دروغ‌های کوچک بزرگ

نویسنده: آیدا مرادی آهنی

قتلی اتفاق افتاده، اما در همان لحظات ابتدایی متوجه می‌شویم که یک قتل عادی نبوده است. صحبت‌های دو نفر که نمی‌بینم‌شان از جنایتی هولناک خبر می‌دهد و به این ترتیب ما وارد فضای داستان می‌شویم. زندگی خانواده‌‌های امریکایی که در روز اول مدرسه تلاش می‌کنند به موقع بحاضر باشند و البته کاملاً بی‌نقص و آماده به نظر برسند.

قتلی اتفاق افتاده، اما در همان لحظات ابتدایی متوجه می‌شویم که یک قتل عادی نبوده است. صحبت‌های دو نفر که نمی‌بینم‌شان از جنایتی هولناک خبر می‌دهد و به این ترتیب ما وارد فضای داستان می‌شویم. زندگی خانواده‌‌های امریکایی که در روز اول مدرسه تلاش می‌کنند به موقع بحاضر باشند و البته کاملاً بی‌نقص و آماده به نظر برسند. موازی این روایت اما روایت دیگری را داریم. آدم‌هایی که در اداره‌ی پلیس نشسته‌اند و مثل یک زیرنویس، روحیه و زندگی و اخلاق آن‌هایی را شرح می‌دهند که در روایت دیگر می‌بینیم. همه طوری حرف می‌زنند انگار وقوع این قتل اتفاقی بوده که بالأخره باید می‌افتاده. و راستش زیاد هم بی‌راه نمی‌گویند. یعنی در واقع تنها اطلاعات بدون تناقضی که به پلیس‌ها می‌دهند و همه هم سرش توافق دارند همین است. داستان -چه در رمان و چه در سریال- راه خود را به آرامی اما مسلط از بین همین اطلاعات و دو روایت زمان حال (بعد از قتل) و زمان گذشته (قبل از قتل) باز می‌کند. در سراسر داستانْ نه قاتل معلوم است و نه مقتول. این یکی از نکات جذاب داستان است. البته که در ابتدا این ترفند تنها یک‌جور بازی به نظر می‌رسد و شاید حتی بعضی آن را یک جور حقه برای جذب کردن مخاطب تلقی کنند اما موضوعی که باید به آن توجه کرد اتفاقاً اهمیت این تصمیم است. طبق آن‌چه همه‌ی شاهدان می‌گویند فضای مربوط به این چند خانواده چه از درون و چه در روابط بیرونی به قدری ملتهب بوده که هر لحظه می‌شد انتظار اتفاقی ناخوشایند -حتی قتل- را داشت. و گفتیم که هرچه داستان جلوتر می‌رود ما نیز همین‌طور احساس می‌کنیم. اما مشخص نبودن قاتل و مقتول باعث می‌شود که مدام بین خانواده‌ها، دنبال این دو نفر بگردیم و نتیجه‌ی این جستجو می‌شود بیشتر دقیق شدن ما در رفتار آدم‌ها. برای یک اثر جنایی، به نظر تصمیم معرکه‌ای است. شما با خودتان فکر می‌کنید چه‌قدر احتمال دارد دو مادر به خاطر به‌خاطر بچه‌های‌شان دست به قتل زده باشند؟ یا آیا ممکن است زنی از فرط استیصال به خاطر ماجرای تجاوزی که چند سال قبل اتفاق افتادهکسی را کشته باشد؟ باریک‌بینی در رفتار آدم‌ها ما را با رویه‌ی ترسناکی از خصلت‌های انسانی روبرو می‌کند. این‌که اختلافات به ظاهر کوچکْ چه‌طور می‌تواند شکل تندباد به خود بگیرد و تا چه میزان می‌تواند باعث بروز چنین اتفاقی شود. با جلو رفتن داستان به این نتیجه می‌رسیم که شاید لازم نیست دنبال قاتل بگردیم. همه می‌توانند یک و حتی چند نفر ر اکشته باشند. جدا از این، بارها در جملات مختلف برای توصیف شخصیتی از افعال زمان گذشته استفاده می‌شود. و این به تعلیق داستان کمک بیشتری می‌کند. کمااین‌که حداقل دو بار در مورد دو نفر اصلی ماجرا، با به کار بردن فعل گذشته، مخاطب می‌تواند حدس‌هایی بزند. از این که بگذریم نکته‌ی مهم بعدی رفتار جامعه‌ی حوالی این آدم‌ها و خانواده‌ها است. در اداره‌ی پلیس وقتی تک‌تک‌شان از عقاید و نگاه‌شان به این افراد می‌گویند می‌شود گفت آن‌چه اتفاق افتاده گرچه مستقیم تحت تأثیر عکس‌العمل خانواده‌ها بوده اما جامعه، غیرمستقیم در آن دخالت داشته است. چیزی که در فرهنگ عامه‌ی اغلب کشورها وجود دارد و در فرهنگ مردم امریکا هم؛ شایعه و پشت هم اندازی است. صحبت‌های آن‌ها همان‌قدر که در بعضی قسمت‌ها راه‌گشا است در پاره‌ای از موارد تنها باعث گم شدن از نکات مهم قضیه می‌شود. گاهی حرف‌هایی می‌زنند که حاصل یک برداشت غلط و دهان به دهان چرخیدن آن برداشت یعنی شایعات است. تا جایی که می‌شود پرسید اصلاً چه‌قدر می‌توان به حرف این مردم اعتماد کرد؟ مردمی که همیشه دوست دارند همه‌چیز را شکل درام جلوه دهند. و همه چیز را به فکر و خیال‌های‌شان نزدیک کنند. جایی که در پایان داستان افسر یا کارآگاه پلیس می‌خواهد صدای‌شان را خاموش کند هم به خاطر همین است. می‌گوید از این همه حرف متفاوت خسته شده. حرف انسان‌هایی به ظاهر بزرگ‌سال که در عمل به کودکان شبیه‌اند. راستش شروع داستان با روز اول مدرسه و کنار هم قرار دادن کودکان و پدر و مادرهای‌شان شروع فوق ‌العاده‌ای است. اما قبل از شروع شاید همان تصاویر تیتراژ هم تا حدی گویا است. بزرگ‌سالان و کودکان‌شان که به ترتیب معرفی می‌شوند. کودکانی مثل کلویی و خواهر بزرگش که اولین منتقد رفتار مادرشان هستند. هرچه باشد مدلین مارتا مکنزی، یکی از دلایل اصلی بالاگرفتن اختلاف بین خانواده‌ها است. کسی که نه می‌گذارد بین خانواده‌ی شوهر سابقش و خانواده‌ی خودش صلح برقرار شود و نه بین خانواده‌های دیگر. اما برای همه‌ی این‌ها دلیل دارد. شاید به همین خاطر هم بیننده از او بدش نمی‌آید. یا به عبارتی حس سمپاتی مخاطب را برمی‌انگیزد. مارتا نمی‌گذارد دخترها به تولد دخترِ رِنتا بروند و دوست ندارد که دخترش از او دور باشد؛ چون این‌ها دور از اصول او هستند. بله خانم مکنزی برای خودش و برای احترام به دیگران اصول دارد. خصوصاً وقتی پای بچه‌ها وسط باشد. زیگی اما جور دیگری به مادرش نگاه می‌کند. با آن‌که جین همه چیز را تا آن‌جا که فهم یک کودک شش ساله اجازه می‌دهد به زیگی گفته ولی باز این حق را به مادرش نمی‌دهد که وجود پدرش را کتمان کند. در تمام مدتی که زیگی محکوم به آزار و اذیت آمابلای مظلوم -دختر رنتا- است تنها کسی که حرف او را می‌پذیرد مادرش است اما اتفاقاً او تنها کسی است که وانمود به پذیرفتن می‌کند. مارتین مکنزی اما وانمود نمی‌کند؛ این زن جدی جدی خوش ندارد کسی از این حرف‌ها به یک بچه نسبت بدهد اما جین، زمانی خشونت انسانی را در منتهای اندازه‌اش دیده و حاصل همان خشونت اتفاقاً زیگی است. پس چه‌گونه می‌تواند به عدم خشونت باور داشته باشد؟ چه‌طور می‌تواند به بی‌گناهی پسری اعتماد کند که خودش حاصل خشونت است؟ در چنین اوضاعی بزرگ‌ترها چه می‌کنند؟ در مورد قضیه‌ی بچه‌ها که همه چیز را مشوش‌تر می‌کنند. بچه‌ها بهانه‌ای می‌شوند تا آن‌ها کودک بی‌تربیتِ درون یکدیگر را تنبیه کنند و به همدیگر درس حسابی بدهند. جین در حالی که پسرش محکوم به کارهای نامعمول در مدرسه است و در حالی که نمی‌تواند این میزان خشونت را از کودکش مرتفع کند به کلاس تیراندازی می‌رود. اسلحه می‌خرد و رد مردی را می‌گیرد که فکر می‌کند پدر زیگی باشد. و آخرش در اوضاعی که همه چیز بدجور به هم ریخته با اسلحه‌‌اش به دفتر مرد می‌رود. شما از خودتان می‌پرسید آن وقت این زن چه‌طور می‌خواهد برای رفع اتهام خشونت از پسر بچه‌اش تلاش کند؟ با یک تانک؟ سلسته و پِری چه‌طور؟ زن و شوهر آرمانی که همه جا توی چشم هستند. به نظر می‌رسد کامل‌اند و باز هم به نظر می‌رسد که هیچ مشکلی ندارند. پِری با کتک از سلسته می‌‌خواهد جلوی نزدیک شدن زیگی به پسرهای‌شان را بگیرد. او با خشونت به مادر بچه‌ها امر می‌کند که مانع دوستی این پسر خشن با پسرهای‌شان شود. اما مشکل این زن و شوهر فراتر از این‌ها است. پری از اعمال خشونت لذت می‌برد. از این بدتر این‌که سلسته هم انگار بدش نمی‌آید. در شرایطی که همه زیگی را به خاطر آزار آمابلا کنار می‌گذارند و پسرک روز به روز تنهاتر می‌شود پِری رایت توی خانه همسرش را به باد کتک می‌گیرد. بهانه هم لازم ندارد. فقط کافی است حس کند، و یا دوست داشته باشد حس کند که عصبانی است. و اتفاقاً در شرایطی که همه تعجب می‌کنند چرا آمابلا اسم پسرکی که دارد آزارش می‌دهد را نمی‌گوید؛ خانم سلسته از آزار دیوانه‌وار شوهرش به کسی حرف نمی‌زند. دخترک را ترسانده‌اند اما زن کاملی مثل سلسته از آبرویش می‌ترسد. این نقاط تلاقی ماجرا که مثل تلاقی ریل‌های راه‌آهن به موقع است شدیداً به پیشبرد مضمونی داستان کمک می‌کند. هر چه جلوتر می‌رویم میزان خشونت هم بیشتر می‌شود. اختلافات بیرونی خانواده‌ها که ابتدا فقط در حد دعوت نکردن از یک کودک به تولد بود به شکل جلوگیری از نمایش در شهر درمی‌آید. و دو نفر که که به خاطر بچه‌های‌شان قبلاً فقط دعوای لفظی داشته‌اند حالا در حیاط مدرسه به جان هم می‌افتند. خشونت مثل موجی است که بلند و بلندتر می‌شود. هر عامل کوچکی به مرتفع‌تر شدن این موج کمک می‌کند. کل شهر، وقتی صبح غلات را با شیر و آب میوه می‌خورند نمی‌دانند که چه میزان در پیش بردن این خشونت مؤثر اند. حتی آن‌هایی که گمان می‌کنند هیچ چیز بهتر از شنیدن صدای قرچ قروچ غلات در آن وقت صبح نیست.

دردناک‌تر از همه این‌که خشونت این آدم‌ها قبل از هر کس و هر چیز نسبت به خودشان است. مادرهایی که وقت و زندگی‌شان را به پای چیزی ریخته‌اند که مهم بوده اما همه‌ی خواسته‌شان نبوده است. برای همین هم مادرهایی هستند که از هیچی بودن خسته شده‌اند. مارتا کار نمایش را شروع کرده و سلسته وکیلی که نه به لحاظ حقوقی بلکه به لحاظ روحی نمی‌تواند زندگی خودش را کنترل کند از بردن در یک جلسه‌ی قانونی بیشتر از هر چیزی در زندگی‌اش لذت می‌برد. این آدم‌ها تأیید یکی از جملات کلیدی فیلم هستند: «نمی‌شه یه دنیای کامل ساخت. هر کاری هم بکنی اتفاقات مزخرف می افتند.»

خود پِری که راحت دارد زندگی‌اش را از دست می‌دهد از همه وضعش خراب‌تر است. تبر برداشته و به ریشه‌ی چیزی می‌زند که تمام زندگی او است. اسب آبی اسمی است که بچه‌های او انتخاب کرده‌اند. موجودی که همه جا هست. و حتی بچه‌‌ها نگران اند که مبادا آسیبی به مادرشان بزند. اتفاقا همین بچه‌های نگران، مدام با تفنگ به مادرشان شلیک می‌کنند. شوخی پری با بچه‌هایش وقتی که ادای یک هیولا یا زامبی را درمی‌آورد و نحوه‌ی بازی بچه‌ها با تفنگ هر دو جوری در فضای فیلم تنیه شده‌اند که بیشتر نوعی ناآرامی ایجاد می‌کنند.

در حقیقت این آدم بزرگ‌ها همان بچه‌ مدرسه‌ای‌ها هستند که حالا بزرگ شده اند. بچه‌هایی که به زشت‌ترین شکل ممکن یا مثل دوقلوها دیگران را اذیت می‌کرده‌اند و یا مثل آمابلا به دلیلی واهی چیزی از این خشونت نمی‌گفتند. خود آزاری و دیگر آزاری بزرگ‌ترها همان شکل بزرگ شده و کامل شده‌ی خشونت کودکی است. و حالا تصور کنید که همین آدم‌ها در یک شهر  می‌خواهند خشونت را کنترل کنند. خشونتی که در خودشان نتوانسته‌اند کنترل کنند. این خشونت‌ها از کجا می‌آید؟ داستان تا حدی آن را به آرزوهای بربادرفته ربط می‌دهد. اما موضوع مهمی که عنوان می‌کند این است که فقط آرزوهای برآورده نشده نیست که  والدین تحقق آن را برای بچه‌های‌شان می‌خواهند. آن‌ها می‌خواهند بچه‌های‌شان چیزی بشوند که نشده‌اند اما گاهی هم آرزو می‌کنند این کودکان همان آدمی نشوند که والدین‌شان شده‌اند. حرف مارتا به دختر نوجوانش و اعتراف او به اشتباهی که کرده دقیقاً همین است. وقتی جین با زیگی در مورد خشونت پدر او صحبت می‌کند می‌خواهد او را از مثل آن مرد متجاوز شدن باز دارد. سلسته وقتی از کار پسرش باخبر می‌شود در تصمیمش برای دوری از پری مصرتر می‌شود چون نمی‌خواهد دوقلوها مثل پدرشان باشند.

الویس پریسلی‌ها و آدری هیپورن‌ها؛ مهمانان یک جشن بزرگ هستند که همگی در نوع خودشان هنرمندان قابلی اند. هر کدام‌شان توانسته بقیه را بازی بدهد یا نقش بزرگی در زندگی دیگری ایفا کند. و دیگر وقت آن رسیده که تکلیف آتشفشان خشونت یکسره شود. و دو روایت زمان حال و گذشته با کشش و ضرب آهنگی مناسب، به موقع به لحظه‌ی قتل می‌رسند.

شاید این جمله را بارها شنیده باشید که تمام داستان‌‌های جهان گفته شده و آن‌چه مهم است نحوه‌ی داستان‌گویی است. و این‌که همه چیز به شیوه‌ی اجرا بستگی دارد. در مورد این اثر که کاملاً همین‌طور است. روش داستان‌گویی و اتفاق مهمی که در نحوه‌ی شکل گیری روایت‌ها رخ می‌دهد بسیار قابل توجه است. آن‌چه بعد از مشخص شدن قاتل و مقتول و روایت صحنه‌ی قتل اتفاق می‌افتد و می‌توان نام مؤخره را بر آن گذاشت به بخش اعظمی از سؤال‌های ما در مورد آدم‌هایی که تا این‌جا دنبال کرده‌ایم پاسخ می‌دهد. این‌که این آدم‌ها چه بوده‌اند؟ واقعاً از زندگی خودشان و از جان همدیگر چه می‌‌خواستند؟ چه اتفاقی می‌توانسته آن را به یک نقطه‌ی واحد برساند؟ ضمن آن‌که بر پیچیدگی تک تک آن‌ها نیز افزوده می‌شود. به نوعی می‌توان گفت پایان داستان یک آیرونی بی‌نظیر دارد. از یک سو آن‌چه پیش آمده باعث تسلی خاطر است. آدم بد داستان و هیولای قصه دیگر نیست تا کسی را اذیت کند. و این بخش خوب ماجرا است. اما نبودن او به چه قیمتی است؟ آیا این آدم‌ها توانسته‌اند آدمی را با آن سطح خشونت بدون خشونت و بدون متوسل شدن به عصبانیت از بین ببرند؟ این روی دیگر پایان بندی داستان است که آن آرامش خاطر را مکدر می‌کند. اتحاد زن‌ها و لبخندشان در کنار ساحل هم نمی‌‌تواند چندان امیدوارکننده باشد. خشونت مثل دریای مقابل‌شان هنوز وجود دارد. همان روبرو است.

درباره

آیدا مرادی آهنی، متولد سال ۱۳۶۲ در تهران و فارغ‌التحصیل رشتۀ مهندسی برق در مقطع کارشناسی از دانشگاه آزاد اسلامی واحد تهران مرکزی است. او تاکنون مجموعه داستان «پونز روی دم گربه» (نشر چشمه) و رمان «گلف روی باروت» (نشر نگاه) به رشتۀ تحریر درآورده و با نشریات مختلفی از جمله ماهنامه تجربه، دو هفته‌نامه هنر و سینما، مجله کرگدن، مجله فیلمخانه و ... همکاری داشته است. نشانی تارنمای اختصاصی او: http://aidamoradiahani.com/