داستان کوتاه

درخت چنار کوچه ما

نویسنده: مهدی فتوحی

درختی بود که می‌شد چهار فصل سال را کاملاً در وجودش به چشم دید. درست بر عکس کاجی که در همسایگی‌اش بود. در بهار می‌توانستی جوانه‌های شاداب کم‌رنگ را روی شاخه‌هایش ببینی که مثل غده‌هایی از کمر شاخه‌ها زده بودند بیرون و در تابستان برگ‌های پهن و گستردۀ سبز سیر را می‌دیدی با رگ‌های زرد روی برگ‌های گسترده‌اش که مثل دست بازی به سمت آفتاب باز شده بود و از او چیزی طلب می‌کرد و در پاییز همان دست را می‌دیدی که کم‌کم پنجه‌اش را دارد از سرما مشت می‌کند و در اواخر پاییز همۀ آن گنجی را که در دو فصل قبل از آفتاب به چنگ آورده بود‌، با پنجه‌های مشت کرده می‌سپرد به دست باد تا زمستان آن‌ها را در زیر برف و خاک پنهان کند. و در زمستان مثل یک مار پوست می‌انداخت و پوست پوست می‌شد و پوسته‌هایش ور می‌آمد و می‌توانستی آن‌ها را راحت با دست بکنی.

درخت تاک خانه پدری

نویسنده: مهدی فتوحی

سایه‌اش تمام تابستان بر سر ما بود. درست در مرکز ضلع شرقی مستطیل حیاط قرار گرفته بود و تنه‌اش به اندازۀ دو کاشی در خاک فرو رفته بود. از وقتی بابا نرده‌های فلزی را بالای سر حیاط برایش کشیده بود، مثل ماری که بر گرد درخت بپیچد، گرد میله‌ها می‌پیچید و برگ‌هایش را در سینه‌کش آفتاب می‌گستراند و خوشه‌های آویزانش را زیر برگ‌ها پنهان می‌کرد.

درخت توت کوچه ما

نویسنده: مهدی فتوحی

جلوی در خانۀ همسایۀ دیوار به دیوار ما، دو قدم آن طرف‌‌تر از کاج سمت راست در ورودی خانه، همان که به موازات یاس رازقی قرار داشت، درخت شاه توتی بود و هنوز هم هست؛ ستبر و بلند که دیگر بیش از سی و پنج سال از عمرش می‌گذرد. البته میان این درخت و درخت خانۀ ما ، قبل‌ترها درخت دیگری هم بود که خشک شد و بریدندش. یک درخت چنار که در داستانی جداگانه به آن خواهم پرداخت و در ادامه درخواهید یافت چرا اینجا یادی هم از او کرده ام. بعد از خشکیدن آن چنار، این درخت شاه توت همسایۀ خانۀ ما شد و آن‌قدر شاخه‌هایش گسترده بود که تا داخل حیاط خانۀ ما هم می‌آمد. مادرم می‌گفت نهال این درخت را پیرمرد همسایۀ گل‌باز ما که ما به شوخی او را آقای چمن می‌نامیدیم خریده و با کمک همسایۀ آن طرفی‌اش کاشته؛ درست در میان باغچۀ کنار دیوار حایل خانۀ خودش با همسایۀ آن طرفی. البته به حرف‌های مادرم نمی‌توانستم اعتماد چندانی بکنم چون روایت‌هایش مخدوش بود و هر بار داستان را بسته به سلیقۀ خود تغییر می‌داد.

درختان کاج خانه پدری

نویسنده: مهدی فتوحی

درست مثل قراول و یساول یک قلعه‌، در دو سوی در ورودی خانه ایستاده بودند و چهار فصل سال‌، صبح الّای شام کشیک می‌دادند‌ تا کسی بدون اجازه وارد خانه نشود. درست مثل دو تا نگهبان زره پوشیدۀ حاضر یراق و با زرهی سوزن سوزن و سبز سیر که در فصل زمستان یک لایه پوست پنبه‌وار سفید‌رنگ هم رویش را می‌پوشاند. نه غلط گفتم. درست مثل دو تا نیزه بودند. چون کاج به نیزه بیشتر شبیه است.

یاس خانه پدری

نویسنده: مهدی فتوحی

از در که می‌رفتی تو سمت راست تو  قرار داشت. موقر و متین. مانند کلافی قهوه‌ای پیچ خورده بود و شانه‌هایش را تکیه داده بود به دیوار. ساقه‌اش به اندازۀ چهار تا کاشی از حیات را لخت کرده و در خاک قهوه‌ای رنگ فرو رفته بود. شاخه‌هایش اما رها بودند. مجعد و رها و از آن سوی دیوار خانه افتاده بودند توی کوچه. نیمی این سوی دیوار آویزان بودند و نیمی دیگر آن سو ، که مشرف به کوچه بود. اما عطرش، عطرش رها بود و تمام کوچه را پر می‌کرد. می‌رفت. با باد می‌رفت تا کوچه‌های کناری را هم معطر کند.