سریال The Night Of

نوشته شده توسط آیدا مرادی آهنی

 

شبی که

قبل از هر چیز بگذارید این‌طور بگوییم که اگر قرار باشد سریالی دسته‌ها، گنگ‌ها، قوم‌ها و ملیت‌ها را در شهری مثل نیویورک -حتی شده به طور خلاصه- نشان بدهد همین سریال «شبی که…» است. داستانی که از دل همین اقوام و اقلیت‌ها سربرمی‌آورد و برای دادن مشخصات بهتر مبنای داستانی‌اش را طوری قرار می‌دهد که اکثر اتفاقات و حوادثِ مرتبط با پیرنگ و خرده پیرنگ‌ها مربوط به دو تاریخ مهم در امریکا است. زمان اولْ یازده سپتامبر است و زمان دومْ ریاست جمهوری اوباما. برای امریکایی‌ها و به خصوص اقلیت‌های امریکایی بعد از این دو تاریخ مهم چه اتفاقاتی افتاده؟ روابط اجتماعی به چه سمتی چرخیده و مبنای برخورد آدم‌ها را چه قضاوت‌هایی تشکیل داده؟ سریال «شبی‌ که…» در ظاهر مربوط به پسر مسلمانی به نام «نصیر خان» است؛ یک امریکاییِ پاکستانی‌الاصل که تا دیروز در محله‌ی جَکسِن هایت زندگی‌اش را می‌کرده اما حالا تا خرخره در پُر دردسرترین ماجرای ممکن فرورفته. دانشجوی به ظاهر ساده و درس‌خوانی که جرأت تنها رفتن به یک مهمانی را هم ندارد دستگیر شده؛ آن هم با یک چاقو در جیبش و آن هم هم‌زمان با پیدا شدن دختری که همان شب اتفاقی با او رابطه داشته. جنازه چه ریختی است؟ وحشتناک. بیست و دو ضربه‌ی چاقو. ضربه‌هایی به اندازه‌ی سن دختر. نصیر خان مواد زده بوده و مست بوده و به دختره تجاوز کرده و او را کشته. هر چه هست و نیست هم گواه این قطار جرم‌ها است. این وسط لحظاتی است که نصیر باید آن‌ها را به یاد بیاورد اما در آن لحظات به مدد جادوی مواد اصلاً توی این دنیا نبوده. با ان حال می‌داند و مطمئن است که کشتن آن دختر کار خودش نیست. آخر آدم‌ها این‌طور چیزها را دست‌کم خودشان می‌فهمند. جان استون که واقعاً می‌شود اسمش را گذاشت وکیل تصادفی نصیر؛ با بازی درخشان تورتورو هم باید این را بفهمد اما در مقابل هر کلمه، می‌گوید نصیر باید خفه شود. راهش این است پسر، تو باید سکوت کنی. مثل شکارچی. بچه جان این را بفهم. تو باید آن چیزی را که اسمش حق تو است از حالا به بعد شکار کنی. شکار صبر می‌خواهد و سکوت. اما این‌ها تنها قوانین کثافت این دنیا که نیستند. مانده هنوز پسر جان. وقتی با رَد شدنِ قرار وثیقه وارد مخوف‌ترین زندان نیویورک شدی. می‌فهمی زندان را زندانی‌ها اداره می‌کنند. حتی زندان‌بان‌ها را هم زندانی‌ها اداره می‌کنند. زندان‌بان‌ها فقط یک سری آدم‌اند با کارهای مکانیکی که اتفاقاً اگر مواظب نظم زندان هستند برای آسایش و رفاه کله گنده‌های زندان است. چرا که زندان شاه دارد و مراتب اداری خودش را. کثیف‌ترین آدم‌ها این‌جا جمع شده‌اند اما یک قانون مهم هم دارند؛ مکافات کسی که به یک دختر تجاوز کرده جز مرگ توی زندان یا رساندنش به حدی که خودش را خلاص کند چیز دیگری نیست. نصیر مجبور است زیر سایه‌ی شاه زندان برود. فِرِدی نایت؛ شاهی است که از نصیر خوشش آمده.

همین جا ممکن است بپرسید این‌ها چه ربطی به قضیه‌ی روابط آدم‌ها بعد از آن دو حادثه‌ی مهم تاریخی در امریکا دارد؟

فقط محله‌ی کوئینز و بروکلین نیست که زیر سلطه‌ی سیاه‌ها است. زندان قلمرو آنان است. آن‌ها شاه‌های کوچکی هستند که می‌شود همه جا دیدشان. تماشای تصویر یک سیاه‌پوست در باندهای مخفی و خلافْ اولین بار نیست. اما «شبی که…» روی نقطه‌ی دیگر دست گذاشته. در واقع موضوع چیز دیگری است. داد و فریادهای بی دلیل جوان سیاه‌پوست که شاهد ماجرا بوده و طرز رفتارش آن هم زمانی که دروغش برملا می‌شود یکی از لحظات بسیار دقیق تمرکز بر این نکته است. طرز رفتار سیاه‌پوست‌های عادی در امریکا، از زن خانه‌دارشان بگیر تا فروشنده و پلیس سیاه‌پوست قابل توجه است. اتفاقی که بعد از ریاست جمهوری امریکا افتاد بلندتر شدن صدای سیاه‌ها بود. آن‌ها که تمام مدت سکوت می‌کردند و در سکوت منتظر شکار حق خود بودند حالا توی خیابان‌ها داد می‌زنند، راحت‌تر به دستگاه‌های فروش قهوه و درهای خراب قطارْ مشت و لگد می‌کوبند. کافی است حس کنند به عمد کیف‌تان توی شلوغی مترو یا اتوبوس یا پیاده‌رو به آن‌ها خورده، آن وقت است که با فحش و دادْ سکه‌ی یک پول‌تان می‌کنند. این اتفاقی است که برای سیاه‌پوست‌ها بعد از ریاست جمهوری اوباما افتاد؛ بلند شدن صدای داد و بی داد شان بعد از سال‌ها کینه. تا جایی که حتی به مسلمان‌ها و شرقی‌ها بگویند گورشان را گم کنند و برگردند خانه‌شان. از ایتالیایی‌ها ناخرسند باشند که بعضی بازارهای کار را گرفته‌اند. اسپانیایی‌ها را به دهاتی بودن متهم کنند به ایرانی‌ها یک لبخند ناخوشانید بزنند و عرب‌ها را متهم به تروریست بودن بکنند. کاری که با نصیر خان می‌کنند. مصطفی خطابش می‌کنند و فکر می‌کنند بمب توی جیبش دارد. امریکایی‌ها می‌دانند که چنینی شوخی یا طعنه‌ای به احتمال زیاد ممکن است منجر به اسلحه کشیدن و مرگ شود. آن هم در بعضی محله‌های خاص. بنابراین همان‌جا بوی حادثه‌ی شومی حس می‌شود. سریال «شبی که…» این رفتارها را به روشنی نشان می‌دهد کارمند زن زندان را در نظر بگیرید وقتی پدر نصیر -با بازی پیمان معادی- منظور گنگ او را متوجه نمی‌شود؛ آن لبخند حرص‌درآور را می‌بینید؟ آن لبخند بی‌اعصاب مختص سیاه‌پوست‌ها است که بهت بفهمانند تو خنگی و داری وقت شریف‌شان را تلف می‌کنی.

برگردیم به زندان که از در و دیوارش سیاه‌پوست می‌بارد و نصیر زیر پرچم فِرِدی است تا امنیت پیدا می‌کند. سلول خاص خودش را دارد و وارد راهی می‌شود که از نصیر قبلی فاصله بگیرد. فِرِدی نه تنها شاه زندان بلکه یک فیلسوفِ زندان‌دیده است. جملاتش انگار حک می‌شوند توی ذهن نصیر. قانون بقاء در زندانِ دنیا را یادش می‌دهد. وقتی که خون انسانی ممزوج ذات حیوانیِ انسانْ کنترل همه چیز را به دست می‌گیرد و چیزی در آدم‌ها زاییده می‌شود که اسمش هست سخت‌دلی. همین سخت‌دل شدن توی زندان به آن‌چه وکیل می‌خواهد یعنی ساکت بودن و شکارچی بودن کمک می‌کند و شخصیتی به مرور قوام می‌آید که با نصیر خان در خانواده‌ی پاکستانی کوچکش مایل‌ها فاصله دارد. حضور دو نفر در زندگی نصیر بسیار پررنگ است.

اولی جان استون است. وکیلی سرخورده که متخصص پرونده‌ی فاحشه‌ها و دلالان مواد است و حالا با آن پاهای پُر از زخمِ اگزاما سه هدف را دنبال می‌کند؛ پاهایش را درمان کند، گربه‌ی بی‌خان‌مانی که مقتول به او غذا می‌داده را به جایی بسپارد و نصیر خان را از منجلاب گند و بدشانسی نجات بدهد. او بهتر از هر کس دیگر دارد تغییر کردن نصیر را می‌بیند. این همان جوان معصومی نیست که با چشم‌های نگران در سلول اداره‌ی پلیس دیده بود. با تجربه‌ای هم که دارد مطمئن است نصیر هیچ‌گاه آن آدم سابق نخواهد شد. و وقتی با پاهای زخمی که باعث می‌شود مردم مثل یک جزامی از او دوری کنند در شهر و راهروهای دادگاه‌ها قدم می‌زند به نظرش باید قبل از پاها و گربه فکری به حال پسر بکند. شخصیتی که برای تورتورو خلق شده ما را یاد یکی از آن کارآگاهان هارد بویلد می‌اندازد. زن طلاق داده. ناموفق در زندگی خانوادگی. تنها. دارای مشکلات خاص خود. کسی که خیلی ها چشم دیدنش را ندارند اما به شخصه از رو نمی‌رود و دنبال یک چیز کمی به درد بخور در زباله‌های اخلاقی شهر است . با آن بی‌اخلاقی‌ها هم سر وقت خوب بلد است چه‌طور تا کند. مثل رفتارش با ساقیِ مقتول یا ناپدری دیوانه‌ی دختر.

این‌که اصولاً سریال -با توجه به ژانر آن -به دور از عرصه‌ی کارآگاهان است و آن‌چه پیش برنده است برگ‌های برده و باخته‌ی وکیل‌ها در یک پرونده‌ی جنایی است خودش یکی از نکات قابل تأمل محسوب می‌شود. هرچند کارآگاه دنیس باکس هم هست اما در مقابل جان استون نقش بسیار کمرنگ‌تری دارد.

با تمام این‌ها جان استون بیرون زندان است. دومین آدم در زندگی نصیر فِرِدی نایت است. سیاه‌پوست قدرتمندی که توی زندان تصمیم می‌گیرد و آن وقت بیرون زندان توی کوئینز یا بروکلین چند نفر به آن دنیا فرستاده می‌شوند. توی سلولش نشسته و زندان‌بان برای این‌که دخترش در محله‌ای احساس امنیت کند به او باج می‌دهد. فِرِدی جلوی چشم نصیر قدرتی است که باید توی این جامعه بپذیرد. همه‌ی این پدرسوخته‌بازی‌ها و کثافت‌کاری‌ها یک نظم عجیب پیچیده و منظم دارند. وقتی حرف می‌زند یعنی دارد تصمیم می‌گیرد. عادتی که به مرور در نصیر هم شروع به رشد می‌کند.

نصیر خان در فواصل دادگاه بارها وقتی توی سلولش غرق در اثر مخدرْ آن شب را می‌بیند چیزی مثل حضورِ خودش را برای کشتن آن زن حس نمی‌کند. دختر را دوست داشته. دختر آدم عجیب و بی‌کله‌ای بوده از آن‌هایی که باید حالا حالاها زنده بمانند. اما دردسر مطلق بوده. با آن دنیای مواد و گذشته‌ای که داشته. و این دردسرها را که جمع بزنی خودش می‌شود نشان آدمی که خیلی آدم‌های دیگر هم می‌توانستند او را کشته باشند. و این راهی برای نصیر است. شَر و دردسرِ مقتول شانسی برای محکوم به قتل است. ابزاری که با آن بتوان به هیئت منصفه گفت این پسر می‌تواند قاتل نباشد. اما خود پسر چی؟ آیا در نهایتِ معصومیت گرفتار این قانون و زندان شده؟

بار دیگر برمی‌گردیم به نکته‌ی آغاز مطلب. بعد از حادثه‌ی یازده سپتامبر  مسلمان‌ها که همگی اعم از هندی و پاکستانی و ایرانی و افغان به اسم کلی عرب شناخته می‌شدند موجوداتی خطرناک بودند که واقعاً هیچ کس سردنمی‌آورد چرا گورشان را گُم نمی‌کنند و برنمی‌گردند خانه‌شان؟ این‌ها که معلوم نیست از کجا آمده‌اند تا سرزمین امریکایی‌ها را روی سرشان خراب کنند و هزار بی‌گناه را بکشند. این تفکر قالب در میان مدرسه‌ها و محیط‌هایی مملو از نوجوانان و جوانان چنان ریشه دواند که طعنه زدن و تکه انداختن و طرد کردن‌شان کاری غریب نبود. آن‌چه در ابتدای سریال هم صورت می‌گیرد نمونه‌ای از همان روند است این‌که سیاه‌پوستی نصیر را مصطفی و دارنده‌ی بمب می‌داند. اما این فقط نیست. دختر از او می‌پرسد این زیاد برای تو پیش می‌آید؟ و نصیر می‌گوید گاهی. بعدها است که ما می‌فهمیم همچین هم گاهی نبوده. نصیر با آن ظاهر معصوم دو بار دو نفر را به قصد کشت زده. و هر دو بار هم برای همین شوخی‌ها و طعنه‌های نژادپرستانه. این جا است که از خودمان می‌پرسیم نصیر واقعاً کیست؟ پشت آن چهره‌ی معصوم چه کسی نشسته؟ خب تا این‌جا را شما می‌توانید به گردن جامعه بیندازید اما سریالی حرفه‌ای مثل «شبی‌که…» هیچ وقت بار را روی یک سمت ماجرا نمی‌اندازد. اگر زد و خورد با آن دو نفر تا حدی تقصیر نصیر نبوده اما فروش مواد یعنی آن دارویی که نصیر با نسخه از داروخانه می‌گرفته و مثل یک ساقی به دوستانش آن هم به چند برابر قیمت می‌فروخته چه؟ اگر تا این‌جای داستان به خودتان گفته باشید آخر چه‌طور می‌شود آن پسر معصوم فقط و فقط تحت فشار شرایط زندان این‌طور تغییر ‌کند؟ حالا دست کم می‌دانید که این تغییر یک زمینه‌ی قرص و محکم داشته. این شکارچی که در سکوت دادگاه به شاهدانی که علیه‌اش شهادت می‌دهند با نگاهی مخصوص خودش خیره می‌شود قبلاً کم آدم‌ها را بازی نداده. جان استون هم این را می‌داند اما همان اندازه مطمئن است که این قتل کار او نبوده.

از زیباترین پیچ‌های داستان زمانی است که دقیقاً کسی متوجه آدم مشکوک ماجرا می‌شود که از ابتدا علیه نصیر و جان استون بوده. دنیس باکس مثل چی مصمم است این قتل کار نصیر بوده اما همواره پس اطمینان او شکی نادانستنی هم قابل مشاهده است. پیدا کردن سرنخ و نحوه‌ی عملکرد دنیس باکس در پرونده، شخصیت او را از سایه‌ی یک مخالف‌خوان بی‌کاره بیرون می‌کشد و در بهترین نقطه از داستان وارد ماجرا می‌کند.

سریال «شبی که…» دارای چندین صحنه‌ی تأثیرگذار است. صحنه‌ای که فِرِدی از نصیر می‌خواهد تا چشم‌هایش را ببندد و بعد گوشتی را لمس کند یکی از لحظات درخشان است؛ هر ثانیه از آن صحنه رعب‌آور اما آهسته پرداخت شده است. صحنه‌ی دیگر زمانی است که مادر پسر نوجوانِ سیاه‌پوست حاضر می‌شود مواد مخدر را به خطرناک‌ترین طریق به زندان برساند.

«شبی که…» را شاید خیلی‌ها برای این تماشا کنند که سریال‌بین حرفه‌ای هستند یا آن دسته‌ای که خوره‌ی سریال‌های جنایی اند. عده‌ای هم شاید برای دیدن یک بازیگر ایرانی سریال را ببینند. چه جزو یکی از این‌ها باشید چه نه، پیشنهاد من است که این سریال را ببینید. چون داستانی پیش روی تان است که شما را با بخش خاصی از فرهنگ امریکایی آشنا می‌کند. فرهنگی که عرصه حضور فرهنگ‌ها و اقلیت‌های مختلف است. این‌که این آدم‌ها زندگی عادی‌شان هم معمولی و مانند سایرین نیست. چه برسد به این‌که پای شان به ماجرایی مثل قتل یا تجاوز باز شود. از طرفی شاید یک هشدار به جامعه‌ی امریکا است. این‌که وقتی سیاه‌پوست‌های ساکت دیروز حالا این چنین رفتاری را پیش گرفته‌اند. قشر اقلیت و ساکت امروز هم ممکن است فردا رفتاری از این بدتر را پیش بگیرد. پس مواظب اقلیت‌ها و سکوت‌شان باشیم چون دَرِ دنیا همیشه روی یک پاشنه نخواهد چرخید.

درباره

آیدا مرادی آهنی، متولد سال ۱۳۶۲ در تهران و فارغ‌التحصیل رشتۀ مهندسی برق در مقطع کارشناسی از دانشگاه آزاد اسلامی واحد تهران مرکزی است. او تاکنون مجموعه داستان «پونز روی دم گربه» (نشر چشمه) و رمان‌های «گلف روی باروت» (نشر نگاه) و «شهرهای گمشده» (کتاب سده) را به رشتۀ تحریر درآورده و با نشریات مختلفی از جمله ماهنامه تجربه، دو هفته‌نامه هنر و سینما، مجله کرگدن، مجله فیلمخانه و ... همکاری داشته است. نشانی تارنمای اختصاصی او: http://aidamoradiahani.com/