فیلسوفانه

نوشته شده توسط آلبرتو موراویا

 

فیلسوفانه

نمی‌دانم چه شد که دوباره یك روز از آن سالن سر درآوردم. اینكه می گویم" دوباره" دلیل دارد: چون همین كه پا به آستانۀ در گذاشتم، با دیدن آنجا، درست مثل وقتی که منظره‌ای را برای اولین بار ببینی اما حس كنی قبلاً هم آن را دیده‌ای، احساس كردم در حیاتی دیگر، احتمالاً بدتر و كسالت بارتر از حیات فعلی‌ام در آنجا حضور داشته‌ام. راستش از آن سالن‌های بسیار معمولی مدل سی سال پیش بود، یعنی زمانی كه هنوز سبك سوئدی یا سبك‌های امروزی باب نشده بود. اثاثیۀ دلگیر و درب و داغان قرن بیستمی آن خلاصه می‌شد در مبل‌هایی كهنه و كاناپه‌هایی زهوار دررفته‌‌ که دسته‌های چندان تمیزی هم نداشتند. روی این مبل‌ها و كاناپه‌ها، ده‌تایی پیرزن بسیار زشت نشسته بودند که لباس‌هایی پر زرق‌وبرق با رنگ هایی تند و زننده به تن داشتند و گوئی خود آن‌ها هم به مد همان سی سال پیش وفادار مانده بودند. با دیدن این صحنه، ظاهراً چنان ماتم برده بود كه خانم صاحبخانه با مهربانی به من گفت:

ـ از این كه تنها مرد این جمع زنونه هستین، وحشت كردین؟ اما خوشحال باشین، چون تنها نمی‌مونین. به زودی پروتی [۱] هم پیداش می‌شه.

نام پروتی را بدون هیچ عنوانی چون شوالیه، دكتر و یا چیز دیگری بر زبان آورد. در چنین محفلی كه استفاده از القاب و عناوین رسم بود، این كار عجیب به نظر می رسید. خود صاحبخانه وقتی به استقبال من آمد، با اینكه من استاد نیستم، استاد خطابم كرد. اما نام پروتی را با همان لحنی که از هنرمندی مهم یا مردی سیاستمدار نام می‌برند، به زبان آورد. به او جواب دادم كه به هیچ وجه وحشت نكرده‌ام. برعكس، تصمیم گرفته‌ام در میان این همه زن، بر سر حفظ آبروی مردها با پروتی رقابت كنم.

‌به من گفته بودند كه سالن آن خانم محفلی روشنفكرانه است و من هم به همین دلیل دعوت به آنجا را پذیرفته بودم. ساده‌لوحانه تصور می‌کردم كه نگاه به هنر و فرهنگ زمان ما از چشم‌ جماعتی مشتاق و در عین حال بی‌كفایت خالی از لطف نباشد. اما خیلی زود فهمیدم كه در پیش بینی هایم اشتباه كرده ام؛ چرا كه با دنیایی خاص و كاملاً متفاوت سروكار پیدا كرده بودم که سلیقه‌ها، ارزش‌ها و مشاهیرشان کاملاً متفاوت از سلیقه‌ها، ارزش‌ها و مشاهیر مورد قبول همۀ دنیا بود.

‌تازه نشسته بودم و خانم صاحبخانه داشت از من می‌پرسید: «‌یه گیلاس ورموت [۲] میل دارید یا یه لیوان آب گوجه فرنگی؟» كه خانم‌های حاضر در سالن به بحث داغی دربارۀ اثر كانسترینی [۳] نقاش پرداختند. بازگشتی دیگر بود به سی سال قبل: همان قدر كه كانسترینی نقاش در آن سالن، مشهور و شناخته شده بود، به همان اندازه برای من گمنام بود. ظاهراً او نقاشی تجسمی [۴] بود، برخوردار از آن نوع  هنر تجسمیِ به اصطلاح جسورانه‌ای كه از دیدگاه ناتورالیستی، تقلیدی بی‌چون و چرا از طبیعت به حساب می‌آمد.

‌خانم اولی گفت: «من اون رو به عنوان یه صورتگر دوستش دارم، چون صورت‌هایی که می‌کشه با اصل مو نمی‌زنن، انگار با آدم حرف می‌زنن. آخه چطور می تونه این‌قدر شبیه به اصل بکشه. اما طبیعت بیجان زیاد برام جالب نیست.»

‌دومی گفت: «برعكس، من طبیعت بی‌جان رو به شرطی که موضوعش گل نباشه، ترجیح می‌دهم.»

‌سومی گفت: «شكی نیست که این روزا دیگه كمتر كسی مثه اون نقاشی می‌كنه.»

‌چهارمی گفت: «می‌دونین كانسترینی برای یه پرتره چقدر دستمزد می‌گیره؟ بیشتر از یه میلیون لیر! البته چون سرش خیلی شلوغه، اغلب سفارش قبول نمی‌كنه.»

‌پنجمی گفت: «چقدر زیاد ... اما خوب كه فكرش رو می‌كنم، ارزش واقعی كارش همینه.»

ششمی رو به من كرد و از من پرسید: «‌دربارۀ كانسترینی نظرتون چیه؟»

‌بلافاصله جواب دادم که به نظر من بدون شك كانسترینی یكی از بهترین نقاشان ایتالیاست. آن‌ها هم حرفم را تأیید كردند. انگار خیالشان راحت شد. احتمالاً حالت صورت من، تصور دیگری در ذهنشان ایجاد كرده بود. بعد مسیر گفتگوها از نقاشی به ادبیات كشیده شد. نفس راحتی كشیدم اما با خود فكر كردم ‌كارم چندان آسان نمی‌شد اگر نویسندگانشان هم به اندازۀ نقاشانشان برای من ناآشنا بودند. اما خیلی زود فهمیدم كه باز هم در اشتباهم، چون نام رمان نویسی كه ظاهراً بسیار مورد بحث و توجه جمع حاضر در سالن بود، نه تنها برایم آشنا نبود بلکه چنان تازگی داشت كه فكر كردم اشتباه شنیده ام. دوباره سؤال كردم. اما خانم‌ها بی اعتنا به من مشغول بحث‌وگفتگو دربارۀ داستان‌نویس محبوبشان بودند. آنها نه تنها از او، بلكه از شخصیت‌های داستان‌هایش هم با تحسین و شوروهیجان سخن می‌گفتند. خیلی ناراحت‌کننده بود، چون حتی اگر می‌توانستم با تعریف و تمجیدهای کلی به آن‌ها بقبولانم که نویسنده را می‌شناسم اما اگر یکی از این حاضرینِ هیجان‌‌زده از من می‌پرسید كه نظرم دربارۀ رناتو [۵] چیست؛ آیا به نظر من در فلان صفحه ایرنه [۶] با تسلیم خود به كنستانتینو [۷] كار درستی كرده یا نه، و یا اینكه آیا هرگز كسی را دوست‌داشتنی‌تر از ماتیا [۸] دیده‌ام، دیگر نمی‌توانستم به تعریف و تمجیدهایم ادامه دهم. بحث آن‌ها یك بحث انتقادی نبود، تنها مسألۀ مهم برایشان این بود كه بدانند این رمان نویسنده زیباتر است یا آن یكی. همین و بس! به نظر می‌رسید كه این نویسندۀ پركار و نه چندان معروف، بیست و دو رمان نوشته باشد! یكی از خانم‌ها بی‌مقدمه گفت: «‌من همۀ نوشته‌هاش رو دوست دارم. همین كه یكی از كتاب‌هاش چاپ می‌شه، فوراً میرم كتاب‌فروشی و فروشنده كه دیگه منو خوب می‌شناسه، حتی نمی‌پرسه كه چی می‌خوام. كتاب رو كه قبلاً بسته‌بندی کرده، میده دستم. چه رمان‌های قشنگی! حیف كه دیگه چیزی نمی‌نویسه.»

‌متوجه شدم كه خانم صاحبخانه باخشنودی به من نگاه می‌كند، انگار داشت با خودش فكر می كرد: «سالن من مثه سالن‌های دیگه نیست. اینجا دربارۀ مسائل مهمی صحبت می شه.» من با عجله اظهارنظر كردم: «نمی‌دونستم كه هنوز هم چنین شوق و ذوقی برای ادبیات وجود داره!»

‌یكی از مباحثه‌كنندگان بی‌مقدمه از من پرسید: «آخرین كتاب پاندی میلیو [۹] رو خوندین؟»

غافلگیر شده بودم. اعتراف كردم كه آن را نخوانده‌ام.

‌فوراً دو سه نفر با تعجب فریاد زدند: «‌نخوندین؟ چه حیف! شعرای قشنگی داره! حتماً باید بخونیدش.»

‌من عاشق شعرم. چند شاعر كه شایستۀ این نامند، را می‌شناسم. با این حال وقتی فهمیدم دو نوع شعر می‌تواند وجود داشته باشد، حسابی گیج شدم. یک نوع برای كسانی كه از شعر سررشته دارند، و نوعی دیگر برای آن‌هایی كه از شعر چیزی سرشان نمی‌شود؛ یعنی درست همان چیزی كه در مورد پاندی میلیو و علاقه‌مندانش صدق می‌كرد. البته ماجرا به همین جا ختم نشد. خانم صاحبخانه كه ستایش و تحسین در نگاهش موج می‌زد، كتاب این شاعر معروف را كه همآنجا روی میز قرار داشت، به من نشان داد و گفت: «همین‌جاست. بفرمائید خودتان ببینید. آن وقت اگر زیبا نبود، هر چه می‌خواهید بگوئید.» با بی‌توجهی كتاب را ورق زدم. خیلی عصبانی شده بودم. دیگر وقتش رسیده بود آنجا را ترك كنم. اما هنوز خواندن یكی از آن غزل‌ها، كه با حروف بسیار ریز در میان صفحات بسیار بزرگ و سفید چاپ شده بود، را شروع نكرده بودم كه زنگ در به صدا درآمد. خانم صاحبخانه گفت: «حتماً پروتی‌یه.» و با عجله از سالن بیرون رفت. لحظه‌ای بعد پروتی در آستانۀ در ظاهر شد.

‌با كنجكاوی خاصی نگاهش كردم. قامتی متوسط داشت. چهارشانه بود؛ با پاهایی كوتاه و سری بزرگ؛ چشمانی درشت سیاه و بی حالت؛ پیشانی صاف؛ بینی قلمی؛ دهانی ظریف و موهایی پرپشت و بسیار مرتب و احتمالاً رنگ شده: سر یك مرد شهرستانی اغفال‌گر بود كه از جذابیت خود كاملاً خبر داشت. این فیس و افادۀ ساده‌لوحانه، او را به مردی دوست داشتنی و در عین حال عبوس تبدیل می‌كرد. با وسواس تمام لباس پوشیده بود. اما لباس‌هایش نو نبودند. یك كت سرمه‌ای با دوختی قدیمی به تن داشت. آرنج‌های كتش برق افتاده بودند. دوبل شلوارش باز شده بود و كج می‌ایستاد. با اینکه کفش‌هایش را حسابی واکس زده بود، اما از چند جا پارگی کفش‌هایش دیده می‌شد. گونه‌ها و غبغب آویزان پروتی سن بالای او را نشان می‌دادند. به نظر می‌رسید زیر كتش شكم بند بسته باشد چون خیلی شق و رق نشسته بود.

‌با تشریفات تمام، میز را دور زد. دست خانم‌ها را یكی پس از دیگری بوسید و آن‌ها را با نامشان و با لحنی متفاوت به تناسب میزان آشنائی و شناختی كه از آن‌ها داشت، خواند. به دو نفر از خانم‌ها كه برای اولین بار به او معرفی شدند، تعظیم غرّاتری كرد و بوسه‌ای طولانی‌تر بر دست‌شان زد. سپس در قسمت کم‌نور اتاق نشست. نیمرخش دیده می‌شد. لحظه‌ای ساكت ماند. كتاب پوندی میلیو را كه در دست من دید، فوراً با نگاهی موافق گفت: «‌یه شاعر تأثیرگذاره، این طور نیست؟»

‌نگاهش كردم. قوطی سیگار كهنه‌ای را كه دو سه سیگار ارزان قیمت در آن بود، از جیبش درآورد. یكی را آتش زد و چشمانش را در دود سیگار بست. وسوسه‌ای ناگهانی مرا واداشت تا بگویم: «تأثیرگذار؟! تأثیرگذار یعنی چی؟»

‌ـ تأثیرگذار یعنی ... تأثیرگذار.

‌ـ كه یعنی؟

‌ـ كلمه‌ایه كه همه ازش استفاده می كنن. این‌طور نیست؟ دربارۀ تمام چیزائی كه تأثیرگذارن! همین!

‌یكی پرسید: «پروتی! نظرت دربارۀ شعرای خانم بادینی كورالو [۱۰] چیه؟»

‌ـ یه انسان برگزیده.

‌دوباره پرسیدم: «برگزیده؟! برگزیده یعنی چی؟»

‌این بار دستپاچه نگاهم كرد. «برگزیده، یعنی ... برگزیده! ... اصطلاحه دیگه! یه انسان برگزیده!»

‌ـ بدون شك شما از یه همچین عبارتی هم استفاده می‌کنین: یه حساسیت ظریف!

‌ـ در موارد خاصی، آره! اما چرا این سؤال رو می‌پرسین؟

‌ـ شما از این عبارت هم استفاده می‌کنین: عذاب روحی، این طور نیست؟

‌ـ‌ از این هم آره. اما ببخشین، چرا دونستنش این‌قدر براتون جالبه؟

‌ساكت شدم و جواب ندادم. پروتی نگاهم كرد. حتماً منتظر بود كه من حرف بزنم. بعد حواسش به جای دیگری معطوف شد و سر صحبت را با خانم بغل‌دستی‌اش باز كرد. به ساعتم نگاه كردم و تصمیم گرفتم از آنجا بروم. داشتم از جایم که بلند می‌شدم صدای پروتی را شنیدم كه گفت: «من اعتقادات  خاص خودم رو دارم.»

‌من تقریباً بی‌اختیار از جا پریدم: «‌چه اعتقاداتی؟» سكوت عمیقی حكم‌فرما شد. پروتی با چشمان سیاهش لحظه‌ای زل زد به من. آب دهانش را قورت داد. لبخند كم‌رنگی گوشۀ دهان ظریفش نشست و به زحمت گفت: «منظورتون از چه اعتقاداتی چیه؟»

‌بیرحمانه پافشاری كردم: «مگه نگفتین اعتقادات خاص خودتون رو دارین؟! خب برام از این اعتقاداتتون بگین.»

‌ـ خب، وقتی میگن هركسی اعتقادات خودش رو داره، اصطلاحاً یعنی این كه هركس از دید خودش به مسائل نگاه می‌كنه. اصطلاحاً این طوری میگن تا منظورشون رو برسونن.

‌ـ مثل وقتی كه میگن: اشعار تأثیرگذار، انسان برگزیده، حساسیتی ظریف و عذاب روحی؟

ـ دقیقاً.

ـ خیلی خب! اصطلاحاً این طوری میگن، اما به هرحال شما، هرچند با یه جملۀ قراردادی، گفتین كه اعتقادات خاص خودتون رو دارین. خوب از اعتقاداتتون حرف بزنین. به من بگین این اعتقاداتتون چیه؟

‌او لبخندی زد. شانه بالا انداخت و گفت: «فكر نمی‌كنم من و شما شایستگی بحث دربارۀ این مسائل رو داشته باشیم. می‌بخشین اما هیچ فایده‌ای نداره چون در این صورت به جز مزخزفات سر هم نمی‌کنیم. تازه اگر مزخرف هم نگیم، همه چی باز به همون صورتی كه هستن باقی می‌مونن.»

‌- به کدوم صورت؟

‌- چی به کدوم صورت؟

‌- همه چی به کدوم صورت باقی می‌مونن؟

‌این بار مدتی طولانی به من خیره شد. بعد با ژستی موقرانه و محترمانه به سوی خانم‌ها اشاره كرد و گفت: «چرا این خانمای زیبا رو با چنین مسائلی ناراحت كنیم؟ از من بشنوین: هیچ فایده‌ای نداره. باید دنیا رو همون‌طور كه هست بپذیریم. بی‌جنجال و فیلسوفانه.»

‌- واقعاً؟ كدوم فلسفه؟

‌این بار به راستی حیرت كرد. «فیلسوفانه اصطلاحه. نوعی بیان مقصوده.»

‌- می‌بخشین! اما من فکر کردم منظورتون فلسفۀ خاصیه. یعنی از همون فلسفه‌هائی كه من می‌شناسم: مثل اگزیستانسیالیسم یا پدیده شناسی.

‌كمی دستپاچه شده بود. اما در عین‌حال از این‌كه من، فرهنگی را كه او فاقد آن بود به او نسبت می‌دادم، خوشحال بود. بلافاصله با حالتی جدی جواب داد: «‌نه! نه! منظورم هیچ مكتب فلسفی خاصی نبود. فقط می‌خواستم بگم: فیلسوفانه، همان‌طور كه معمولاً میگن. به همین سادگی!

‌- ببخشید! متوجه نبودم.

‌عذرخواهی مرا با نگاه و لبخندی حق‌شناسانه پذیرفت. حالا احساس بدی داشتم. چیزی بود میان همدردی و انزجار. به نظرم می‌رسید همۀ آن زن‌هایی كه، با آن موهای رنگ شده و سینه‌های جلو داده دورتادور میز نشسته بودند، مرغ هایی باد كرده و پرسروصدا هستند و پروتی مرد زیبای پرافاده و تشریفاتی، خروس آن مرغ‌دانی شلوغ. اما بعد از آن جروبحث، خودم هم نمی‌دانم چرا به نظرم آمد كه او علیرغم بال‌وپر زیبا و رفتار استادانه‌اش به جوجه خروسی اخته تبدیل شده! اما مرغ‌ها که متوجه نمی‌شدند و همچنان به خیال این كه خروس حمایتشان می كند و نازشان را می‌كشد، دور و برش می‌پلكیدند.

این تصویر مثل مگسی مزاحم اذیتم می‌كرد، چرا كه بیرحمانه با تصویر دیگری از كدبانوی خانه در ذهن من در هم می‌آمیخت. او خروس قلابی را می‌گرفت، سروته نگهش می‌داشت و دست می‌زد تا ببیند چاق و چله است یا نه و بعد او را دست‌وپا بسته روی پیشخوان آشپزخانه پرت می‌كرد. این تصویر همچنان در ذهنم بود که از جا بلند شدم تا اجازۀ مرخص شدن بگیرم. خانم صاحبخانه كه مرا تا دم در همراهی می كرد، از من پرسید: «نظرتون دربارۀ پروتی چیه؟»

‌به او جواب دادم: «شک ندارم که در جوانی مرد بسیار زیبایی بوده.» او گفت: «حتماً به پروتی میگم. می‌دونم كه خوشحال میشه.»

‌و خارج شدم.

 

ترجمه: اعظم رسولی

 
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

[۱] Perotti

[۲] Vermutنوعی نوشیدنی الکلی

[۳]  Canestrini

[۴] Figurativo

[۵] Renato

[۶]  Irene

[۷]  Constantino

[۸]  Mattia

[۹] Pandimiglio

[۱۰]  Badini Corallo

درباره

اعظم رسولی فارغ‌التحصیل رشتۀ مترجمی زبان ایتالیایی از دانشگاه آزاد اسلامی و مترجم آثار نویسندگان بزرگ ایتالیا همچون آلبرتو موراویا و ایتالو کالوینو است. از کتاب‌هایی که او ترجمه کرده می‌توان به این موارد اشاره کرد: قصه از این قرار بود (لائورا والیاسیندی، کار مشترک)، کلاغ آخر از همه می‌رسد (ایتالو کالوینو، کار مشترک)، قارچ‌ها در شهر (ایتالو کالوینو، کار مشترک)، چه کسی در دریا مین کاشت؟ (ایتالو کالوینو)، دیوار و شمعدانی (آلبرتو موراویا)، یک چیز به هرحال یک چیز است (آلبرتو موراویا)، خوشبختی در ویترین (آلبرتو موراویا، کار مشترک)، دگردیسی در ضیافت (آلبرتو موراویا، کار مشترک) و یک داستان ساده (لئوناردو شاشا)‌ اشاره کرد.