جنگل، ریشه، هزارتو

نوشته شده توسط ایتالو کالوینو

روزی روزگاری در جنگلی چنان انبوه که حتی در روز روشن هم تاریکی بر آن حکم‌فرما بود، پادشاه کلودووئو، که از جنگ بازمی‌گشت، پیشاپیش ارتش خود می‌تاخت.

هنگ گمشده

نوشته شده توسط ایتالو کالوینو

هنگ یک ارتش قدرتمند باید در خیابان‌های شهر رژه می‌رفت. با طلوع اولین اشعه‌های خورشید، سربازان در حیاط پادگان برای رژه به صف شده بودند.

فرزندی دیگر

نوشته شده توسط لوئیجی پیراندلو

او به توده‌ای لباس پاره می‌مانست. لباس‌هایی چرب و کثیف. تابستان و زمستان، همان لباس‌ها را به تن داشت. رنگ و رویشان دیگر حسابی رفته بودند و بوی گند عرق و کثافت خیابان‌ها به خوردشان رفته بود. چهره‌اش به زردی می‌زد و چون تار درهم‌ تنیده‌ای پر از چین و چروک بود. آن‌قدر اشک ریخته بود که پلک‌های ورم‌کرده‌اش خونین شده بودند و می‌سوختند.  از میان آن چین و چروک‌ها و از پس پردۀ آن دریای اشک و خون، نگاه زلالش گویی در دوردست‌ها سیر می‌کرد: نگاه کودکی تهی از خاطره بود. خیلی وقت‌ها، مگسی حریصانه به آن چشم‌ها می‌چسبید ولی ماراگراتزیا چنان غرق در رنج خود بود که حتی متوجه آن هم نمی‌شد و آن را نمی‌راند. موهای کم‌پشت و زبرش روی سرش پخش شده و مثل دو رشتۀ در هم گره خورده، روی گوش‌هایش آویزان بودند. نرمۀ گوش‌هایش را گوشواره‌های سنگینی که از جوانی به خود می‌آویخت، پاره کرده بود. شیار سیاه باریکی غبغب نرمش را از پایین چانه تا زیر گلو به دو نیم می‌کرد و در سینۀ گودافتاده‌اش فرو می‌رفت.

وجدان

نوشته شده توسط ایتالو کالوینو

جنگی درگرفت و مردی به نام لوئیجی پرسید که آیا می‌تواند داوطلبانه راهی جنگ شود. همه کلی تحسینش کردند. لوئیجی به جایی که اسلحه می‌دادند رفت، یکی گرفت و گفت ...

شکار

نوشته شده توسط آلبرتو موراویا

همان يك بار، اولين و آخرين بارم بود. بچه بودم؛ يك روز، نمی‌دانم چطور، با پدرم همراه شدم، او تفنگی در دست داشت و پشت بوته‌ای، در فاصله‌ای نه چندان دور، مشغول تماشای پرنده‌ای روي يك شاخه بود. پرنده‌ای بزرگ و خاكستری، شايد هم قهوه‌ای، با منقاری دراز، شايد هم كوتاه: يادم نيست. فقط ...