سریال شرلوک (فصل چهارم)

نویسنده: آیدا مرادی آهنی

شرلوک جدید خیلی از محاسبه‌هایش را با آیفون و تب‌لت و اینترنت جلو می‌بُرد. اما هنوز انسانی غیر معمول بود که می‌توانست با نیرویی شبیه چشم برزخی، حس ششم یا هر آن‌چه که اسمش را می‌گذارید، در عرض چند ثانیه کل زندگی یک نفر را بیرون بریزد.

 

به خاطر یوروس

مخاطبان کمی نبودند که با دیدن اولین فصل سریال شرلوک هولمز آن را کنار گذاشتند. به اعتقاد آن‌ها، سری جدیدی که بی‌بی‌سی ساخته بود تنها به لحاظ زمان و امکانات متناسب با آن بود که به داستان جهت می‌داد. شرلوک جدید خیلی از محاسبه‌هایش را با آیفون و تب‌لت و اینترنت جلو می‌بُرد. اما هنوز انسانی غیر معمول بود که می‌توانست با نیرویی شبیه چشم برزخی، حس ششم یا هر آن‌چه که اسمش را می‌گذارید، در عرض چند ثانیه کل زندگی یک نفر را بیرون بریزد. شرلوک کارآگاه عادی نیست. کار او هیچ وقت پیدا کردن معشوقه‌ی مخفی آدم‌ها یا زدن رد یک  دزد خرده پا نیست. عملاً هیچ وقت این‌طور نبوده. و اگر یک مشتری با چنین قصدی وارد دفتر او شود -به شرط آن‌که هولمز عصبانی نباشد- در عرض چند دقیقه جوابش را خواهد گرفت. در رویارویی با شرلوک گاهی احساس می‌کنیم همه‌ی این‌ها از جایی به این مرد وحی می‌شود. برخورد او با آدم‌ها چنان سرد و کوتاه است که تماشاگر هیچ‌گاه انتظار شنیدن اطلاعاتی آن‌چنان را ندارد. شرلوک جدید اندک اندک سعی کرد به تماشاگر نزدیک شود. وقتی شرلوک شروع به دادن اطلاعات دریافتی‌اش از ظاهر و رفتار آدم‌ها می‌کرد خیلی بیشتر از سری سابق شرلوک، تمرکز دوربین روی ابژه‌ها را می‌دیدیم. او مثل یک معلم همیشه سعی می‌کند علت و نطفه‌ی ادراکش را بیان کند اما حرکت دوربین این بار خیلی خیلی خوب به کمک همراه شدن دریافت مخاطب با ادراک او کار کرد. با این همه هنوز یک چیز غیرعادی در شرلوک وجود داشت که او را از چشم بعضی‌ها می‌انداخت یا بهتر بگوییم اجازه نمی‌داد که خیلی‌ها با او و حتی دکتر واتسون ارتباط برقرار کنند. آن‌ها مثل بیگانه‌های فضایی بودند. البته بیشتر شرلوک. و واتسون در مواقعی که زیر سایه‌ی سنگین هولمز قرار می‌گرفت دور از دسترس انسانی می‌شد.

آن روحیه‌ و آن بُعد از شخصیت کارآگاه را که خط هارد بویلد کوشیده بود تا آن را بشکند و تغییر دهد هنوز می‌شد در شرلوک جدید دید. کارآگاهان دشیل همت و ریموند چندلر در کمترین فاصله با آدم‌های معمولی قرار گرفتند و ناگهان دنیای سینما و ادبیات پر شد از کارآگاه‌هایی که مثل خود ما، با معایب‌شان تمایل به بهتر شدن اوضاع دارند. فساد جهان را نمی‌پذیرند و از آن بیزارند اما همگی آن‌ها مثل ما در عمق جان‌شان زخم‌هایی دارند که التیامش راحت نیست. و اگر این مسیر یعنی این شغل را انتخاب کرده‌اند برای این است که از دست کسی یا چیزی می‌گریزند. اگر حقی پایمال شده را زنده می‌کنند برای نه شفا، بلکه تسکین درد درونی است. اما شرلوکی که بی‌بی‌سی به دنیا عرضه می‌کرد در شخصیت و روحیات، همان ویژگی‌های شرلوک قدیمی را داشت. آدمی سخت که تنها کارش در دنیا کار کردن است و از احساسات به دور است. از فصل دوم بود که گویی سازندگان آن تصمیم گرفتند شرلوک را به دنیای مردم عادی نزدیک‌تر کنند. کار روی شخصیت واتسون خیلی راحت‌تر بود. کاراکتر او خیلی راحت‌تر این اجازه را به نویسنده می‌دهد چرا که در عمق هم واتسون زمینی‌تر از آقای کارآگاه است. اما عوامل زیادی لازم بود تا مثل زنجیر، پای هولمز را به روی زمین بند کند. داستان ابتدا به سمت خانواده‌ی او رفت. خانواده‌ای که در ظاهر با پدر و مادری در رأس، معمولی می‌نماید اما با وجود برادری مثل مایکرافت خیلی راحت آن کلمه‌ی «معمولی» را حذف می‌کنید. مایکرافت که مثل دستی پشت پرده‌ی همه‌ی سیاست‌های کاری دولت انگلیس و یا حتی گاهی دیگر دولت‌ها حضور دارد . او با قدرت زیادش در شغلی عجیب و غریب، رفتاری مثل پسربچه‌ها دارد  و این ویژگی تا حد زیادی در شرلوک هم دیده می‌شود. اما مایکرافت کمی -فقط کمی- نرمال‌تر از شرلوک است. شرلوک هم در عین شغل حساس و روش‌های عجیب و غریبش بیشتر به کودکی شبیه است. لوس، از خود راضی، مغرور و بی‌خیال دنیای احساسات و این هم اتفاقاً یکی دریگر از دلایلی است که او را بیشتر از دایره‌ی همدردی خارج می‌کند. با این حال خانواده‌ی شرلوک با آن ظاهر مهربان مادر و بامزه‌ی پدر نمی‌تواند یک خانواده‌ی معمولی باشد. این را ما در عمق ذهن‌مان حس می‌کنیم. نمی‌شود از یک خانواده‌ی معمولی دو برادر عجیب و غریب بیرون بیاید. و یکی از ویژگی‌های مهم داستان‌های شرلوک هم تکیه بر همین موضوع است. این که آدم‌ها زیر ظاهر مردمی و معمولی‌شان چیزی دیگر هستند. نگاهی به گذشته‌ی خانم هادسون یعنی صاحب‌خانه‌ بیندازید. یا مری عشق جناب دکتر واتسون. مری در ابتدا تنها یک زن عادی است. اما هرچه جلوتر می‌رویم با زنی عجیب‌تر و پیچیده‌تر روبرو می‌شویم. همان‌طور که گفته شد این خطی که باعث ایجاد سیمپاتی بیشتر با شخصیت‌ها می‌شود رفته رفته استحکام بیشتری نیز می‌یابد. علاقه مند شدن شرلوک هولمز به آن زن اسرار آمیز یکی از عجیب‌ترین خطوط داستانی سریال بود. ما همگی فکر می‌کردیم این مرد بدون قلب یا همجنس‌گرا است و یا فاقد هرگونه احساس و به احتمال زیاد دومی‌اش. یا حتی اگر در عمق ذهن‌‌مان مجبود به حدس زدن درباره‌ی زن مورد علاقه‌اش بودیم به کسی مثل مولی هوپر فکر می‌کردیم. یا مثلاً معلمی ساده. کی فکرش را می‌کرد که چنان زنی دل کارآگاه سرد و جدی را ببرد. بنابراین شرلوک بیشتر از قبل محبوبیت یافت و تماشاگران بیشتری را به خود جذب کرد.

اما در مورد فصل جدید. جسارت سازندگان واقعاً مثال زدنی است. آن‌ها به سمتی حرکت کردند که نه تنها بتوانند همدلی تماشاگر را جذب کنند بلکه برای روحیه‌ی سرد و خشک شخصیت‌ها هم دلیلی پیدا کنند. این کار ابتدا با موارد ظریفی آغاز می‌شود. شرلوک شروع به شوخی با تحلیل‌هایش می‌کند. به عنوان مثال وقتی رد مری را می‌زند برای تعقیب او یک مشت احتمالات و دلایلی عجیب ردیف می‌کند که به ذهن هیچ بنی بشری نمی‌رسد. اما سریع همه‌ی آن‌ها با یک جمله رد کرده و به سخره می‌گیرد. این روش برای آن‌چه سازندگان مدنظر داشته‌اند مثل گیاهی به موقع درست رشد می‌کند تا آن‌که به حادثه‌ی عجیب مرگ مری می‌رسد. حذف کردن شخصیت مهمی مثل او تصمیم عجیب و سختی است. با حذف او داستان یکی از مهره‌های مهم خودش را از دست داد اما این از دست دادن مثل یک نقص عضو در بدن که باعث قوی شدن حواس دیگر می‌شود عجیب به کمک داستان آمد. شخصیت‌ها که گویی در آستانه‌ی تغییر بودند و به نظر می‌رسد هر لحظه با وجود یک اتفاق به انفجار شخصیتی می‌رسند ناگهان شروع به بروز روحیات خود کردند. ما عادت کرده بودیم به اندازه‌ی خود شرلوک به او ایمان داشته باشیم. مثل واتسون و خود مری فکر می‌کردیم او هرچه بگوید همان می‌شود. همه‌ی حدس‌ها و وعده‌هایش درست از آب درمی‌آیند. ما داشتیم عقل کل بودن او و غیرزمینی بودنش را باور می‌کردیم. یا حتی به این خاصیت از مد افتاده‌ی کارآگاهی خو گرفته بودیم. پس زمانی که به واتسون قول مراقبت از مری را داد هیچ کدام‌مان شک نداشتیم درست می‌گوید. شاید زمانی که خود مری هم جلوی گلوله‌ای پرید که شرلوک را هدف گرفته بود فکر می‌کرد این نمی‌تواند انتهای کار باشد و می‌شود که شرلوک او را نجات بدهد. اما نجاتی در کار نیست. چون شرلوک نه خدا است و نه حتی انسانی کامل. محال بود کسی فکر کند دکتر واتسون به شرلوک پشت می‌کند. شاید دلیل اصلی این‌که واتسون نمی‌تواند شرلوک را ببخشد فقط این نیست که هولمز زیر قولش زده. شاید تا حد زیادی برای این باشد که چیزی مطابق تصورات و توقعاتش پیش نرفته. و فقط این نیست. شرلوک مثل هر آدم عادی برای تسکین درد خود به مسکنی چنگ می‌زند. دیدن شرلوک در آن حالت غریب نشئگی و خماری و بالا بودن واقعاً بُعد جدیدی است. مردی که همیشه محکم بود و اصولاً کمتر چیزی می‌توانست او را از پا دربیاورد حالا برای تمرکز یا هر کار دیگر به موادی احتیاج دارد که توی آشپزخانه‌ی خودش تهیه می‌شود. در عین حال ویژگی‌های شغلی و قدرت درک او و میزان تشخیصش از او گرفته نمی‌شود. و همین تغییر او را باورپذیرتر می‌کند. او به یک باره نابود نمی‌شود بلکه مثل یک انسان در حال تجربه‌ی یکی از عمیق‌ترین شکست‌های زندگی اش است. آن ویژگی که در مورد ظاهر آدم‌های خطرناک گفتیم در این فصل نیز حضور دارد. خانم پیری که که در جلسات کاری مایکرافت بی‌اندازه معصوم به نظر می‌رسد و حتی تعجب می‌کنیم چرا و چه‌طور باید در این جلسات حضور داشته باشد. همان آدم خطرناک ماجرا است. عده‌ای هم ایراد را درست در این اتفاق دانسته‌اند. این‌که وجود قیافه‌ای تا این حد مصنوعی همان اندازه اغراق‌آمیز است که چهره‌ی مجری تلویزیونی. و خب چهره‌ها و رفتارها و واکنش‌ها اغراق آمیز همیشه جزیی از ویژگی‌های داستان‌های هولمز بوده.

با این حال در فصل جدید گاهی ریتم به سرعت اپیزودهای گذشته نیست و به مخاطب فرصت همراهی و هضم اطلاعات داده می‌شود. و یکی از این اطلاعات عجیب و جدید به عضو دیگر خانواده‌ی هولمز برمی‌گردد. وجود خواهری که در دیوانگی و نبوغ دو برادر خود یعنی شرلوک و مایکرافت را پشت سر می‌گذارد. خواهری که فقط مایکرافت به یاد می‌آورد چون مسئول کنترل کردن او بوده و یا حتی نجات او. اما آن‌چه شرلوک در ذهن دارد بسیار کم‌رنگ است و گاهی که به واقعیت نزدیک می‌شود یا سعی می‌کند تکه‌های بزرگ‌تری از گذشته را به دست بیاورد با اطلاعاتی متناقص و نامربوط روبرو می‌شود. با این حال تنها چیزی که برای دختر مانده دیوانگی است و با همین دیوانگی خطرناک‌ترین زندان بیمارهای عجیب را اداره می‌کند. او تنها مریض در دنیا است که با نبوغش هدایت بیمارستان را از دست رئیس آن خارج می‌کند. کارهایش رنگ و بوی خطرناک‌ترین مجرمانی را دارد که شرلوک به دام می‌انداخت. قدرت کنترلش هزار برابر مایکرافت در هدایت اوضاع یک کشور است. تنها کاری که می‌کند بردن آدم‌ها تا پله‌ی مرگ خودخواسته است. و حتی بردن آن‌ها به سمتی که راحت حاضر به کشتن دیگری باشند. اما حتی این موجود خطرناک هم برای چنینی کاری دلیل دارد. اتفاقا او در گفتن دلیل برای آن‌چه انجام می‌دهد نسبت به شرلوک و مایکرافت صادق‌تر است. مثل آن‌ها پشت چهره‌ای خشک و یا حرکات کودکانه پنهان نمی‌شود. به آسانی ابراز می‌کند که مرگ و زندگی به یک اندازه ارزشمند هستند. او همان اندازه که مردم موهبت زندگی دادن را ستایش می‌کنند در بخشیدن مرگ و گرفتن زندگی هم لطف و کرامت می‌بیند. و همین او را به نوعی بی‌تفاوتی رسانده. بی‌تفاوتی نسبت به هر عامل زندگی‌بخش. و اتفاقا بر عکس دو برادرش خوب می‌داند که نیاز دارد کسی بیاید و او را از این هیولایی که شده نجات بدهد. «نجات دادن» یعنی کاری که مایکرافت در آن موفق نبود. او بیشتر و بیشتر یوروس را به سمت سقوط هل داد. و حالا تماس دختر با برادر کوچک‌ترش برعکس آن‌چه به نظر می‌رسد برای نابودی او نیست. یوروس هم شخصیتی انسانی دارد. سیاه نیست. در عین نفرت از شرلوک و مسخره کردن استعدادهایش او را دوست دارد. و اصلا شاید تماس او با برادرش نوعی درخواست کمک بوده. که اتفاقا هر چه داستان جلوتر می‌رود این نیاز در بیشتر حس می‌شود. اما اگر قرار به نجات دادن است این عمل دوطرفه است با هر مرحله خواهر عجیب غریب برادرهایش ر ابا واقعیت‌شان روبرو می‌کند. باعث می‌شود هر دو آن‌ها از پشت نقابی که تا حالا داشتند بیرون بیایند. و تنها این نیست. دشمن قدیمی و قسم خورده‌ی شرلوک هم هست. یوروس کسی است که موریارتی را از سر راه شرلوک برداشت. او آدمی را که شرلوک در اوج آزادی نتوانست شکست دهد خیلی راحت در زندان به دام انداخت. پس نوبتی هم که باشد نوبت شرلوک است تا آن دختر بچه‌ی تو هواپیما را نجات دهد. دخترکی که روی زمین جایی ندارد. جایی در آسمان معلق است با یک عالم مسافری که بی‌هوش افتاده اند و خبر از مقصد هواپیما ندارند. از یک جایی نبوغ شرلوک به او می‌گوید که این خواهر تازه یافته فقط خطرناک نیست بلکه بی‌پناه است و یا به عبارتی اگر خطرناک به نظر می‌رسد برای این است که بی‌پناه بوده و همیشه به خاطر افکارش کنار گذاشته شده.

فصل جدید شرلوک که در ظاهر آخرین فصل نیز بود و به خوبی توانست آدم‌ها را از عرش و تخت آسمانی‌شان پایین بکشد. و آن‌ها را به درک زمینی ما نزدیک‌تر کند.

درباره

آیدا مرادی آهنی، متولد سال ۱۳۶۲ در تهران و فارغ‌التحصیل رشتۀ مهندسی برق در مقطع کارشناسی از دانشگاه آزاد اسلامی واحد تهران مرکزی است. او تاکنون مجموعه داستان «پونز روی دم گربه» (نشر چشمه) و رمان «گلف روی باروت» (نشر نگاه) به رشتۀ تحریر درآورده و با نشریات مختلفی از جمله ماهنامه تجربه، دو هفته‌نامه هنر و سینما، مجله کرگدن، مجله فیلمخانه و ... همکاری داشته است. نشانی تارنمای اختصاصی او: http://aidamoradiahani.com/