دست یافتن به کانسپت عالی

نوشته شده توسط جیمز بانت

 

در هالیوود و نیویورک، کانسپت پادشاه است. برای موفقیت در مقام یک نویسنده یا فیلمساز، به چیزی فراتر از یک رمان با انشای ماهرانه یا فیلمی با کارگردانی بی‌نقص نیاز دارید. شما به ایده‌ای نیاز دارید که درباره‌اش صحبت بشود، هیجان ایجاد کند و افراد مناسبی را جلب و علاقه‌‌مند خود کند. یک ایدۀ برجسته، همان‌طور که مشخص است، دارای آناتومی و ساختار و آن چیزی است که موضوعی را جذاب، عنوانی را کنجکاوی‌برانگیز یا ایده‌ای را مهیج می‌سازد و می‌تواند مورد تشریح و فراگیری قرار بگیرد. فهم کانسپت عالی [۱] کلیدی برای حصول آن است.

اما کانسپت عالی چیست؟ به بیان ساده‌تر، کانسپت عالی ایدۀ کنجکاوی‌برانگیزی است که در چند کلمهٔ معدود بیان می‌شود و به آسانی برای همه قابل درک است. یک سیارک به اندازۀ تگزاس با شتاب به سمت زمین می‌آید. این کانسپت عالی است. همه می‌دانند که این دقیقاً به چه معنا است. واکنش عاطفی را برمی‌انگیزد، و تنها در یازده کلمه، هر کسی می‌داند که این فیلم راجع به چیست. قیامت.

خلق کاسپت عالی مستلزم توانایی شما در فرموله کردن ایده‌تان به قوی‌ترین و موجزترین شکل است ـ ایجاد آن به صورت کوتاه‌ترین و شگرف‌ترین صورت ممکن. هرچه تعداد کلمات کمتر باشند، کانسپت عالی‌تر است. جک نیکلسون مرد گرگ‌نما است. فیلم خوب از آب در نیامد، ولی ایده‌اش معرکه بود ـ یک کانسپت عالی بسیار تأثیرگذار.

حال، آیا این ایدۀ کانسپت عالی چیزی است که استودیوها برای خفه کردن هنر و افزایش سود سرهم کرده‌اند؟ بدیهی است. آیا حُسنی هم دارد؟ فکر می‌کنم که دارد. چه بخواهید فیلم‌های بسیار چشمگیر و تجاری‌ئی خلق کنید مثل آثاری که جری بروکهایمر، جیمز کامرون و استیون اسپیلبرگ ساخته‌اند و چه داستان‌های بسیار تحسین‌شده‌ای نظیر حس ششم، مردم عادی یا هری پاتر را کار کنید، فکر می‌کنم که اهمیت دارد.

اول اینکه، توانایی خلاصه کردن ایده‌تان به چیزی قدرتمند که بتوان آن را در چند کلمهٔ معدود بیان کرد شما را مجبور می‌کند که بپذیرید داستان‌تان واقعاً دربارۀ چیست. به بیان دیگر، برای خلق یک کانسپت عالی به معنای واقعی، نه تنها باید تمام عناصر ساختاری مهم را درک کنید، بلکه باید به جوهرۀ حقیقی داستان‌تان نیز دست یابید.

دوم آنکه، کانسپت عالی خلاصهٔ باارزشی است که می‌تواند به آسان نمودن ارتباط کمک کند. اگر قرار است یک کمپانی تولید یا ناشر برجسته پروژۀ شما را به فروش برساند یا برای آن سرمایه تأمین کند، پس ایده نه تنها باید کنجکاوی‌برانگیز باشد، بلکه باید مختصر نیز باشد. باید بتوان به آسانی آن را طی یک سلسله مراتب منتقل کرد ـ و کاری کرد که هر کس آن را بشنود، به شنیدن بازارگرمی [۲] شما، خواندن فیلمنامه یا تماشای فیلم‌تان مشتاق شود. بعد، پس از اینکه آن‌ها شنیدند یا خواندند و دلبسته‌اش شدند، باید قادر باشند طی یک سلسله مراتب آن را به دیگران توضیح دهند و مجذوبشان کنند.

در دههٔ هفتاد [میلادی] سریال تلویزیونی ۹۰ دقیقه‌ای محبوبی پخش می‌شد به نام McMillan & Wife که راد هودسن و سوزان سنت جیمز در آن بازی می‌کردند. استیون باچکو، که بی‌شک به دلیل سریال‌هایی مثل NYPD Blue نامش را شنیده‌اید، ویرایشگر داستان بود. جولی اپستاین مرا به لئونارد استرن، تهیه‌کنندۀ اجرایی، معرفی کرد که مرا نزد بوچکو فرستاد و بوچکو تا به حال کارم را ندیده بود و نمی‌دانست چه کاری از دست من بر می‌آید. ما ملاقاتی داشتیم و دربارۀ تعدادی ایده بحث کردیم، اما هیچ اتفاقی نیفتاد.

 

بعد، یک روز که در آشپرخانه داشتم قهوه درست می‌کردم، ناگهان فکری به ذهنم رسید ـ و یک مرتبه با باچکو تماس گرفتم.

 

او پس از خوش‌وبش‌های معمول پرسید، "چی پیدا کردی؟"

 

"سوزان در مثلث برمودا گم میشه."

 

او گفت، "خوشم اومد. بعد!ً باهات تماس می‌گیرم."

 

ده دقیقه بعد، او دوباره با من تماس گرفت و گفت، "امیدوارم که بتونی بنویسی. کار رو بر عهده گرفتی."

 

همان‌طور که بعداً معلوم شد، باچکو با تهیه کننده تماس گرفت که از آن خوشش آمد و به باچکو گفت با رابطشان در ان بی سی تماس بگیرد. باچکو با رابط تماس گرفت، رابط نیز با مافوقش و کانسپت را برایش نقل کرد. بعد رابط با باچکو تماس گرفت و باچکو نیز با من. تمام این‌ها ظرف کمتر از ده دقیقه صورت گرفت. این سریال بیشتر دستمزد را در تلویزیون می‌داد، و در آن لحظه، "سوزان در مثلث برمودا گم می‌شود" تمام آن چیزی بود که دربارۀ ایدۀ داستان می‌دانستم.

اگر ایده آن‌قدر پیچیده باشد که توضیح یا فهم آن مشکل باشد، چه بسا هرگز به دست افرادی نرسد که تصمیم نهایی را می‌گیرند. ممکن است در روند انتقال از دست برود.

کانسپت عالی بخش مهم پایان روند نگارش نیز است. در ابتدا، کانسپت عالی بذر نیرومندی است که می‌تواند به شما کمک کند که داستان خود را خلق کنید و به فروش برسانید. در پایان این روند، زمانی که برای بازاریابی تلاش می‌کنید، نمایی است که داستان خود را در آن قرار می‌دهید. این همان چیزی است که عامهٔ مردم بر جلد کتاب یا پوستر فیلم می‌بینند. و دوباره [تأکید می‌کنم]، مأموریت شما باید در چند کلمهٔ معدود انجام گیرد.

برای کمک به نایل شدن به چنین هدفی، چهار عنصر اصلی وجود دارد ـ موضوع جذاب، عنوان چشمگیر، رویداد آشوب انگیز، که مسئلهٔ داستان شماست، و قلاب، که کیفیت منحصر به فرد یا شرایط خاص داستان شما را آشکار می‌سازد.

موضوع جذاب چیست؟ موضوع جذاب موضوعی است که جذاب است، موضوعی که فی نفسه کنجکاوی‌برانگیز باشد. داستان صرفاً به خاطر موضوع توجه و علاقهٔ ما را به خود جلب می‌کند. این امتیاز فوق‌العاده‌ای است.

مدتی قبل، وارد یک کتابفروشی شدم. از مقابل اولین میز عبور کردم و یک کتاب نظرم را جلب کرد. بیست گام دیگر برداشتم، ایستادم و برگشتم. عنوانی که نظر مرا جلب کرد این بود: خاطرات سری کلئوپاترا. فکر آگاهی از خصوصی‌ترین اسرار یکی از مشهورترین معشوقه‌های جهان قطعاً کنجکاوی مرا برانگیخت.

چه موضوع‌هایی در گذشته امتحان پس داده‌اند؟ تسخیر توسط شیاطین، پول، روابط جنسی، قدرت، دایناسورها، یوفوها، روابط عاشقانهٔ مفتضحانه، قاتلان زنجیره‌ای، موجودات فرازمینی، شبیه سازی ـ مطمئنم که شما به خیلی از موارد دیگر فکر کرده‌اید. برخی از موضوع‌های مورد علاقهٔ من عبارتند از: عدالت و افتخار، جاودانگی، جوامع سری و گنج گمشده. آنچه که اهمیت دارد این است که در هر رویداد موضوعاتی را بیابید که به معنای واقعی کلمه شما و مخاطبانی را که در پی جذبشان هستید مفتون خود سازد. یافتن موضوع جذاب یکی از مواردی است که شما را مجبور می‌کند که کاشف به عمل آورید داستا‌ن‌تان واقعاً دربارۀ چیست.

عنوان چشمگیر چیست؟ عنوان چشمگیر عنوانی است که نه تنها به مخاطب می‌گوید داستان دربارۀ چیست ـ [در واقع] موضوع جذاب چیست ـ بلکه ژانر را آشکار می‌سازد، که یعنی، اشتهای مخاطبان را برای [تجربه] احساسات مربوط به آن ژانر برمی‌انگیزد. احساسات مربوط به ژانر هیجانی، معمایی، داستان عاشقانه، ماجرایی و غیره. هر یک از این ژانرهای مختلف عواطف متفاوتی را در ذهن مجسم می‌سازد.

جادو موضوع خوبی است. مرلین عنوان خوبی برای داستان با چنین موضوعی است زیرا مرلین به آن رویداد مرتبط است. بلای ناگهانی موضوع محبوب دیگری است. چه عنوانی بهتر از این: تایتانیک؟ تمدن‌های گمشده. آتلانتیس همه چیز را دربارۀ آن نقل می‌کند. بیوه سیاهپوش. فیلم چشمگیری نیست، اما عنوان چشمگیری است.

برخی عناوین خوب دیگر عبارتند از: شکسپیر عاشق. شیفته‌اش شدم. جنایت بی‌نقص. آن را دیدم. حس ششم، راس‌ول، ئی آر، دخترها رو ببوس، جنگ ستارگان، گلادیاتور، پارک ژوراسیک، مومیایی، هری پاتر و سنگ آتش. آن را خریدم.

فیلم تازه‌ای به نام گناه اصلی است که روی پوستر آن آنتونیو باندراس و انجلینا جولی با صمیمیتی وسوسه آمیز با هم ارتباط دارند. در شرح تصویر آن نوشته شده: "ما را به وادی وسوسه بکشانید." اگر به دنبال چنین چیزی هستید، لازم نیست بیشتر از این راجع به آن بدانید.

واژگان یک عنوان خوب کلماتی نظیر "تایتانیک"، "راس‌ول" و "حس ششم" هستند که با رویدادهای مهم یک موضوع ویژه ارتباط دارند. و این به مخاطب کمک می‌کند تا نوع تجربهٔ عاطفی‌ئی را تشخیص دهد که می‌تواند انتظارش را داشته باشد.

یافتن عنوان چشمگیر شما را مجبور می‌کند که موضوع و ژانر اثر خود را پیدا کنید ـ منبع احساساتی که مخاطب تجربه‌اش می‌کند. حال می‌دانید وقتی عنوان از قبل تمام آنچه که پیشاپیش دلتان می‌خواهد بدانید را می‌گوید، آنگاه یک عنوان چشمگیر است. و اگر عنوان چشمگیر و موضوع جذاب را دارید، نیمی از راه را پیموده‌اید.

سومین عنصر، رویداد آشوب انگیز است. رویداد آشوب انگیز آغاز یا مسبب مسئله است. ایجاد حرکت می‌کند. دلیل آن است که باید کاری صورت بگیرد.

سیارکی به اندازۀ تگزاس در شرف برخورد به زمین است. کاری باید صورت بگیرد. یا باید نابود شود یا اینکه مسیر آن منحرف گردد. یک قاتل زنجیره‌ای در محله‌ای آزادانه می‌چرخد. کاری باید صورت بگیرد. باید دستگیر شود. بچه‌ای مقابل پلکان جلوی درب یک منزل رها می‌شود. باید به طور مناسبی از او مراقبت شود. باید با ارتش متجاوز روبه‌رو شد و آن را شکست داد. باید از یک آشتفشان در حال فوران گریخت. کوسهٔ آدمخوار باید نابود شود. آتش ویرانگر باید خاموش شود. مرض مهلک باید ریشه‌کن شود، و مواردی از این قبیل.

حال می‌دانید که اگر کاری باید صورت بگیرد،‌ با رویداد آشوب انگیز طرف هستید ـ اگر مسئله‌ای وجود دارد و باید کاری در خصوص آن انجام داد حالا وقتش است.

یافتن رویداد آشوب انگیز شما را مجبور می‌کند که مسئلهٔ داستان خود را بپذیرید. و داستان‌ها راجع به مسائل هستند. این پیش‌نیاز هر داستان است. مسئله‌ای دارید و آن مسئله رفع می‌شود. این یکی از جوهره‌های داستان است ـ بدون آن هیچ داستانی در کار نخواهد بود. داستان بر یک مسئله تمرکز دارد و لذا اهمیتی ندارد که [داستان] چقدر بزرگ یا کوچک باشد. و تمام شخصیت‌های داستان تا حدی در این رویداد [آشوب انگیز] درگیر می‌شوند. و هر کاری که در آن داستان انجام می‌دهند به طریقی بر سرانجام آن رویداد تأثیر خواهد گذاشت. آشکار ساختن نحوۀ خلق مسئله و چگونگی رفع آن، بطن و روح داستان را تشکیل می‌دهد.

قلاب، وجه منحصربه فرد مسئله‌ است که احتمالات کنجکاوی‌برانگیزی را پیش می‌کشد. قلاب شرایط خاصی است که مسئله را احاطه کرده و مخاطرات را افزایش داده و علاقهٔ ما را بیشتر می‌کند.

سوزان گم می‌شود، اما نه در مرکز خرید، بلکه در مثلث برمودا. یک آتشفشان فوران می‌کند، اما نه در صحرا، بلکه در مرکز شهر. بچه‌ای روی پلکان درب خانه‌ای رها می‌شود، اما نه خانهٔ یک پرستار مهربان، بلکه خانهٔ سه مرد عزب. عاشقان بداقبال با یکدیگر روبه‌رو می‌شوند، اما نه در کلیسای محلی، بلکه در کشتی تایتانیک. زنی ربوده می‌شود و شوهرش از پرداخت سربها [۳] امتناع می‌کند. شیطان دختر نوجوانی را تسخیر می‌کند.

قلاب بر گرفتاری‌ئی دلالت دارد که تهدید را خطرناک‌تر و کنجکاوی‌برانگیزتر می‌سازد.

در جذابیت مرگبار، یک وکیل موفق رابطهٔ نامشروع دارد، اما نه با یک معشوقهٔ معمولی بلکه با یک زن زیبای روانی و جامعه ستیز.

یافتن قلاب شما را مجبور می‌کند که بپذیرید چه چیز داستان شما منحصر به فرد است. این وجه منحصر به فرد آن است که ایده را تازه می‌سازد. شما مسئله را تشخیص داده و بر دشواری‌ها تأکید می‌کنید.

بنابراین، چهار عنصر [کانسپت عالی] این موارد هستند ـ موضوع جذاب، عنوان چشمگیر، رویداد آشوب انگیز و قلاب. هر کدام می‌تواند طی چند کلمهٔ معدود بیان شود. و اگر قصد دارید کانسپت عالی یا ایدۀ چشمگیری خلق کنید، این موارد را بسیار مفید خواهید یافت.

در اینجا عقیده بر این است که طی کار با این چهار عنصر می‌توانید بذر بسیار نیرومندی را خلق کنید. بذری که نه تنها در آفرینش یک داستان بزرگ به شما یاری می‌‌رساند، بلکه کمک‌تان می‌کند که آن را در ابتدا یا انتهای کار بفروشید. و آگاهی از اینکه کانسپتی دارید که می‌توان آن را به بازار عرضه نمود احتمالاً خوشایند خواهد بود.

 
__________________________________________

[۱] High Concept

[۲] Pitch

[۳] سَرْبَها، مال یا پولی است که در مقابل آن، اسیران و گرفتاران را از دست دشمن یا فرمانروای ستمکار آزاد می‌کردند؛ فدیه ـ فرهنگ بزرگ سخن

درباره

جیمز بانت نویسنده، مدرس و مشاور داستان با شهرت بین‌المللی است که عضویت در هیئت مدیره اتحادیه نویسندگان آمریکا را در کارنامه کاری خود دارد. او که در نیویورک بزرگ شده و در لس آنجلس زندگی می‌کند،‌ به مدت چهل سال نویسندگی را به صورت حرفه‌ای دنبال کرده و سمینارهای نویسندگی و فیلمنامه‌نویسی او که در لس آنجلس برگزار می‌شود از محبوبیت بالایی برخوردار است. او به تهیه کنندگان، کارگردانان، رمان نویسان، و خالقان بازی‌های ویدیویی متعددی مشاوره داده است و کتاب تحسین برانگیز او «ربودن آتش از خدایان» در واحدهای دانشگاهی مختلفی در سراسر دنیا تدریس می‌شود. او را در توییتر دنبال کنید: https://twitter.com/JamesBonnet