکنون مجموعه داستان «پونز روی دم گربه» (نشر چشمه) و رمان‌های «گلف روی باروت» (نشر نگاه) و «شهرهای گمشده» (کتاب سده) را به رشتۀ تحریر درآورده و با نشریات مختلفی از جمله ماهنامه تجربه، دو هفته‌نامه هنر و سینما، مجله کرگدن، مجله فیلمخانه و ... همکاری داشته است. نشانی تارنمای اختصاصی او: http://aidamoradiahani.com/