نگاهی به سریال چرنوبیل

نوشته شده توسط آیدا مرادی آهنی

چه بود؟ یک سنگ آسمانی یا ملاقاتی از دنیای دیگر؟ هرچه بود در سرزمین کوچک ما رخ داد؛ معجزه‌ی معجزه‌ها: «منطقه». گروه‌هایی را به آن‌جا فرستادیم؛ هیچ‌ یک بازنگشتند. پس «منطقه» را به محاصره‌ی نیروی پلیس درآوردیم. کار درستی کردیم… گرچه شک دارم… [از یک مصاحبه‌ی تلویزیونی در ایتالیا با برنده‌ی جایزه‌ی نوبل؛ پروفسور والاس]

این‌ها جملاتی است که در شروع فیلم استاکر، روی صفحه‌ی سیاه نقش می‌بندند. و بعد از آن ما را به دنیای یکی از آن آدم‌های «منطقه‌زده» می‌برد؛ استاکری که آن محل آخرالزمانی را به مسافرها نشان می‌دهد. یک راهنما که منطقه‌ی پر از تله را خوب می‌شناسد. بگذارید همین ابتدا بگویم که چرنوبیل قبل از ادای دِین به یک واقعه‌ی هولناک تاریخی، ادای دینی به یک اتفاق ناب سینمایی است. می‌توان بازتاب استاکر و مضامین تارکوفسکی در استاکر را گوشه به گوشه‌ی چرنوبیل یافت بی‌آن‌که مدعی و پر زرق و برق به نظر برسد. چرنوبیل هم با نشان دادن «راهنما»ی داستان آغاز می‌شود؛ مردی در آشپزخانه‌اش. منتها او کاملاً تنها است؛ زن و دختری ندارد که خواب باشند. صدایش را روی تصاویر اتاقِ نه چندان روشنش می‌شنویم که می‌پرسد هزینه‌ی دروغ‌ها چیست؟ آیا از همین ابتدا خیلی سرراست و راحت می‌توانیم بپرسیم که چرنوبیل داستان رازها و دروغ‌ها است؟ و شاید از آن هم صریح‌تر، بشود گفت که فقط داستان دروغ‌ها است؟ قطعاً کمی پیچیده خواهد شد، چون از سریالی با نام چرنوبیل، رنگ سیاسی غلیظ و ارجاعات تاریخی می‌خواهیم و باید بگوییم که چرنوبیل داستانی فرای برآورده کردن تم سیاسی و تاریخی دارد. لگاسوف از همان جملات ابتدایی آغاز داستان از نامعلوم‌ترین ماهیت اخلاقی حرف می‌زند: از حقیقت؛ و از دشمن ازلی ابدی‌اش یعنی دروغ. استاکر هم طرفدار حقیقت بود. والری لگاسوف ارزش حقیت را می‌داند. حالا و در این نقطه که ایستاده، و بعد از وقایعی که به چشم دیده، تنها راهش این است که حقایق را بسته‌بندی کند و در جای امنی بگذارد. نگران حقایق است نه فقط صرف این‌که براهینی واقعی هستند چون به نظر والری بدترین اتفاق این است که آن‌قدر دنبال دروغ‌های قشنگ برویم که دیگر نتوانیم آن‌ها را از حقیقت تشخیص بدهیم. تشخیص‌ دادن یکی از وظایف استاکر هم بود. لگاسوف می‌پرسد آیا باید خودمان را با داستان‌ها راضی کنیم؟ و این‌جا شاید دارد به غیرقابل اعتمادترین داستان جهان، یعنی خود تاریخ اشاره می‌کند. به نظر نمی‌رسد که والری لگاسوف با داستانی مثل تاریخ راضی شود. آدمی که حقیقت برایش این اندازه اهمیت دارد و حقایق زیادی را به چشم دیده، داستان‌های خودش را دارد. همین است که داستان‌های بسته‌بندی شده را در جایی بیرون خانه مخفی می‌کند. از این لحظه به بعد هرچه هست و نیست روی طول موج دروغ و حقیقت پیش می‌رود. هیچ کس این حرف را باور نمی‌کند که اتفاق شومی در شوروی افتاده. همه حقیقتی را انکار می‌کنند که حتی جرأت بر زبان آوردنش را هم ندارند. سرپرست آزمایشگاه که خشمش ما را یاد خشم داکتر استرنج لاو می‌اندازد قبول نمی‌کند که اتفاقی شوم افتاده. انقدر از آن اتفاق شوم می‌ترسد که حاضر نیست به سراغش برود و بررسی اش کند. وقتی از اتفاقی می‌ترسیم و وقتی این ترسْ از ابعاد زندگی‌مان و از رویاهای‌مان بیشتر است همین کار را نمی‌کنیم؟ این‌که با خشم و فریاد می‌گوییم چنین اتفاقی نیفتاده؟ حقیقتْ وحشتناک است. ادیپ شهریار وقتی حقیقت را فهمید خودش را کور کرد. پس وقتی کسی دارد می‌گوید بدترین اتفاقی که ممکن بوده در زندگی‌مان بیفتد همین چند دقیقه پیش افتاده، شاید فریاد زدن و انکار حقیقت اولین و طبیعی‌ترین واکنش ما باشد. ترس آدم‌های چرنوبیل و فرارشان از حقیقت اما از جنس وحشت‌های شخصی نیست. چیزی فراتر از بیمِ خراب شدن آرزوها است. از یک و وحشت ملی و وحدت تاریخی سربرمی‌آورد. اتفاق وحشتناک چرنوبیل، یعنی منفجر شدن هسته‌ی اصلی نیروگاه، فقط یک خطای علمی در دل فاجعه‌ای جبران‌ناپذیر نبود. سند شکست بلندپروازی ملتی بود که قرن‌ها برای ابرقدرت بودن دست به هر تلاشی زده است. از این رو فریاد‌های عصبیِ آدم‌های آن آزمایشگاه، قبل از هر چیز به خاطر فرار کردن از یک حرمان ملی میهنی است. برای یک جامعه‌ی کمونیست چه حادثه‌ای از این بدتر می‌تواند باشد؟ برای همین است که این انکار حقیقت به این جا ختم نمی‌شود. هر چه مسئولیت آدم‌ها بیشتر می‌شود و مقام سیاسی‌شان بالاتر می‌رود وحشت‌ و درنتیجه فرارشان از حقیقت هم پررنگ‌تر می‌شود. هیچ خبری نباید درز کند و همه چیز باید عادی باشد. در حالی که خاکسترهای ریز و کشنده مثل یک برف شوم بر شهرها می‌ریزد آدم‌هایی که مسئول این اتفاق هستند به نظرشان بهترین راه این است که بگویند همه چیز تحت کنترل است. فاجعه‌ی چرنوبیل را آدم‌هایی به بار آوردند که با اطمینان می‌گفتند کارشان را بلدند و وظایف‌شان را درست انجام داده‌اند. این بزرگ‌ترین دروغ ملی بود که از باورهای فردی شروع می‌شد. انگار اتحادِ عقاید آن‌قدری نفوذ کرده بود که آدم‌ها نه فقط در لباس و شکل و ذهن که در ترس و انکار و دروغ هم مثل هم شدند. آن خود فریبی فردی در قالب اتحاد ملی به یک خودفریبی جمعی تبدیل شد و حاصلش شکل دود سیاه بر بالای نیروگاه هسته‌ای و خاکسترهای سمی، بر سر شهر بارید.

این اعتماد و اطمینان ملی آن‌قدر قوی بود که آتشنشان‌ها با دیدن چنان آتشی هم باور نکنند چه فاجعه‌ای اتفاق افتاده یا آدم‌های معمولی جوری تماشایش کنند که انگار به دیدن آتش‌بازی سالیانه برای جشنی ملی صف کشیده‌اند.

همه‌ی این‌ها لایه‌ی اول برخورد چرنوبیل با قدرت است. لایه‌ی بعدی اما از آدم‌های مهم‌تر می‌گوید. همه‌ی آن‌ تصمیم‌گیرنده‌هایی که در رأس کارهای مهم هستند و قدرت تصمیم‌گیری با آن‌ها است ولی اصلاً تخصصی ندارند. تعهد و وفاداری است که همه‌شان را پشت آن میزهای بزرگ با چوب روسی نشانده است. هر کدام‌شان فقط یک سرباز است که هر لحظه باید برای مردن آماده باشد. آدمی مثل  لگاسوف این‌جا است که ارزش پیدا می‌کند. آدم‌های بی‌سوادی که باید کارهای مهم بکنند و تصمیمات مهم بگیرند کسانی مثل لگاسوف و اولانا را شبیه کیف پول باارزشی با خودشان این و رو آن ور می‌برند. ضمن این‌که همچنان از حقیقتی که این کیف پول ها می‌دانند وحشت دارند. چشم‌ها و گو‌ش‌های مراقب همه جا هست. حتی خود رئیس ک‌گ‌ب هم نیاز به چنین نظارت/ مراقبتی دارد.

لگاسوف هم مسئولیت هدایت همین دو دسته‌ را دارد. مخفی‌کاران و بی‌سوادها. استاکر هم باید یک دانشمند افسرده و یک نویسنده‌ی ازخودراضی را از منطقه عبور می‌داد. نویسنده‌ای که قدرت پذیرفتن خودش را نداشت و دانشمندی که که فکر می‌کرد به آخر رسیدنِ کارِ دنیا بهترین نسخه‌ای است که می‌شود برایش تجویز کرد.

لگاسوف هم یک بلد راه است که نه به میل خودش که به اجبار باید آدم‌ها را تا اتاق آرزوهای‌شان پیش ببرد. چه‌قدر یاد آن صحنه از استاکر می‌افتیم. آن‌جا که او بر تکه‌ای زمین خشک، میان آب‌ها دراز کشیده و با آن‌که از ایمان می‌گوید شاید ایمانش را به آد‌ها و به این‌که ایمان بیاورند و حقیقت را باور کنند از دست داده است. استاکر و لگاسوف، مسیح‌گونه چوپان بره‌های گمشده اند. بره‌هایی که آرزوهای کوچکی دارند یا حتی گاهی آرزوهای‌شان را نمی‌شناسند. از این نظر لگاسوف هم مانند استاکرْ درد بزرگی از نفهمیدن آدم‌ها می‌کشد.

استاکر هم طرفدار حقیقت بود و آن حقیقتی که طرفداری‌اش را می‌کرد اسم داشت: «ایمان». استاکر بیرون اتاق آرزوها توانست دانشمند و نویسنده را نجات دهد. توانست از منطقه بیرون بیاید و دوباره به خانه‌اش برگردد. انتهای فیلمِ تارکوفسکی او را می‌بینیم که دخترکش را روی شانه‌ها نشانده و به سمت خانه می‌رود. به خانه‌اش می‌رسد و با زنش از بی‌ایمانی آدم‌ها می‌گوید اما حداقل آرام می‌رود و توی تختش می‌خوابد همان‌طور که ابتدای فیلم او را دیده بودیم. فقط دخترک بیدار می‌ماند و می‌تواند در ایمان محض، با نگاهی ثابت، لیوان را روی میز حرکت بدهد. لگاسوفِ چرنوبیل هم در انتهای ماجرا به خانه‌اش برمی‌گردد منتها هیچ کس آن‌جا منتظرش نیست. کسی را ندارد تا با او از آدم‌ها حرف بزند و پیش او از آدم‌ها گله کند. بنابراین با خودش، یا شاید هم با ما حرف می‌زند و می‌پرسد هزینه‌ی دروغ‌ها چیست؟ لگاسوف برعکس استاکر به خواب نمی‌رود. پشت میز می‌نشیند همانطور که دختر کوچک استاکر نشسته بود. لیوانی را جا به جا نمی‌کند اما کلمه‌هایش را ضبط می‌کند؛ آن حقایق گم شده را. و جالب است که تمام آن حقایقی که باید گفته شوند این‌جا هم احتیاج به پنهان شدن دارند. لگاسوف برای این‌که این حقایق را فاش کند در جایی امن پنهان‌شان می‌کند و خود این آیرونی بسیار جالبی است. اتفاقاً شاید بتوانیم بگوییم برعکس استاکر که با رسیدن به خانه کارش به اتمام می‌رسد، کار لگاسوف با بار دیگر خروج از خانه، و دوباره برگشتن به خانه است که تمام می‌شود. و بعد انگار او هم مثل استاکر به خواب فکر می‌کند، خسته است و دستمال خونی روی میز هم هیچ امیدی برنمی‌انگیزد. این است که خوابیدن را انتخاب می‌کند منتها این‌جا هم برعکس استاکر، به رختخواب نمی‌رود. از همان صندلی خانه استفاده می‌کند و یک طناب چند متری.

نکته‌ای که در مورد سریال چرنوبیل باید به آن اشاره کرد رنگ‌ها و قاب‌ها است. آبی نفتی، سبز ارتشی، و خاکستری رنگ‌ها غالب اند که در کنار چهره‌هایی سفید و چشم‌هایی آبی یخی، فضای سرد فیلم‌های دوران کمونیستی شوروی را تداعی می‌کنند. به اضافه‌ی این‌که این‌جا هم یاد تصاویر تارکوفسکی می‌افتیم؛ رنگ‌های استاکر و نوستالژیا که کدر و سبعانه انگار روی لایه‌ای از مِه نشسته‌اند. در میانه‌ی این رنگ‌های سرد، چهره‌های زخمی و دلمه‌های خون مثل یک خط باریک سرخ خودنمایی می‌کنند. هر اندازه که رنگ‌های تیره نمایانگر جَو حاکم و جماد کمونیستی است، رنگ سرخ نمایانگر نتیجه‌‌ی آن جماد است. رد خونی که روی چهره‌ی فریب‌هایی ملی برای همیشه به جا می‌ماند. از این لحاظ دوربین خیلی هوشمندانه روی صورت سوخته و خونی قربانیان مکث می‌کند یک جور تأکید بر آن رد سرخ دردناک. چشم‌هایی که انگار از حدقه بیرون می‌زنند، نگاه‌هایی که هیچ سمتی ندارند و دهانی که آن‌قدر از شکل افتاده که قادر به بیان درست کلمه‌ها نیست. دوربین روی این تصویر هیولایی که بی‌شباهت به تابلوهای فرانسیس بیکن نیست با پافشاری سادیستیک می‌ایستد؛ صورتی که اجزایش با رگ و پوست و خون به هم پیچیده است. حق دارد اولانا که آن‌طور محکم اما غمگین به چنین چهره‌ای روی تخت بیمارستان چشم بدوزد. میان این همه فریب، دست کم این یکی حقیقی است.

شاید یکی از به یادماندنی‌ترین صحنه‌های چرنوبیل صحنه‌ی برخورد کارگران معدن زغال‌ با وزیر معدن باشد. صحنه‌ای که بارها و بارها مورد توجه طرفدران چرنوبیل قرار گرفته است؛ صف معدنچیان با آن نگاه‌های خیره به روبرو و جملات سردسته‌شان که مثل تیر، آرام اما به موقع بر جان وزیر می‌نشیند. یک لحظه همین جا می‌توانیم چهرها را کنار هم بگذاریم؛ چهره‌ی قربانیان حادثه را کنار چهره‌ی کارگران معدن. چشم‌های سبز و آبی در صورت‌های سیاه و دود اندود در مقابل چشم‌های دریده‌ی تیره در صورت‌های سرخ. سرخ و سیاه؛ دو رنگ تقدیر شوروی. و بعد از این لحظه عبور کارگرها از مقابل وزیر، سکانس به یاد ماندنی سریال چرنوبیل را می‌سازد. انگار که در رژه‌ای سرخوش شرکت کرده‌اند. یکی یکی می‌گذرند و دست‌های‌شان را، دست‌های سیاه‌شان را روی شانه‌ی وزیر می‌زنند، یا به صورتش. این‌طوری کم کم صورت وزیر که بعد از صحبت با سرکارگر سرخ شده بود تغییر رنگ می‌دهد. چهره‌ی سرخ وزیرْ سیاه می‌شود و کت و شلوار آبی آسمانی‌اش هم همین‌طور. و به قول یکی از معدنچی‌ها حالا شبیه وزیر معدن شده است. بار دیگر که معدنچیان را می‌بنیم سراپا لخت مشغول کارند. با بدن‌هایی سیاه مثل لشکری در گوشه‌ای از رمان جنگ و صلح تولستوی.

قطعاً این هوش HBO بود که همزمان با قسمت‌های پایانی سریال تاج‌وتخت به پخش سریال چرنوبیل دست زد. همزمان که ذهن میلیون‌ها آدم درگیر بازی قدرت‌هایی افسانه‌ای و فانتزی بود؛ HBO داستانی نزدیک به زمان ما و نزدیک به زمانه‌ی ما را نشان‌مان داد. نزدیک به زمان ما، از این نظر که چنین فاجعه‌ای صد سال هم نمی‌شود که اتفاق افتاده است، و نزدیک به زمانه‌ی ما از این لحاظ که در گیر  و دار بازی ابلهانه‌ی قدرتمند‌ها، هیچ بعید نیست که دوباره اتفاق بیفتد.

درباره

آیدا مرادی آهنی، متولد سال ۱۳۶۲ در تهران و فارغ‌التحصیل رشتۀ مهندسی برق در مقطع کارشناسی از دانشگاه آزاد اسلامی واحد تهران مرکزی است. او تاکنون مجموعه داستان «پونز روی دم گربه» (نشر چشمه) و رمان‌های «گلف روی باروت» (نشر نگاه) و «شهرهای گمشده» (کتاب سده) را به رشتۀ تحریر درآورده و با نشریات مختلفی از جمله ماهنامه تجربه، دو هفته‌نامه هنر و سینما، مجله کرگدن، مجله فیلمخانه و ... همکاری داشته است. نشانی تارنمای اختصاصی او: http://aidamoradiahani.com/