فصل اول سریال Dark

نوشته شده توسط آیدا مرادی آهنی

وقتی پای سفر در زمان وسط باشد هیچ‌ چیز قابل اعتماد و ثابت نیست. اسطوره‌های یونانی از زبان سوفوکل و بقیه می‌کوشیدند تا بار تقدیر را به دوش بکشند. سرنوشت، تقدیر و قضا همیشه آن عاملی بود که نیازی به منطق و توجیه نداشت. کار خودش را می‌کرد و انتقام خودش را هم از اسطوره‌ها می‌گرفت. اما همیشه انگار فقط و فقط یک سرنوشت محتوم و ازلی ابدی وجود داشت؛ نه بیشتر. از وقتی زمان از دل علم و با تحلیل‌های فلسفی، امری درگیرکننده شد و متغیری برای معادله‌های تاریخی به حساب آمد، کم کم یگانه بودن تقدیر هم زیر سؤال رفت. چه کسی می‌گوید فقط یک تقدیر وجود دارد؟ اگر بشود به گذشته یا آینده رفت چه؟ اگر بشود یک چیزهایی را در گذشته تغییر داد، آن‌وقت جایگاه آن یکه‌تاز افسانه‌های یونانی، یعنی تقدیر کجا خواهد بود؟

سریال آلمانی تاریک یک راست به سراغ همین سؤال می‌رود. تاریکْ روایتِ شهری کوچک است با سکنه‌ای که چندین نسل است همدیگر را می‌شناسند. شهری در کنار تأسیسات هسته‌ای که گاهی بعضی آدم‌ها نمی‌خواهند چیزی درباره‌اش بگویند. آدم‌هایی که اتفاقاً خودشان عضوی از این تأسیسات هستند اما حرف‌زدن درباره‌اش چندان برای‌شان جالب نیست. حتی زمانی که بعضی از آدم‌های شهر گم می‌شوند یا از آن هم هولناک‌تر، وقتی که جنازه‌ی کودکی در جنگل پیدا می‌شود باز هم ترجیح می‌دهند سکوت کنند. غاری در جنگل است که نباید به آن پا گذاشت. گمشده‌های سال‌های قبل کنار آن غار پیدا می‌شوند و آدم‌های زمان حال در آن غار است که ناپدید می‌شوند. غار یک تونل آخرالزمانی است که سفری را ممکن می‌سازد. سفری که می‌تواند به نابود شدن همیشه‌ی یک آدم، و یک سرنوشت بینجامد. اما اگر بتواند سرنوشت‌های بسیاری را نجات دهد چه؟ اگر سرنوشت‌های دیگری بسازد؟ تا همین جا می‌توانیم بگوییم که تاریک شدیداً به مختصات و المان‌های افسانه‌های پریان پایبند است. افسانه‌های آلمانی، که همیشه در آن‌ها کودکانْ گم و پیدا می‌شوند. در جنگل‌ها راه می‌روند و تاریکی همیشه هست و پا گذاشتن به این تاریکی همیشه عاقبت ترسناکی دارد. بهایی دارد که کودک حتی با جانش هم که شده این بها را می‌پردازد. جنگل سیاه و غار کوچک سریال تاریک از دل همین افسانه‌ها می‌آیند. اما افسانه‌ها -مثل دنیای اسطوره‌ها- به تقدیر جایگاهی غیر قابل تغییر می‌دهند. سرنوشت و قضا و قدر این‌جا هم نقش سنگینی بازی می‌کند. اما انگار این‌جا می‌شود مثل آهنی گرم آن را منعطف کرد. داستان تاریک که شروع می‌شود آدم‌ها زندگی‌ خودشان را دارند. همه‌شان هم مثل ما پذیرفته‌اند که در مسیر ثابت زندگی قدم می‌زنند. البته که این زندگی برای بیشترشان شیرین یا دست کم ایده‌آل نیست. مادر جوناس باید مخفیانه معشوقش را به خانه بیاورد و تا حد زیادی این زندگی عاشقانه‌ی مخفی غیرقابل اتکا است. معشوقش خانواده‌ای دارد، مرد پیش آن‌ها بازمی‌گردد. خانواده همان چیزی است که بعد از خودکشی پدرِ جوناس بین او و مادرش به واژه‌ای متزلزل تبدیل شد. تزلزل، ناپایداری و عدم اطمینان خاطر در زندگی همه‌ی آدم‌های سریال تاریک حضور دارد. یک ترسِ کمین کرده، یک نگرانی همیشگی که گاهی خود آدم‌ها نمی‌دانند از کجا می‌آید. با پیدا شدن جسد کودک در  جنگل همه چیز تاریک‌تر هم می‌شود. کودکی در لباس‌های چند دهه قبل با یک واکمن و چشم‌های سوخته طوری پیدا می‌شود که انگار همین دیروز مرده است. و وقتی همه چیز ان‌قدر غیر قابل اتکا است سرنوشت چه نقش بی‌رمقی می‌تواند داشته باشد. سرنوشت به زمان وابسته است. آدم‌های تاریک هم فکر می‌کنند که زمان باید ثابت و رو به جلو برود اما چنین چیزی هم ثابت نیست. زمان و سرنوشت مثل وضعیت زندگی خصوصی آدم‌های این داستان و مثل کشمکش‌های‌شان می‌تواند عوض شود. سفر در دل زمانْ بهترین ابزار داستان‌های علمی تخیلی است. جهان‌های موازی و سیاحت در دل زمان‌های مختلفْ کارآمدترین عنصری است که به کمک نویسندگان این ژانر آمده است. چیزی که به راحتی قادر است ثابت بودن تقدیر و حکومت آن بر زندگی را زیر سؤال ببرد. در شهر ویندن می‌شود با ورود به یک غار همه چیز را عوض کرد. غار همان سوراخی است که زمانی آلیس به آن‌جا رفت و جهانی دید که می‌توانست قسم بخورد از دنیای خودش واقعی‌تر است. اتاقی که از ابتدای سریال تاریک گاهی ظاهر می‌شود؛ با آن کاغذدیواری‌های صابونی رنگ و تخت نظامی و نور سبز و سفید و کم‌رنگ شبیه یکی از مکان‌های آلیس در سرزمین عجایب، غریب و غیرواقعی است. جایی است که نه امروز است و نه دیروز و نه فردا. انگار از زمان بیرون افتاده و متعلق به هیچ مکانی نیست. سکوت کلیساهای گوتیک را دارد، سنگینی مخروبه‌ها را، ناشناخته‌بودن کابین‌های فضایی را، تعلیق اتاق‌های جراحی را و سنگدلی آزمایشگاه‌ها را. ما را یاد دیوید لینچ و آدم‌هایش می‌اندازد. از لحظه‌ای که برای اولین بار اتاق را می‌بینیم ترس با ما است. می‌دانیم هر چه هست باید زیر سر همین اتاق باشد. این اتاق از آن غار و جنگل وحشتناک‌تر است. عدم قطعیت انگار همین‌جا رنگ می‌گیرد. بازی نویسندگان سریال با عاملی چون عدم قطعیت و یا بهتر است بگوییم مدیریت این عدم قطعیت است که به داستان امکان گسترش می‌دهد و دست اتفاقات را باز می‌گذارد. تاریک اما فقط از ژانر علمی تخیلی و فانتری افسانه‌ها نیست که استفاده می‌کند. قواعد ژانر پلیسی را هم به چالش می‌کشد. جنازه‌ای پیدا شده که هیچ ربطی به این زمان ندارد. جنازه‌ی کودکانی که سی و سه سال قبل گم شده بودند حالا وسط جنگل پیدا می‌شود. جنازه‌ای از گذشته. به عنوان یک معمای پلیسی- جنایی مورد پیچیده و غریبی است. شبیه باقی ماجراهای این شهر. اتفاقاً یکی از نقاط درخشان این سریال تلفیق ژانرهای علمی- تخیلی و پلیسی- جنایی است. قواعد هر کدام برای دیگری هم می‌تواند دست و پا گیر باشد و هم می‌تواند راهگشایی کند. هر ژانری می‌تواند برای دیگری معما درست کند و یا به حل کردن معماهای دیگری کمک کند. این گره اندازی و گره گشایی‌ها است که از طریق ژانرها تاریک را به داستانی چند لایه عمیق و پیچیده تبدیل می‌کند که هرچه جلوتر می‌رود سؤال‌های بیشتری با خود می‌آورد و سرانجام در پایان فصل اول، بیننده را با کوهی پرسش تنها می‌گذارد.

حالا که بحث ژانر است این را هم می‌توان گفت که استفاده از تِمِ جست‌وجو چه اندازه موتور محرک آدم‌های داستان است. هر کسی توی زندگی اش چیزی را گم کرده است. این آدم‌ها نه تنها در زمان گم می‌شوند بلکه چیزهای زیادی را هم در طول زمان از دست داده‌اند. آدم‌ها و خاطراتی که به دست آوردن‌شان شاید دیگر ممکن نباشد اما همچنان دنبال گمشده های‌شان می‌گردند. جالب این جا است که روند گم‌شدن -حین تماشا- گاهی برای ما مخاطب‌های سریال تاریک هم اتفاق می‌افتد. در لحظاتی شخصیت‌ها را گم می‌کنیم. وقتی به زمان گذشته می‌رویم سعی می‌کنیم جوانی یا کودکی شخصیت‌ها را پیدا کنیم. مدام دنبال ارتباط بین آدم‌ها در زمان حاضر و گذشته می‌گردیم. به این ترتیب گره‌گشایی و جست‌وجو در روند تماشای فیلم هم حاضر است. نوشتن چنینی داستانی با این تعداد شخصیت و حجم حوادث و ارتباط بین کاراکترها کار آسانی نیست. سخت‌ترین بخش چنین داستانی اول از همه شناسایی شخصیت‌ها به مخاطبان است. برای ساختن داستانی که همه چیزش در تاریکی و سایه است چنین ریسکی کار قشنگی است. تاریک سر صبر این کار را می‌کند. آرام‌آرام شخصیت‌ها و ارتباط‌شان را با کدهایی که در ذهن‌مان می‌نشینند به ما می‌شناساند. اما این‌ها تنها چیزهایی نیست که ما را به دنبال داستان می‌کشاند. این‌جا داستانی داریم که به بازی مارپله شبیه است. هر آدمی فرصت جلورفتن دارد اما اگر جایی گیر یک تله‌ی زمانی بیفتد سقوط می‌کند؛ گاهی به گذشته و گاهی هم به آینده. گاهی هم سر از یک اتاق آخرالزمانی درمی‌آورد که عاقبتی جز سوختن چشم‌ها و پاره شدن پرده‌ی گوش‌هایش وجود ندارد. با تمام این‌ها هیچ کس نمی‌داند اگر از خانه‌ها یکی یکی عبور کند و از نردبان‌ها بالا برود آخر سر به چه چیز خواهد رسید. ته این داستان کجا است؟ اصلاً داستانی که چنین بازی زمانی دارد کجا می‌تواند تمام شود؟ همان‌طور که شروعش هم برای هیچ کس مشخص نیست.

اگر بخواهیم در مورد فضاسازی تاریک بیشتر صحبت کنیم می‌توانیم با این جمله شروع کنیم که اغلب مکان‌های این سریال صفت تاریک را یدک می‌کشند. هوا مثل سریال‌ جنایی- کارآگاهی کُشتن اغلب گرفته و تیره است. باران می‌بارد و همه چیز لزج و مرطوب است. نورها مات و کم‌رنگ هستند. هوا انگار همیشه گرگ و میش است. آدم‌ها گویی در سرزمین خون آشام‌ها قدم می‌زنند. جهانی که آفتاب به آن چندان راه ندارد. نور انگار کشنده است. هر چیز که مثل نور بخواهد بتابد و نقاط تاریک را روشن کند محتوم به مرگ است. سایه‌ها در بلندترین حالت‌های‌شان قرار دارند. و آدم‌ها با نگاه‌هایی هراسناک، پر از تردید و وحشت به هم نگاه می‌کنند. اعتماد کمی بین آن‌ها جریان دارد مگر عاشق باشند اما در این صورت هم بعد از مدتی عشق را یک تفکر کودکانه می‌یابند.

تا همین جا سریال تاریک یادآور فیلم‌های بسیار و سریال‌های بی‌شمار است. در حین تماشای سریال گاهی ممکن است فکر کنید که نویسندگانش به دنبال ادای دین سینمایی بوده‌اند و پیدا کردن ارجاعات سینمایی ممکن است یکی دیگر از سرگرمی‌ها و بازی‌هایی باشد که این سریال برای‌تان دارد. از روانی هیچکاک تا سریال دیوید لینچ و فیلم‌های فینچر و عدم قطعیت کارهای نولان بگیر تا مسیر پیچ در پیچ داستان‌های لاست، یوتوپیا و… تاریک رمز و راز داستان‌های هارد بویل را دارد. همان قصه‌هایی که آدم‌ها در حین جست‌وجو به استیصال و بخش‌های وامانده‌ی خودشان می‌رسند. اتفاقات داستان هم این واماندگی‌ها را تشدید می‌کند. به تنهایی آدم‌ها و منزوی‌شدن‌شان دامن می‌زند. و بالاخره با بی‌اعتمادی و شکی که به جان‌شان می‌اندازد از هم دورشان می‌کند.

در سریال تاریک، کم کم پای ژانر جنگ و سیاست هم به داستان باز می‌شود. پرنده‌ها و حیوانات می‌میرند و این قطعاً زیر سر تأسیسات هسته‌ای است. نهاد قدرت دوباره چیزهایی را از مردم پنهان کرده است. شر مطلقی را پیش آورده که از کنارش آدم‌های مریض، کنترل بعضی چیزها را به دست گرفته‌اند. میان این همه تاریکی نه نهاد قدرت میل به بازگویی و فاش کردن خرابکاری‌هایی دارد که به هم زده و نه آدم‌های مشکوکِ ماجرا قدمی برای حل کردن این همه اتفاقات مرموز برمی‌دارند. همه چیز مثل همیشه لابلای انبار کاهِ سیاست و قدرت گم می‌شود. آدم‌ها هم مثل همیشه نمی‌توانند از آن سردربیاورند یا اگر بخواهند سردربیاورند مثل همیشه باید عواقبش را هم بپذیرند.

هیچ اشتباه نکرده‌اید اگر موقع تماشای چنین سریالی به یک اقتباس در زمینه‌ی بازی‌های کامپیوتری فکر کرده باشید. داستان مثل یک لابیرنت آزمون و خطا سرشار از احتمالاتی است که می‌تواند برای یک بازی مرموز و پرهیجان بستر مناسبی باشد.

زندگی کودکان و نوجوانان داستان تاریک بیشتر از هر چیز دیگر در این سریالْ گویای تنهایی است. انزوایی که طنین تنهایی بچه‌های بیچاره‌ی افسانه‌های پریان را دارد. یک جور کناره جویی که با گذشت هر سی و سه سال هم کمرنگ نشده است. اصلاً این درست که هر سی و سه سال اتفاقات رنگ دیگری می‌گیرند اما تنهایی و انزوای آدم‌ها همان است که بود. امتداد پیدا می‌کند و کش می‌آید و مطابق زمانه لباس می‌پوشد. تنهایی، عشق، مرگ، خانواده و… همه مفاهیمی است که هر چقدر در تونل زمان جا به جا شویم باز هم کم و بیش همان است که همیشه بوده. دغدغه‌ها و کشمکش‌های درونی آدم‌ها با گذشت سی و سه سال عوض نمی‌شود. و شاید نقطه‌ی ترسناک ماجرا همین باشد. دیکتاتورها و سیاست را می‌شود عوض کرد. می‌شود برگشت به گذشته و با کشتن کسی سرنوشت ملتی را تغییر داد؛ یا جلوی فشار دادن دکمه‌ای را گرفت و از جنگ و خونریزی جلوگیری کرد. می‌شود رفت به آینده و راهکاری برای حال پیدا کرد اما چیزهایی مثل تنهایی و کنار نیامدن با خود و گریز از آدم ها و عشق نداشتن به آن‌ها را چه‌طور؟ می‌شود عوض کرد؟ وقتی فصل اول سریال تاریک تمام می‌شود. این سؤال‌های با ارزش را هم با خودش به جا می‌گذارد. سؤال‌هایی که امیدواریم سریال در فصل بعدی به آن‌ها پاسخ بدهد. از خودمان می‌پرسیم آیا کلید در آینده است؟ آیا با رفتن جوناس به آینده آن چیزهایی که باید تغییر می‌کند؟ یا نه زندگی هنوز بر مدار همین‌ها می‌چرخد؟

درباره

آیدا مرادی آهنی، متولد سال ۱۳۶۲ در تهران و فارغ‌التحصیل رشتۀ مهندسی برق در مقطع کارشناسی از دانشگاه آزاد اسلامی واحد تهران مرکزی است. او تاکنون مجموعه داستان «پونز روی دم گربه» (نشر چشمه) و رمان‌های «گلف روی باروت» (نشر نگاه) و «شهرهای گمشده» (کتاب سده) را به رشتۀ تحریر درآورده و با نشریات مختلفی از جمله ماهنامه تجربه، دو هفته‌نامه هنر و سینما، مجله کرگدن، مجله فیلمخانه و ... همکاری داشته است. نشانی تارنمای اختصاصی او: http://aidamoradiahani.com/