در آستانه فردا

نوشته شده توسط صادق خوشحال

سه راه کلی برای پی‌ریزی مسیر داستان بر اساس چگونگی طراحی آغازین شخصیت وجود دارد:

شخصیت اصلی را در ابتدا انسانی کامل و فاقد ویژگی‌های منفی طراحی کنیم. در این مسیر، در انتها مرد (یا زنی) شیطانی ساخته می‌شود که رفته‌رفته خصائص مثبتش را از دست داده و سایۀ شخصیت بر او غلبه می‌کند. آنچه در پایان خواهیم داشت یک هیولای تمام‌عیار است. این مسیر داستانی منطبق بر ساختار اسطوره‌ای ست که به خلق ضدقهرمان منجر می‌شود.

شخصیت محوری را در شروع، ناکامل و دارای نقاط ضعف طراحی کنیم. در این صورت در مسیر فیلمنامه، شخصیت می‌تواند رشد کند و با غلبه بر زخم درونی به رستگاری برسد. این نیز یک داستان با ساختار اسطوره‌ای‌ست که به خلق قهرمان منجر می‌شود.

راه دیگر آن است که شخصیت را با همان ویژگی‌هایی که در آغاز برایش طراحی کرده‌ایم حفظ کنیم و در طول داستان هم او را با همان خصائص مثبت یا منفی نگه داریم. در این نوع داستان کمتر وارد درونیات شخصیت می‌شویم و در این صورت فیلمنامه‌ای فاقد حرکت درونی خواهیم داشت که در آن تنها رخدادهای بیرونی ماجرا را پیش می‌برد. چنین فیلمی اگرچه ممکن است مثل بسیاری از آثار اکشن دارای جذابیت‌ باشد اما معمولا کمتر بر روی خط تماتیک متمرکز است.  

اما فیلمنامه‌نویس در آستانۀ فردا قصد دارد بین یک اکشن علمی ـ تخیلی (که قاعدتاً بر اساس قواعد ژانر تأکیدش نه بر شخصیت که بر ماجرا است) و یک فیلمنامۀ شخصیت‌محور در ژانر درام (با تمرکز بر رشد و تغییر کاراکتر محوری و با هدف تولد قهرمان در انتها) تعادل ایجاد کند. در نتیجه فیلمنامه‌نویس در طراحی داستان ترکیبی از مسیر دوم و سوم را پیش می‌گیرد. داستان در آستانۀ فردا دربارۀ بیگانه‌‌هایی به نام میمیک است که به زمین هجوم آورده و قصد انهدام همۀ موجودات را دارند. گروهی بین‌المللی تشکیل شده تا با این بیگانه‌ها مقابله کند. ویلیام کیج (تام کروز) به عنوان یک افسر ارتش و فعال در عرصۀ‌ تبلیغات،  وقتی به ملاقات ژنرال بریگام می‌رود و از رفتن به جبهۀ جنگ امتناع می‌کند، به یک سرباز تنزل پیدا می‌کند. کیج، مجبور می‌شود با وجود عدم آشنایی به تجهیزات جنگی، به  میدان نبرد برود و در خط مقدم با نیروهای بیگانه روبرو شود. کیج در میدان جنگ کشته شده اما به طرز عجیبی در یک پادگان نظامی دوباره بیدار می‌شود. او حالا یک ویژگی خاص پیدا کرده که می‌تواند هر بار پس از کشته‌شدن بیدار شده و فرآیند زندگی را تا مرگ برای یک روز تکرار کند. کیج  وقتی با ریتا (امیلی بلانت) آشنا می‌شود، آموزش نظامی می‌بیند و بعد با کمک یک دانشمند که با ریتا در ارتباط است، متوجه می‌شود که مغز متفکر این موجودات بیگانه، هیولایی به نام اُمگا است. کیج بالاخره راه غلبه بر اُمگا را پیدا می‌کند و موفق می‌شود پس از کشتن او به زندگی عادی برگردد.

همان‌طور که از داستان برمی‌آید، فیلمنامۀ در آستانۀ فردا با داستان فیلم روز موش خرما پیوند نزدیک دارد. روز موش خرما ماجرای مردی را روایت می‌کند که یک روز بارها برایش تکرار می‌شود. لیندا سیگر برای توضیح الگویی که آن را ساختار تکرارشونده می‌نامد، روی فیلمنامۀ روز موش خرما متمرکز شده و می‌نویسد، "این فیلم فاقد گسترش داستانی دقیق و شسته‌ورفته است، اما الگوی تکرار را به کار می‌برد. تکرار قاعدتا دراماتیک نیست، زیرا چیزی را به ما نشان می‌دهد که قبلا دیده‌ایم. همین می‌تواند خسته‌کننده باشد. این ساختار معمولا مناسب درام نیست، زیرا درام با رشد و گسترش و پیشروی سر و کار دارد (مطالعه بیشتر: ساختار تکرارشونده)."

اما چه چیزی ساختار تکرار شونده را از ملال‌آور بودن نجات می‌دهد و چه عاملی قرار است کشمکش درست کند و ما را برای دیدن ادامۀ داستانی با رویدادهای تکراری، بخصوص در پردۀ طولانی میانی، ترغیب کند؟ به نظر می‌رسد این حرکت درونی شخصیت است که قصه را جلو می‌برد! کاراکتری که در طول فیلم رفته‌رفته تغییر می‌کند و شمایلی تازه از او برای مخاطب آشکار می‌شود. اما قصۀ تغییر و تمرکز بر فرآیندی که یک انسان معمولی به تعالی می‌رسد، یک کهن‌الگو است. داستان مردی عادی که از قبیله خارج شده و پای در راه پر خطر می‌گذارد و پس از غلبه بر اژدها اکسیری به دست آورده و در هیبت یک قهرمان به سوی قبیله باز می‌گردد... فیلم در آستانۀ فردا برای خلق قهرمانش، همین الگو‌ را  به کار گرفته و ساختار داستان، نبرد تسئوس با مینتائور در هزارتو را تداعی می‌کند. در فرهنگ اساطیر کلاسیک می‌خوانیم:

در پی جنگ با آتن و قحطی در این شهر، مینوس (پادشاه کرت) آتنی‌ها را مجبور کرده بود که هر سال هفت پسر و دختر را به کرت بفرستند تا طعمه مینوتائور شوند. مینوتائور ثمرۀ آمیزش پاسیفای با گاو بود و بدن انسان و کله و شاخ گاو داشت و در هزارتویی زندگی می‌کرد که دایدالوس ساخته بود ... قربانیان آن‌قدر در هزارتو می‌ماندند تا از گرسنگی می‌مردند . قربانیان می‌بایست غیر مسلح به کرت برده می شدند اما این قرار گذاشته شده بود که اگر یکی از قربانیان بتواند هیولا را بکشد و از هزارتو بیرون بیاید رسم خرج لغو می‌شود ... تسئوس جوان پرهیزگاری بود و قبل از عزیمت به کرت، آپولو را از خود راضی کرده بود و از آفرودیته تقاضای لطف کرده بود. وقتی به کرت رسید این دوراندیشی به سودش تمام شد زیرا با عشق آریادنه دختر مینوس بود که تسئوس توانست کار خود را تمام کند. آریادنه با دیدن تسئوس عاشقش شد. پیش دایدالوس رفت و از او دریافت که تنها راه ورود به هزارتو  این است که ریسمانی به محل ورود نصب شود تا بتوان موقع برگشت با همان ریسمان راه را پیدا کرد. آریادنه سپس خود را به تسئوس معرفی کرد و بعد از آن تسئوس به او قول ازدواج داد. آریادنه یک کلاف ریسمان و به روایت‌هایی نیز یک شمشیر به تسئوس داد. تسئوس در مدخل هزارتو از معشوقۀ خود جدا شد و به عمق هزارتو رفت و در حین پیش رفتن کلاف آریادنه را باز کرد . وقتی به مینتائور رسید او را کشت.

به نظر می‌رسد استراتژی فیلمنامۀ در آستانۀ فردا به روز کردن اسطورۀ تسئوس بوده که سعی می‌کنیم در ادامه توضیح دهیم این اقتباس به چه ترتیبی اتفاق افتاده. آنچه قصه در شروع از کیج ترسیم می‌کند مردی باهوش است که البته قدرت جنگیدن ندارد. از طرفی کیج تا حدی بی‌تفاوت نسبت به اطرافش است و نمی‌خواهد هزینه‌ای برای کمک به دیگران بپردازد. پس در همان ابتدا، قصه، با طراحی یک انسان ناکامل چه از بعد فردی و چه از نظر اصول اخلاقی، پتانسیل کافی برای رشد شخصیت و شکل‌گیری ویژگی‌های قهرمانی در او را تدارک می‌بیند. کیج نیاز دارد تا با رنج بقیه همدرد شود و در مقابل دفاع از انسان‌های دیگر، متعهد باشد. همچنین بایستی نیرومند شود و فنون نظامی را یاد بگیرد تا توانایی نبرد را پیدا کند. از طرفی او یک مرد تنهاست و باید با جادوی عشق آشنا شود. اما کدام انسان است که در آغاز نسبت به تغییر واکنش نشان ندهد؟ کیج نیز دعوت ژنرال بریگام را برای رفتن به خط مقدم رد می‌کند. حالا او ناخواسته از بهشت امن خود به عنوان یک افسر دارای احترام خارج شده و به یک هزارتوی مخوف تبعید می‌شود. در فیلم، این چاه تاریک و مخوف، هزارتوی زمان است که تمام کشمکش پردۀ دوم بر نبرد کیج برای خلاصی از هزارتو استوار است. در واقع طراحی هزارتوی زمان به عنوان سد بزرگ قهرمان در پردۀ دوم، ساختار اسطوره‌ای را با ساختار تکرارشونده پیوند می‌دهد. کیج مجبور است بر اساس ساختار تکرار شونده روزش را تکرار کند و از طرفی از منظر اسطوره درست مانند قربانیانی است که در هزارتوی مینتائور به دام افتاده‌اند و چاره‌ای ندارند جز آنکه یا هیولا را بکشند و یا طعمۀ او شوند. حال کیج باید با پشت سر گذاشتن آزمون‌های مختلف به قهرمان بدل شود و تنها در این صورت است که می‌تواند پای در ژرف‌ترین غار  که هیولای بزرگ آنجا خفته است بگذارد. لازم به گفتن نیست که در فیلم در آستانۀ فردا، هیولای بزرگ یعنی اُمگا، مینتائورِ اسطورۀ تسئوس است.

سیگر در ادامۀ تحلیل ساختار تکرارشونده باز هم روز موش خرما را الگو قرار داده و می‌نویسد، "روز موش خرما دارای شروع، میان و پایان آشکاری است، ولی بخش میانی آن هفت بار تکرار می‌شود و ساختاری شکلِ شروع، میان، میان، میان ، میان، میان، میان، میان  و پایان پدید می‌آورد. فیل روز تکراری خود را در نقطۀ چرخش اول آغاز و آن را در نقطۀ چرخش دوم تمام می‌کند. با این وجود، داستان هم‌زمان با تفحص تکرار در پردۀ دوم، گسترش نیز می‌یابد. هر دفعه که درس تکرار می‌شود، مورد جدیدی افزوده می‌شود، لذا احساس می‌کنیم که هنوز داریم در فیلم پیش می‌رویم، ولو اینکه این پیشروی در بخش اعظم پردۀ دوم به کندی صورت می‌گیرد."

به نظر می‌رسد تمرکز بر ساختار اسطوره‌ای به خوبی به کار پردۀ میانی در ساختار تکرارشونده می‌آید ! اساسا مرگ و تولد دوباره که مکرراً در فیلمنامۀ در آستانۀ فردا برای قهرمان اتفاق می‌افتد خود یک کهن‌الگو است! بر این اساس تا مرگی نباشد تولدی در کار نخواهد بود، در نتیجه جنگجو پس از عبور از دنیای امن و پای گذاشتن به جهنم پردۀ میانی، با آزمون‌های پی‌در‌پی مواجه می‌شود که هر کدام قرار است با کشتن بخشی از وجوه کهنۀ شخصیت، قهرمان را به سوی نو شدن پیش ببرد ... از طرفی همان‌طور که سیگر می‌گوید ساختار تکرارشونده حرکت دراماتیکش را از درس‌های تازه‌ای می‌گیرد که قرار است شخصیت در پردۀ میانی فرا بگیرد. کیج نیز به عنوان قهرمان، در مسیر ساختار تکرار‌شوندۀ این داستان با رویکرد اسطوره‌ای، همین راه را می‌رود. او یاد می‌گیرد که چطور آینده را پیش‌بینی کند و از خطرات احتمالی خود را دور نگه دارد. کیج همچنین ضمن تجربۀ مرگ‌های متوالی، بالاخره در پادگان نظامی شیوۀ ارتباط درست با سربازان را یاد می‌گیرد و حتی جایی به آن‌ها کمک می‌کند تا بعدا از حمایتشان برخوردار شود. همچنین کیج با پذیرفتن موقعیتی که به اجبار در آن قرار گرفته سعی می‌کند خونسرد باشد و به جای تقلای بی‌هدف برای رهایی، از اشتباهات پرهیز کند و از همه مهم‌تر برای رسیدن به هدف، اطرافش را ببیند و صبور باشد. وضعیت کیج درست شبیه به قهرمان یک بازی کامپیوتری شده است. او باید زمان‌بندی دقیقی برای هر عملی داشته باشد. این موقعیت به بهترین شکل در سکانسی نشان داده می‌شود که کیج بعد از تلاش ناموفق برای رد شدن از زیر ماشین، بالاخره موفق می‌شود خودش را از بقیۀ سربازان جدا کرده و برای نجات گامی بزرگ بردارد ...

حال برای تکمیل آزمون‌ها، علاوه بر یک خط دراماتیک بیرونی (که در اینجا غلبه بر موجودات بیگانه است) به یک خط عاطفی نیاز است، بحرانی که جنگجو را در برابر بزرگ‌ترین آزمایش زندگیش قرار ‌دهد و آن آزمون مواجهه با عشق است. در واقع از نگاه اسطوره، شخصیت برای کشتن خود پیشین و تولد دوباره از میان خاکستر خویش، نیاز به یک جفت دارد و طی کردن طریق رستگاری بدون عاشق‌شدن ممکن نیست ... این پیرنگ درونی، توسط ریتا وارد داستان در آستانۀ فردا می‌شود، افسری که قبلا موقعیتی شبیه به کیج را تجربه کرده و حالا برای پیمودن راه می‌تواند مرشد کیج نیز باشد. کیج رفته‌رفته و در طول پردۀ میانی به ریتا علاقه‌مند می‌شود. وقتی عشق اتفاق می‌افتد، دیگر مسئلۀ رهایی برای کیج از حالت یک نیاز فردی خارج می شود و شکل یک آرمان اجتماعی را می‌گیرد. در نتیجه کیج در سطحی والاتر، به مثابه یک قهرمان واقعی، در اندیشۀ نجات هم‌نوعانش می‌شود.  ریتا نیز پس از رشد رابطه، درونش را بر کیج می‌گشاید و معلوم می‌شود مرگ مرد زندگی‌اش را بارها در هزارتویی شبیه به آنچه کیج در آن گرفتار شده دیده، اما از عزمش برای پیروزی بر بیگانه‌ها پا پس نکشیده. کیج حالا به کمک ریتا برای نبرد با هیولا به نیروی ایمان مجهز شده و از دیدگاه اسطوره، ریتا همان آردیانه است که ریسمان نجات را به معشوقش می‌دهد. پیدا کردن دایدالوس اسطورۀ تسئوس نیز در فیلم در آستانۀ فردا سخت نیست! دکتر کارتر، دایدالوس است که موقعیت اُمگا در هزارتو را شبیه‌سازی کرده و به کیج می‌گوید که محل قرارگیری هیولا جایی در زیر موزۀ لوور است. حالا همه چیز برای آزمون نهایی آماده شده. کیج موفق می شود با فدا کردن جان خود، هیولا را نابود کرده، هزارتو را از بین ببرد و ثبات را به جهان بازگرداند. در پایان داستان سفر قهرمان، فیض الهی به کمک می‌آید تا جنگجو دوباره متولد شود و زندگی تازه را این بار در کنار زن آرمانی‌اش آغاز کند، پس کیج نیز که حالا تبدیل به یک قهرمان واقعی شده به سوی ریتا باز می‌گردد.

 به این ترتیب می‌توانیم ببینیم که یک فیلمنامۀ خلاقانه با هدف به‌کارگیری ساختاری نو، چطور مفاهیم اسطوره را به خدمت می‌گیرد تا برای فانتزی موجود در داستانش، پشتوانه‌ای کهن را فراهم ‌کند و این رویکرد در نهایت منجر به تعریف داستانی تازه و در ضمن متقاعد‌کننده می‌شود.

درباره

به زودی تکمیل می‌شود.