سریال جنگ و صلح

نوشته شده توسط آیدا مرادی آهنی

 

تریلر یا مینیسریال

 

در زمینه‌ی آثار مصورِ اقتباسی، میان سینماگران جمله‌ی معروفی وجود دارد و آن این است که: «هر چه رُمان یا نمایش‌نامه خالص‌تر و ناب‌تر باشد، فیلم اقتباس شده از آن، بدتر خواهد بود.»

و البته یک عکس ‌العمل همیشگی و شناخته شده هم معمولاً از جانب تماشاگر محصولاتِ اقتباس شده از رمان‌های خالص و ناب سَر می‌زند؛ بعید است که رُمان ستایش ‌شده‌ای را خوانده باشید و وقتی فیلم آن می‌بینید با خودتان نگفته باشید: «انگار همه‌ی ماجرا و داستان دارد روی دور تند اتفاق می‌افتد.»

حال بیایید در نظر بگیریم رُمانی که بیش از یک قرن است آن را در زمره‌ی بزرگ‌ترین رُمان‌های جهان آورده‌اند تحت فرآیند اقتباس قرار بگیرد. ایده‌ی اقتباس از رُمانِ چهار جلدی، با پانصد و هشتاد شخصیت، برای کاری مصور؛ هرچند پُر هزینه و جسارت آمیز است اما وقتی می‌شنوید چنین رُمانی به منظور مینی سریال اقتباس شده، ندیده به دو حدس کلّی می‌رسید. اوّل این که سازنده‌ی چنین کاری یا باید اهل جسارت باشد یا حماقت. و دیگر این که بی‌شَک خیلی از جزئیات و یا حتی صحنه‌های رُمان قربانی خواهند شد. صحنه‌های قابل ستایش شما، صحنه‌هایی که با آن‌ها گریه کرده‌اید، خندیده‌اید و حتی مثل شخصیت‌های داستانْ قلب‌تان از ترس تپیده. روی همین حساب، وقتی در خبرها می‌خوانید «تام هارپر» می‌خواهد «جنگ و صلح» را در یک مینی‌ سریال شش قسمتی بسازد به محض این‌که اسم «اَندرو دِیویس» را به عنوان نویسنده و «بی.‌بی.‌سی» را به عنوان تهیه کننده‌ی کار را می‌بینید ایده را به حساب جسارت و تجربه می‌گذارید. تجربه‌ی نویسنده و تهیه‌کننده‌‌ای که پیش‌‌ترْ کارهای موفقِ مشترک‌شان راکه اتفاقاً در ژانر اقتباس و در قالب‌ سریال بود یک بار با کارگردانی «سیمون لَنگتن»، یعنی «غرور و تعصب»؛ و یک بار هم با کارگردانی «آنتونی پِیج»، یعنی «میدِل مارچ» دیده‌اید. اما در مورد حدس دوم، یعنی قربانی شدن صحنه‌ها، شک ندارید که درست فکر می‌کنید. مخصوصاً که عبارت‌های "مینی ‌سریال" و "شش قسمت" هم ظن شما را تقویت می‌کنند. چرا که در نظر دارید مدیوم تصویر در مقابل رُمان ــ یا بهتر است بگوییم مدیوم منثورــ جایی را برای واگویه‌های درونی و کشمکش‌های درونی افراد، جهت رسیدن به روح شخصیت‌ها ندارد و حال با این فشرده‌سازی، مخاطبین، به خصوص طرفداران ادبیات؛ هرچه قدر هم دید خوبی به کارهای «اندرو دیویس» داشته باشند باز هم با دید مثبت سراغ تماشای چنین اثری نخواهند رفت.

اما مگر نه این است که اثر را باید به ذات خود و با ویژگی‌های خودش سنجید؟ بنابراین در این مطلب سعی می‌کنیم با توجه به عناصر اقتباس و مفهوم آن، مینی سریال «جنگ و صلح» را بررسی کنیم. چرا که خودِ لوای "مینی‌سریال" اثر را از زیر بار نقدهای بی‌شماری آزاد می‌سازد.

قدرت و عظمتِ منحصر به فرد هنر سینما، در نمایش‌ کشمکش‌های بیرونی است. و وقتی در جملات آغاز مینی سریال «جنگ و صلح» می‌خوانیم که روسیه درگیر جنگی است که آینده‌اش را برای همیشه تغییر می‌دهد؛ منتظر تماشای صحنه‌های گویا و عمیق نبرد هستیم که از رُمان «تولستوی» به یاد داریم. اما هر چه داستان جلو می‌رود متوجه می‌شویم که بارزترین آن صحنه‌ها، همان چهار یا پنج صحنه‌ای است که بارها در آثار اقتباس شده از این رمان دیده‌اید. صحنه‌هایی که انگار تنها گزینه‌های مورد نظر هر نویسنده‌ای است که به سراغ «جنگ و صلح» می‌رود. این‌جا ممکن است بگویید خُب البته، اقتباس عرصه‌ی انتخاب است. اما توجه داشته باشیم که انتخاب، مهم‌ترین فاکتوری است که آثار را از هم متمایز می‌کند. و از ابتدای تاریخ هنر، مخاطبین و منتقدان با توجه به همین نوع و نحو‌ه‌ی انتخاب است که آثار هنری را بررسی می‌کنند. در اقتباسی این چنینی نویسنده مجبور به قدم نهادن در عرصه‌ی انتخاب است با آگاهی از این که انتقادها همیشه بر سر چرایی و نحوه‌ی این انتخاب‌ها است. چرا که مخاطب وقتی قرار است چندمین اثر اقتباس شده از «جنگ و صلح» را ببیند دنبال همان صحنه‌هایی که بیش از این بارها و بارها انتخاب شده نیست. در این گونه موارد معمولاً، اضافه کردن صحنه‌هایی که بار مناسب معنایی را نیز به همراه داشته باشند به عنوان چاشنی کار می‌تواند نجات‌بخش باشد. اما متأسفانه در اثر «تام هارپر» خبری از این چاشنی‌ها نیست و همین باعث می‌شود نسخه‌ی که او به ما نشان می‌دهد به شدت فرمول‌بندی شده به نظر برسد. بله، به ظاهر همه چیز سر جای خودش و به موقع اتفاق می‌افتد و همان‌طور که خواهیم گفت پلات و وفاداری به پلات رعایت می‌شود اما همه چیز بیش از حد مکانیکی است. اگر نخواهیم از رگه‌های محافظه‌کاری بگوییم به نظر می‌رسد انگار یک جور خلاصه‌سازی فرمول‌دار است. برای همین ما در هر صحنه به خوبی حدس می‌زنیم که انتخاب بعدی چه می‌تواند باشد.

گفتیم سینما عرصه‌ی نمایش کشمکش‌های فرافردی است. حال آن‌که رُمان این امکان را دارد تا درونی‌ترین کشمکش‌ها را به تصویر بکشد. برای همین سراغ رُمان‌های خالص و ناب رفتن خطرناک‌ است. رُمان‌هایی که عمق کشمکش‌های فردی را هم‌گامِ بیرونی‌ترین سطح کشمکش‌های فرافردی، مثل یک آهنگ می‌نوازند و به این وسیله مفهوم را دراماتیزه می‌کنند آثاری هستند که به منظور اقتباس، به شدت برای کارگردانان و اهالی سینما پر از جاذبه‌اند. و کم نیستند آثاری از این دست که بارها مورد اقتباس قرار می‌گیرند. اما بیایید به چند نکته‌ی مهم دیگر دقت کنیم:

رُمانِ «تولستوی» تنها در عنوانش نیست که بار دوگانگی را به دوش می‌کشد؛ «جنگ و صلح». بلکه در مفهوم و در پنهانی‌ترین خصوصیات افراد هم ما همواره شاهد این دو‌گانگی هستیم. و با توجه به آن ببینید چه نام‌های دیگری می‌شد برای این رُمان انتخاب کرد؛ ترس و شجاعت، رحم و تمسخر، بخشش و کینه. و هزار عبارتِ این‌چنینی دیگر که برای هر کدام در رُمان، چندین و چند مصداق خواهید یافت. به عنوان مثال صحنه‌ای در داستان است که در آن «پرنس آندره»، کنار دیگران، در میدان جنگ ایستاده و صدایی را می‌شنود که ابتدا صاحبش را نمی‌شناسد اما بعد می‌فهمد افسر فلسفه‌باف است. صدا می‌گوید: «بله، ترس را کاری نمی‌شود کرد. انسان از ناشناخته می‌ترسد. همین. از ناشناخته. هرقدر هم بگویند که روح بعد از مرگ به آسمان می‌رود فایده ندارد. چون همه می‌دانیم که آسمان ماسمان همه حرف مفت است. آسمان یعنی چه! جوّ است و تکلفش هم معلوم.»

و در طول صحنه‌های نبرد این درگیری، بین دو نیروی ترس و شجاعت، امید و ناامیدی گریبان‌گیر کاراکترها است. چرا که اتفاقی مثل جنگ ــ اگر که بتوان اسم آن را اتفاق گذاشت ــ پیش از هر چیز با خود دوگانگی می‌آورد. اصلاً خود جنگ به ذات، امری مابین دوگانگی‌ها است. و همین‌ها ظرافت‌های بخش‌های نبردِ رُمان را می‌سازد. جنگ، مجموعه‌ای است از احساسات زودگذر و و متضاد؛  اشک و لبخند، شادی و غم، عشق و نفرت، و صدها دوگانه‌ی دیگر. جنگ در ذات خود، نمایان‌گر دو سوی هستی است که به نوعی ما خودمانْ یک طرف را نیستی نام نهاده‌ایم. جنگ، "بودن یا نبودن" است و البته "بودن یا نبودن" مسئله‌ی شکسپیری نیست. چرا که شکسپیر نیز با این جمله، به کُنه مفهوم مبارزه چنگ می‌زند. همین است که بر تصمیمی مثل ساخت مینی‌سریال از این اثر باید تردید کرد. یعنی با توجه به فاکتورهای مورد نظر و ذات خود اقتباس می‌شود این اثر را زیر سؤال برد.

به عنوان مثال، صحنه‌‌ای را در نظر بگیریدکه «پی‌یر بزوخُف» همراه دیگر جوانانی که به دسته‌ی اراذل معروف‌اند، پلیسی را به خرسی می‌بندند و در شهر می‌چرخانند. چنین صحنه‌ای در رُمان به صورت یک نقل‌قول مطرح می‌شود. یعنی نویسنده حتی ما را مستقیم به محل وقوع آن حادثه نمی‌برد. اما با کلمات، صحنه‌ای را توصیف می‌کند که متأسفانه در اثرْ خیلی خام و سردستانه به تصویر کشیده می‌شود.

نکته‌ی دیگری که چنین قالبی ناتوان از پرداخت به آن است وجود عنصری با نام دایوِرسیتی یا تنوع است. ما انتظار نداریم در چنینی خلاصه‌ی مصوری، با تک‌تکِ شخصیت‌های ریز داستان هم آشنا شویم اما برای چنین کاری چاره‌ای هم نمی‌ماند جز رفتن سراغ دو شخصیت اصلی یعنی «پی‌یر» و «ناتاشا». این عدم در نظر گرفتن تنوع، تنها در مورد افراد اتفاق نمی‌افتد. بلکه در مورد شخصیت اخلاقی افراد هم به همین منوال است. به این معنی که سطوح مختلف شخصیتْ فرصت بروز و نمایش پیدا نمی‌کنند. نوسان‌های روحیه‌ی ناتاشا در مثلث عشقی «آندره بالکونسکی» و «آناتول کوراگین»، آن‌قدر موجز و سریع به تصویر کشیده می‌شود که تصمیم «ناتاشا» برای به هم زدن نامزدی با «آندره» و مصمم شدن برای فرار با «آناتول»، بیشتر به تریلر یک فیلم شبیه است تا بخشی از داستانِ در حال وقوع. مثل همین اتفاق درباره‌ی نحوه‌ی نامزدی و ازدواج «پی‌یر» و «اِلِن کوراگین» نیز می‌افتد. نه تنها تردیدها و دودلی‌های «پی‌یر» نشان داده نمی‌شود بلکه چیدمان وقایع نیز کاملاً سرد و بی‌روح است. از این رو مینی سریالِ «هاپر» تنها می‌تواند روی بعضی شعارهای رُمان مثل بی‌نتیجه بودن ازدواج برای «آندره» و «پی‌یر»، یا اصول وفاداری زنی مثل «سونیا» تأکید کند.

 مینی سریال «جنگ و صلح» با هزینه‌ی تولید بالا، عوامل با تجربه و قاب‌های خوبی که به نمایش می‌گذارد سریال سرشکسته‌ای نیست. نحوه‌ی معرفی شخصیت‌ها ــ به لحاظ شناسنامه‌ای ــ خیلی دقیق صورت می‌گیرد و با مشخصه‌ای بارز می‌توان آن‌ها را از همان ابتدا به ذهن سپرد. اما مشکل کار به یک قدم قبل‌تر برمی‌گردد این‌که اصولاً انتخاب چنین کاری که بارها ــ با تأکید بر همان صحنه‌هایی که کار «هارپر» هم دارد روی آن‌ها مانور می‌دهد ــ ساخته شده در چنین قالبی، چیزی اضافه خواهد کرد؟ و ارائه‌‌ی این اثر چه هدفی را دنبال می‌کند؟ و به عبارتی اصلاً تصمیم درستی است؟ خوب که نگاه کنیم ظرف و مظروف هیچ مناسب هم نیستند. اقتباس مربوطه، سعی دارد ساختار داستان را حفظ کند و به پلات وفادار بماند و مهم‌تر از همه اصلی‌ترین رُکن اقتباس، یعنی حفظ روح اثر را رعایت کند. اما در کل همان‌طور که اشاره شد گاه وقایع به شکل تریلر روایت می‌شوند و گاه اگر رُمان را نخوانده باشید گذشتن از یک حادثه برای ورود به حادثه‌ای دیگر را خیلی سطحی خواهید یافت. صحنه‌ی دوئل «پی‌یر» و «دولوخوف» به لحاظ فضا و قاب کاملاً تأثیر‌گذار است اما آن‌چه روی پرده می‌بینیم این را به ما القا می‌کند که انگار تنها عامل "تصادف" در پیروزی شخص بی‌‌دست‌وپایی مثل «پی‌یر» دخیل است حال آن‌که در رُمان این تصادف، نتیجه‌ی تصادمِ دو حس رقابت و ترس، و کینه و آبروداری است. توصیف لرزش دست‌های «پی‌یر» یادتان هست؟

اگر توجیه این نقدها، بحث خلاصه‌سازی و زمان کم مینی سریال هم باشد باز می‌توان گفت چه‌طور نویسنده با دو جمله، تمام روزهای بعد از شکست عاطفیِ «ناتاشا» را به ما نشان می‌دهد و تصویر به این اندازه جسور نیست؟

«ناتاشا دیگر نشاط قبلی را پیدا نکرد. حتی یک بار نشد که بخندد و در خنده‌اش زنگ مویه آشکار نباشد. همین که شروع به خواندن و خندیدن، دو فعل شادی‌آور می‌کرد، صدایش در اشک خفه می‌شد …»

اثر «هارپر»، به بعضی جملات حکیمانه‌ی رُمان متوسل شده و سعی کرده در راستای آن‌ها به روایتی گزارشی بپردازد. جایی در رُمان جمله‌ای وجود دارد که می‌گوید: «وجود بعضی‌ها در دنیا همان‌ قدر لازم است که وجود گرگ در طبیعت.» و بعضی شخصیت‌های «جنگ و صلح» انگار اثبات همین جمله‌اند و در این راستا اقتباسْ سعی در برجسته کردن عادت‌هایی میان «الن» و «آناتول» یا خصوصیاتی از این دست دارد.

یکی از صحنه‌هایی که می‌شود گفت در آن روح صحنه نمودار شده، صحنه‌ی «پی‌یر» در میدان جنگ است. آن‌جا که نویسنده می‌گوید جنگْ دشوارترین شکل تسلیم آزادی انسان‌ها در برابر قوانین خدا است. سادگی و صفا یعنی اطاعت از خدا. گریختن از او ممکن نیست. و آن‌ها ‌یعنی سربازان، ساده‌اند. حرف نمی‌زنند، عمل می‌کنند. این‌جا آن دوگانگی که ابتدای بحث گفتیم هم تا حدی خودش را نشان می‌دهد. «پی‌یر» بین خواستنِ آسایش خانه‌اش و دراز کشیدن روی کاناپه‌ از یک سو، و احساس تکلیف و وفاداری از سوی دیگر؛ در نوسان است.

یا صحنه‌ی زخمی شدن «آندره» و «آناتول» و کنار هم قرار گرفتن آن‌ها در بیمارستانِ میدان جنگ. درست موقعی که جنگ و مرگ با هم رسیده‌اند و بر تمام کشور و مردم سایه افکنده‌اند «پرنس آندره»، اغفال‌کننده‌ی نامزدش ــ ناتاشا ــ را می‌بخشد. مرگْ همه‌چیز، حتی کینه را زایل می‌کند.

روی هم رفته قرار نیست اثر اقتباسی مثل مینی سریال «جنگ و صلح» آن‌قدر جزیی‌نگر باشد که هر قسمت آن، بشود آینه‌ی جستاری که «تولستوی» در ابتدای بخش‌های مختلف به عنوان مدخل نوشته. اما این‌گونه موجز و مثل نسیم از بالای سر ماجراها گذشتن، می‌تواند ما را یاد خلاصه‌ی رُمان «‌جنگ و صلح» بیندازد که مؤلف آن یعنی «ادموند فولر» اعتقاد داشت اولاً این رُمان را نمی‌توان بدون خلاصه نمودن، ارزان چاپ کرد ثانیاً تکرارها خواننده را خسته می‌کنند و ثالثاً قرائت آسانْ برای مخاطب خاطره‌انگیز خواهد بود.

درباره

آیدا مرادی آهنی، متولد سال ۱۳۶۲ در تهران و فارغ‌التحصیل رشتۀ مهندسی برق در مقطع کارشناسی از دانشگاه آزاد اسلامی واحد تهران مرکزی است. او تاکنون مجموعه داستان «پونز روی دم گربه» (نشر چشمه) و رمان‌های «گلف روی باروت» (نشر نگاه) و «شهرهای گمشده» (کتاب سده) را به رشتۀ تحریر درآورده و با نشریات مختلفی از جمله ماهنامه تجربه، دو هفته‌نامه هنر و سینما، مجله کرگدن، مجله فیلمخانه و ... همکاری داشته است. نشانی تارنمای اختصاصی او: http://aidamoradiahani.com/