میس سانشاین کوچولو

نوشته شده توسط صادق خوشحال

فیلمنامة میس سانشاین کوچولو از ساختار خرده‌پیرنگ پیروی می‌کند. ما نه با یک شخصیت مرکزی، بلکه با تعدد قهرمان و متعاقبا چند خرده‌پیرنگ طرف هستیم. درست است که یک خط داستانی، یعنی شرکت آلیو در مسابقة میس سانشاین کوچولو،  بر فیلم سایه انداخته،  اما هر یک از اعضای خانواده قصه ای را با خود می آورند که در طول داستان بیش از یک پیرنگ ‌فرعی مهم می‌شود.در اینجا لازم است بین پیرنگ ‌فرعی (Subplot) و خرده‌پیرنگ (Miniplot) که گاهی‌ در ترجمه به جای هم به کار می‌روند، تقاوت قائل شویم. پیرنگ ‌فرعی، در ارتباط با یک پیرنگ اصلی تعریف می‌شود، معمولا خط داستانی شخصیت اصلی را پیچیده‌تر می‌کند، یک قهرمان مستقل ندارد و به لحاظ تماتیک، مفهومی را که پیرنگ اصلی پیگیری می‌کند، تکمیل می‌کند.حال آنکه در ساختار خرده‌پیرنگ،تعدادی داستان کوچک با قهرمانی جداگانه‌ وجود دارد که همة این خرده‌پیرنگ‌ها در یک ساختار نظام یافته با اهمیتی تقریبا یکسان تعریف می‌شود.

 در ساختار خرده‌پیرنگ به دلیل حضور خطوط داستانی متعدد، آن چیزی که اهمیت اساسی دارد نظم است. به یک نیروی پنهان در قلب فیلمنامه نیاز است تا دست نویسنده را ببندد و مانع از آن شود تا قصه به بهانة کجروی از الگوی کلاسیک، وارد هر راه فرعی و هر شاخة به ظاهر جذابی شود و از مسیر اصلی منحرف گردد. جالب است که فیلمنامة میس سانشاین کوچولو،  در دیالوگ‌های آغازین ریچارد(پدر آلیو )، این نیروی پنهان یعنی تم را بنیان می‌گذارد. ریچارد در حال ارائة یک کنفرانس دربارة موفقیت است. او می‌گوید :" درون هر یک از شما و در مرکز وجودی شما، یک برنده وجود دارد که منتظر بیدار‌ ‌‌شدن و فرو‌ باریدن بر جهان است" . به نظر می‌رسد در مرکز هر یک از خرده‌پیرنگ‌های فیلمنامة میس سانشاین کوچولو نیز تم یا مضمون داستان حضور دارد. تم را بر اساس نظریات مطرح شده از تئوریسین‌‌‌‌های مختلف می‌توان خلق یک تنش اساسی برای شخصیت دانست که او را میان انتخاب دو راه یا دو مفهوم متضاد قرار می‌دهد. این دو مفهوم، تمام مراحل داستان را تحت تاثیر قرار می‌دهد و در نهایت در نقطة اوج است که شخصیت باید تصمیم نهایی را بگیرد و راهش را انتخاب کند و متعاقبا حرف فیلمنامه را بسازد و در ضمن دیدگاه نویسنده را نیز روشن کند. حال می‌خواهیم نشان دهیم که چطور گام آغازین فیلمنامۀ میس سانشاین کوچولو، با ایجازی قابل تحسین زیرسازی درستی برای شکل گیری مضمون داستان انجام می‌دهد. این گام، برای درخت درام به مثابة خاک است که نهال جوان داستان، با آبیاری و مراقبت، در آن ریشه می‌گیرد، از مواد این خاک تغذیه می‌کند و بارور می‌شود و سرانجام به یک درخت استوار تبدیل می‌شود. پس طراحی مقدمه، برای فیلمنامه نویس اهمیت زیادی دارد .

در شروع فیلم، دختری کوچک (آلیو)، مسابقة انتخاب دختر شایسته را از طریق ویدئو نگاه می‌کند.آلیو، شیفته وار، حرکات بانویی زیبا و قدبلند را تعقیب می‌کند و عکس العمل او را بعد از شنیدن خبر پیروزی در مسابقة انتخاب بانوی شایسته، تقلید می‌کند. این نما به خوبی آرزو یا میل درونی آلیو را آشکار می‌کند، آلیو دوست دارد زیبا، خوش هیکل، جذاب و البته برنده  باشد ....  اما نمایی که در ادامه می‌بینیم آلیو را با فرسنگ‌ها فاصله از آرزویش نشان می‌دهد...  او دختری چاق، قد کوتاه و عینکی است و فقط کمی بامزه به نظر می‌رسد. همة این‌ها برای آلیو ضعفی آشکار در ارتباط با آرزویش محسوب می‌شود. در واقع با همین نمای مختصر و مفید ابتدایی است که می‌توانیم حدس بزنیم، آلیو مسیر سختی پیش رو دارد. ما شانس زیادی برایش قائل نیستیم، همین موضوع نگرانمان می‌کند، شکستش را محتمل می‌بینیم و تلاش آلیو برایمان ستودنی می‌شود. بر همین اساس پشت آلیو می‌ایستیم و می خواهیم سرنوشتش را دنبال کنیم.... هنوز تنها یک دقیقه و سی ثانیه از فیلم گذشته اما فیلمنامه، پایه‌های محکمی برای درامش فراهم می‌کند.

حالا نوبت معرفی ریچادر، پدر آلیو است. همان طور که گفته‌ شد تمام دیالوگ‌های ریچارد در ستایش موفقیت، بر تم داستان تاکید می‌کند که چیزی نیست جز تضاد اساسی موجود بین مفهوم برنده یا بازنده بودن ... این سخنرانی، می تواند خیلی شعاری و گل درشت به نظر برسد اما فیلمنامه با وفاداری به المان های ژانر کمدی، با انتظارات تماشاگر بازی می‌کند و با خلق یک موقعیت کمیک زهر شعارهایش را می‌گیرد ... توقع داریم که اشخاص زیادی در حال شنیدن سخنان پرشور ریچارد باشند، اما وقتی پرده بالا می رود و تصویر تماشاگرها را می‌بینیم، تنها چند نفر در سالن حاضرند که آنها هم با بی‌حوصلگی وسایل خود را جمع می‌کنند و فقط یکی دو نفر هستند که  برای ریچارد دست می‌زنند. در واقع ریچارد هم با وجود آن اعتماد به نفس و یقین ظاهری، یک بازنده در حرفه‌اش محسوب می‌شود، چون مخاطبی ندارد و کسی حاضر نیست به حرف‌هایش گوش بدهد.

پسر خانواده دووین، عضو دیگر خانواده است که با او آشنا می‌شویم. دووین تلاش طاقت فرسایی را برای حفظ آمادگی بدنی انجام می‌دهد. دیدار او یک خرده‌پیرنگ تازه را هم کلید می‌زند، پسری که احتمالا هدفی بزرگی دارد، می‌داند چه می‌خواهد، در اتاق خودش را حبس کرده تا به هدفش برسد و بدن ورزیده‌اش او را مستعد موفقیت نشان می‌دهد. در ضمن کسی هم برایش اهمیتی ندارد، او کار خود را می‌کند، مانند ابر مرد مرادش نیچه، که پوسترش در اتاق او فرمانروایی می‌کند، می‌خواهد بر موفقیت چنگ بزند و در این راه فرومایگان نمی‌توانند مانعش شوند ... پس مسالۀ او در ارتباط با مضمون فیلمنامه چیست؟ فیلم، در این جا اطلاعاتی را بسیار هوشمندانه می‌کارد اما بر آن تاکیدی نمی‌کند ... دووین در همان معرفی ابتدایی، مشغول وزنه زدن است، هر بار که وزنه را بالا می‌آورد تصویر فلو می‌شود، گویی با فشار بدنی دید او تار می‌شود. بعدا معلوم می‌شود، مشکل بینایی دووین او را نیز‌، تبدیل به یک بازنده در زندگی شخصی خواهد‌‌ کرد.

در ادامه بایستی این خانوادۀ نامتعارف تکمیل شود. پدربزرگ، در را روی خودش قفل می‌کند و مواد مصرف می‌کند. قطعا با چنین مقدمه‌ای  او را یک برنده قلمداد نمی‌کنیم. انگار پیرمرد، واقعیت را کنار گذاشته و در توهم حاصل از مواد سعی می‌کند اهمیتی به پیروزی با شکست ندهد. و بعد مادر خانواده ( شریل) را می‌بینیم که با نگرانی راهی بیمارستان است، در حال رانندگی سیگار می‌کشد اما پیش همسرش ریچارد این موضوع را انکار می‌کند. مکالمه‌اش را با ریچارد به سرعت قطع می‌کند و به دروغ می‌گوید در بیمارستان است. به نظر رابطۀ خوبی با شوهرش ندارد اما این کافی نیست. برای  برادر شریل (فرانک) اتفاق بدی افتاده و باید تحت مراقبت‌های ویژه باشد. از مکالمۀ کوتاه شریل با همسرش می‌فهمیم که ریچارد از حضور برادر همسرش در خانه رضایت ندارد. این‌ها  نشانه‌هایی است که از مادر نیز  یک بازنده در زندگی خانوادگی می‌سازد‌. در نهایت نوبت آخرین عضو خانواده است، دایی فرانک که روی ویلچر نشسته، دوربین، چشم‌های اشکبار او را نشان می‌دهد. هنوز نمی‌دانیم فرانک چه می‌خواسته اما مطمئن هستیم به آرزویش نرسیده و چیزی را از دست داده، پس فرانک را هم بی‌هیچ  توضیح اضافه‌ای به عنوان یک بازندۀ تمام عیار می‌پذیریم. مقدمه تمام شده و نام فیلم روی تصویر نقش می‌بندد. چیزی حدود چهاردقیقه از فیلم گذشته اما حالا جهان فیلم را به خوبی می‌شناسیم. به این می‌گویند آغازی موجز و هدفمند با تمرکز بر مضمون!

در تئوری سید فیلد بر گام های نخست یا صفحات آغازین فیلمنامه تاکید زیادی می‌شود. سید فیلد معتقد است که برای پی‌ریزی درست داستان، باید شخصیت اصلی در همان ده صفحۀ اول معرفی شود و خواستۀ قهرمان مشخص گردد. سید فیلد همچنین در ده صفحۀ دوم، از فیلمنامه‌نویس می‌خواهد تا بر شخصیت اصلی متمرکز شود. به نظر می‌رسد در فیلمنامه‌ای با ساختار خرده‌پیرنگ نیز با مفهوم قهرمان مواجه هستیم اما نمی‌توانیم به راحتی نام شخصیت اصلی را به آن بدهیم. در واقع به دلیل تعدد قهرمان در ساختار خرده‌پیرنگ، تمرکز بر شخصیت اصلی در معنای سید فیلدی بی‌معنی است. در این جا مجبوریم همانطور که پیرنگ را خرد کرده ایم، مفهوم شخصیت اصلی را هم دگرگون کرده و چندین خرد قهرمان خلق کنیم اما در ضمن نباید فراموش کنیم که همچنان تمرکز بر ایدۀ اصلی برای حفظ انسجام لازم و ضروری است.

به این ترتیب، در ساختار خرده‌پیرنگ، با خرد قهرمان‌هایی مواجه هستیم که هر کدام به شکل یک سلوک فردی، مسیرشان را طی می‌کنند. این اتفاق در فیلمنامۀ میس سانشاین کوچولو برای تک تک شخصیت‌ها می‌افتد، هر کدام به مثابه یک قهرمان در طول فیلم چیزی را می‌آموزند و فرآیند تغییر را پشت سر می‌گذارند اما در مرحلۀ گسترش داستان نیز، وفادار ماندن به تم است که با وجود تفاوت ظاهری بین موقعیت‌های دراماتیک شخصیت‌ها ( مثلا تفاوت قصۀ عاشقانۀ دایی فرانک و شاگردش،  با  آرزوی  دووین که می‌خواهد خلبان شود و مسئلۀ ریچارد که به دنبال فروش کتابش است) ساختار را از فرو ریختن نجات می‌دهد. به این ترتیب، در فیلمنامۀ میس سانشاین کوچولو، انگار همۀ خرد‌‌قهرمان‌های درام، بازندگانی هستند که می‌خواهند با پیگیری قصۀ خود، تنها یک حرف را از زوایای گوناگون اثبات کنند. برای رسیدن به این مهم، در نهایت همۀ مسیرها به نقطۀ اوج ختم می‌شود، جایی که عواطف حکم‌فرما می‌گردد و معنا متولد می‌شود و ساختار به مثابه کالبد فیلمنامه، روح می‌گیرد.

در الگوی شاه‌پیرنگ، باید در نقطۀ اوج تغییر اساسی شخصیت اصلی دیده شود تا تماشاگر نسبت به قصۀ قهرمان متاثر شود. در ساختار خرده‌پیرنگ نیز این اتفاق می‌افتد، به این ترتیب که قهرمان‌های متعدد، انگار که در نقطۀ اوج یکی می‌شوند و یک نوع رستگاری جمعی را تجربه می‌کنند. در پایان داستان میس سانشاین کوچولو  و در سکانسی زیبا، شاهد پیوستن خرده‌پیرنگ‌ها و یکی شدن قهرمان‌ها هستیم، در همان مسابقه‌ای که انتظارش را داشتیم، جایی که آلیو یک رقص نامتعارف را انجام می‌دهد و در ظاهر به شکل  مفتضحانه‌ای می‌بازد، اما همۀ اعضای خانواده به مثابه دستۀ بازندگان از جایشان بلند شده و با همۀ وجود او را تشویق می‌کنند و آلیو، آخرین بازنده را هم به نزد خود دعوت می‌کنند. آن‌ها به پیروزی رسیده‌اند نه از آن جهت که به آرزوی خود در ابتدای داستان دست یافته‌اند، اتفاقا همگی آن چیزی را که در آغاز می‌خواستند از دست داده‌اند، آن‌ها برنده‌اند به این دلیل که هر یک در طول سفر و در مسیر تحول، آموخته‌اند که تنها با قبول مبارزه و قدم گذاشتن در راه، می‌توان به برنده تبدیل شد و بازنده کسی است که مبارزه را نمی‌پذیرد. این چیزی نیست جز دیدگاه نویسندۀ فیلمنامه نسبت به تم فیلم که به خوبی در نقطۀ اوج تبیین می‌شود و به نظر می‌رسد شکل گیری این مفهوم اقناع کننده، محصول گام آغازین دقیق فیلمنامه است. حاصل، داستانی جذاب، ساختارمند و دارای نگاهی اصیل به دنیاست.

درباره

به زودی تکمیل می‌شود.