غول بزرگ مهربان

نوشته شده توسط آیدا مرادی آهنی

 

دنیای سوفی

بعد از فیلم‌هایی مانند پُل جاسوس‌ها و لینکلن، ساخت فیلمی چون بی‌ اف جی، آیا گویای این نیست که جناب کارگردان دلش برای همان جنس از دنیای فانتزی تنگ شده، که بخشی از شهرت خود را مدیون آن است؟ و آیا بازگشت به روزهایی با رکوردِ فروشِ ای.تیِ فرازمینی‌اش، او به ساخت چنین فیلمی وسوسه نکرده؟ هر چه که هست او این بار به سراغ اقتباس از رمان نویسنده‌ای رفته که بارها و بارها هالیوود را شگفت زده کرده است. دیگر حتی پیرمردهای مزرعه‌های جنوب امریکا هم یکی دو فیلم محبوب دارند که از داستان‌های رولد دالد اقتباس شده باشد. اوائل ژانویه‌ی ۲۰۱۵ بود که کال تشپ با بازی داستین هافمن و جودی دنچ، بار دیگر ما را به دنیای داستانی این نویسنده فراخواند. جایی که پیش از این چارلی و کارخانه‌ی شکلات، و آقای روباه شگفت انگیز ما را برده بودند. از هیچکاک، تارانتینو و میلار، تا ده‌ها کارگردان فیلم‌کوتاه و کارگردان فیلم‌اولی؛ داستان‌های او را انتخاب کرده‌اند. حتی سریالی که با نام داستان‌های غیرمنتظره ساخته شد و خود دال در ابتدای آن مقدمه‌ای می‌گفت؛ به حد کافی چیره‌دستی او را به ما شناسانده. شما وقتی با داستانی از رولد دال طرف هستید یعنی کسی نشسته و با داستانی گرم شما را دعوت به شنیدن می‌کند. آن‌جا می‌برَد شما را که داستان‌های کلاسیک و پیش‌روِ جهان برده‌اند. نظر من را بخواهید اگر قرار باشد یک نویسنده چگونه‌گی ایجاد قلاب در ابتدای داستان را تمرین کند یکی از بهترین کارها، خواندن دوباره و دوباره‌ی داستان‌های رولد دال است.

بگذارید از شروع همین فیلم بگوییم. شروعی جذاب؛ راستش انگار نفس نویسنده توی لحظه‌های اول دمیده شده و پیدا است که کارگردان به راستی شیفته و مسلط آغاز می‌کند. انگار که داستانی را هزار بار خوانده باشید و به آن فکر کرده باشید. لحن گرم رولد دال در رمان هم فضای صمیمی همیشگی را دارد. آیا همین جادوی جناب نویسنده در شروع نبود که آقای کارگردان را شیفته‌ی خود کرد؟ شبی است، و یتیم خانه‌ای است، و کودکی است که بی‌خوابی دارد و منتظر لولو هایی است که درست ساعت سه نیمه‌شب می‌آیند و جادو می‌کنند. تخیل از همین جا عنصر مهمی در بستر داستان می‌شود. چرا که تخیلْ پیوند عمیقی با رؤیا دارد. در عوض همان‌قدر که سوفی تخیل فوق‌العاده‌ای دارد از خواب و رؤیا در زندگی‌اش خبری نیست. اما رؤیاها وجود دارند، همان‌قدر که تخیلات؛ و از همه‌ی این‌ها مهم‌تر البته واقعیت‌ها هستند. و واقعیت این است که شبی یک غولْ سر و کله‌اش پیدا می‌شود و یا بهتر است بگوییم این دختر بچه‌ی شیطان، مچ یک غول را می‌گیرد. آیا چیزی بدتر از شاهد بودنِ جهان دیوها و غول‌ها وجود دارد؟ غول با دزدیدن سوفی، اولین نشانه را برای یک غول ساده به ما می‌دهد. او بلایی سر دخترک نمی‌آورد، تنها او را می‌دزدد و در خانه‌اش نگه می‌دارد تا سوفی، دنیا را از وجود غول‌ها با خبر نکند.

به شیوه‌ی کینگ کونگ، دیو و دلبر و چند داستان دیگر، قرار دادن عنصر خیر در ماهیتی که به صورت استریو تایپ همواره به جهان تاریکی تعلق دارد از یک سو دشوار است و از سوی دیگر شیوه‌ و مراحل تغییر این شخصیت، گیرایی فوق‌العاده‌ای در داستان ایجاد می‌کند. اولین تفاوت بی‌ اف جی با آن داستان‌ها، جنس رابطه‌ی دو شخصیت است. رابطه از سویه‌ی عاطفی-جنسی به سمت رابطه‌ای می‌رود که دو شخصیت تبدیل به دو دوست و گاه مثل یک پدر و فرزند می‌شوند. هر چه قدر سوفی به تخیل پایبند است، بی اف جی به رؤیا اعتقاد دارد. وارد کردن مبحث رؤیا جا را برای مانور نویسنده و فیلم ساز کاملاً باز می‌کند. که در ادامه بیشتر به این خواهیم پرداخت. اما نکته‌ی دیگر، پرداخت شخصیت غول مهربان است. کاراکتر او بر پایه‌ی دو عنصر است که شکل می‌گیرد. یک، از طریق کنش‌های درونی و دو، کنش‌های بیرونی. کنش‌های بیرونی بخش وسیعی از او را به ما نشان می‌دهند. و این بخش از راه «مقایسه» صورت می‌گیرد. قسمتی از تعریف شخصیت او در کنار غول‌های دیگر است که معنی پیدا می‌کند. بی‌ اف جی، گوشت نمی‌خورد و در عوض غذایش بدمزه‌ترین گیاهی است که هیچ غولی حاضر به بو کردن آن هم نیست. او با بچه‌های انسان که اتفاقاً به غلط اسم‌شان را آدم-لوبیا تلفظ می‌کند مهربان است. کارش آسیب زدن به دیگران و خوردن و خوابیدن نیست و در یک جمله؛ او مایه‌ی ننگ غول‌ها است. صحنه‌هایی مانند وقتی که غول وحشی به داخل خانه‌ی او می‌آید بسیار خوب پرداخت شده اند. از دیگر قسمت‌های جذاب فیلم می‌توان به صحنه‌ای اشاره کرد که غول‌ها با ماشین‌هایی که جای اسکیت استفاده می‌کنند به جان بی اف جی، -و نادانسته به جان دختر- می‌افتند. اتفاقاً این غول‌ها هم هیچ رؤیایی ندارند و راستش خنده‌دارترین چیز عالم بعد از آن گیاه‌هایی که غول مهربان می‌خورد همین رؤیاها هستند. بی اف جی رؤیاها را شکار می‌کند و اصلاً این‌که رؤیاها را مثل پروانه به دام می‌اندازد بسیار داستانی است. او آن همه رؤیاهای رنگی را در هزاران شیشه نگه می‌دارد و این قسمتی از همان کنش درونی است یا حداقل می‌توان گفت دلیل آن، به بخشی از درونیات او باز می‌گردد. شاید به همین خاطر هم وقتی می‌فهمد دخترک رؤیا نمی‌بیند تا حدی متأثر می‌شود. شاید رؤیا نداشتن او را یاد غول‌ها می‌اندازد. پس با فرستادن رؤیا به سمت دخترک با یک تیر دو نشان می‌زند. این‌که هم سوفی را صاحب رؤیایی از آن خود می‌کند و هم بی‌رحمی و خطر غول‌ها را به او یادآور می‌شود.

اما در مورد شخصیت سوفی؛ شجاعت او درست مانند قهرمان‌های کلاسیک از بخشی می‌آید که نام آن را می‌توان صداقت گذاشت. در اوج صداقت، اعتراف می‌کند به خاطر تخیل و طرز رفتارش حتی اگر بگوید یک غول دیده کسی باور نخواهد کرد. او یک دنده است و نترس و زبل. به لحاظ کهن الگو هر چه که غول پیر می‌تواند نقش یک استاد یا مرشد را داشته باشد او نیز می‌تواند همراه و جهت مشورت باشد. پختگی و صبر غول، کنار رفتارهای عجولانه‌ی دخترک از یک سو؛ و احتیاط و ترس او در مقابل کله‌شقی‌های سوفی از سوی دیگر، یک جور آیرونی کلاسیک را سبب می‌شود. همین خرده ریزهای کوچک رفتاری و اخلاقی است که در لحظات کنش و واکنش، داستان را جلو می‌برند. اولین تغییر در سوفی که پیرمرد مسبب آن است، علاقه‌ی او به رؤیاها است. وقتی بی اف جی، سوفی را با خود به آن سرزمین عجیب و غریب می‌برد و زمانی که او را با رؤیاهای مختلف آشنا می‌کند دخترک دنیایی را به دست می‌آورد که گرچه ناشناخته است اما چیزی در آن جهانِ تازه کشف شده وجود دارد که او فقط حس می‌کند اما مطمئن است که آن چیز، یاری‌گر آن‌ها خواهد بود. و شاید تمام مدت به کاربرد آن فکر می‌کند. این قسمتی دیگر از تفاوت پیرمرد و سوفی است. این‌که او از همان ابتدا به خاطر قوّه‌ی کودکی در فکر استفاده از آن رؤیاها برای مقابله است. غول‌های بدجنس قصه، شبیه دایناسورهای پارک ژوراسیک دنبال شکار آدم اند و جز خرابی و آزار غول مهربان که هر روز بیشتر مورد توجه و علاقه‌ی دخترک قرار می‌گیرد، کاری ندارند. اتفاق دیگری که سوفی را بیشتر به سوی این نبرد سوق می‌دهد مرگ پسربچه‌ای است که اسم بی اف جی را اختراع کرده. این‌ اتفاق که غول‌ها او را خورده‌اند برعکس احساس ترس و نگرانی که در پیرمرد ایجاد می‌کند برای دختر انگیزه‌ای قوی‌تر می‌سازد.

به این قسمت که می‌رسیم می‌توانیم یکی دیگر از نکات داستان را یادآور شویم. این‌که غول بزرگ مهربان، با وجود تعلقش به دنیای غول‌ها رنگ انسانی دارد. یعنی خصوصیات و ویژگی‌هایش او را نه در سایه‌ی قهرمان و نه در سایه‌ی آدم بدهای قصه قرار می‌دهد. او شخصیتی با تمام ابعاد است و پرداخت چنین کاراکتری در چنینی فضایی همان‌طور که ابتدای بحث گفته شد از ارزش زیادی برخوردار است. اما سوفی چه‌طور؟ او از دنیای آدم‌هایی مثل ما است. کودکی است که با اشتباهات بزرگ و کوچکش درس می‌گیرد اما برای جلو بردن داستانی با اساس و بنیه‌ی افسانه‌ای نیاز به ویژگی‌های یک قهرمان هم هست. و این نقش را دخترک بازی می‌کند. موجودی که به موقع فکرهای بکر به کله‌اش می‌رسد و با جان سختی از بدترین بلایا و ضربه‌ها، جان سالم به در می‌برد. ورود به دنیای فانتزی داستان، این انتخاب را می‌طلبد و چه بسا برای چنین داستانی ضروری هم باشد. بنابراین این دخترک است که فکر به کار گرفتن رؤیاها به سرش می‌زند و مثل یک فرمانده‌ی باهوش و کارکشته نقشه‌ای برای پاتک زدن به غول‌ها مطرح می‌کند. همان ویژگی صداقت این‌جا به کار می‌آید. سوفی فکر می‌کند باید ماجرای غول‌ها را همان‌طور که هست، صادقانه به ملکه بگویند. جسارت دخترک است که به غول پیر هم جرأت رویارویی با سخت‌ترین کار عمرش را می‌دهد. کی فکرش را می‌کند که یک غول و یک بچه راه بیفتند سمت کاخ ملکه‌ و به او درباره‌ی غول‌های گوشت‌خوار هشدار بدهند؟ رؤیاها همان‌طور که بی اف جی می‌گفت راه حل رهایی هستند. رؤیاهای بدی که می‌توان با چند رؤیای دیگر ترکیب کرد و درست مثل دستور پخت یک کیک، تهیه‌ی آن را دنبال کرد و آن را به خورد کله‌ی ملکه داد. راستش فیلم تا این قسمت درست مانند داستان، قدم‌های به‌موقع و مناسبی برمی‌دارد اما از این لحظه دو اتفاق می‌افتد که باعث افت اثر سینمایی می‌شود. تا این بخش از ماجرا، فیلم مخاطب بزرگسال را با خود به راحتی همراه می‌کرد اما از این قسمت یعنی از ابتدای ورود به باغ و کاخ سلطنتی طنزی که در گفت و گوها و تصاویر وجود دارد به شدت افت می‌کند. راستش به درستی نیز نمی‌توان دلیل آن را فهمید؟ آیا فیلم ساز به راستی آن‌قدر مطمئن به کارش بوده که این قسمت را با آسایش خیال و از سر اعتماد به نفسِ کارگردانان بزرگ ساخته؟ از طرفی باید این را در نظر بگیریم که برای بار سوم در داستان، دو دنیای غول‌ها و انسان‌ها به هم نزدیک می‌شوند. و یا به عبارتی موجودات فراطبیعی به جهان انسان‌ها پا می‌گذارند. در اولین بار از این ملاقات، یعنی آمدن بی اف جی و دزدیدن سوفی، ما شاهد ظرافت و فن قصه‌گویی بسیار دلنشین و حرفه‌ای بودیم. گذر غول از خیابان‌ها، نحوه‌ی پنهان کردن خودش و عبور از سرزمینی با مسافت طولانی؛ همه این جذابیت را فراهم می‌کردند. دومین ملاقات، یعنی زمانی که سوفی همراه بی اف جی به شهر می‌آیند کشش بیشتری ایجاد می‌کند. سرک کشیدن پیرمرد به خانه‌ها، آن هم زمانی که نجوای خواب‌ها را می‌شنود حداقل چیزی را که سبب می‌شود افزودن اطلاعات مخاطب نسبت به کارهای غول مهربان در شهر آدم‌ها است. او به راحتی کودکی را، با رؤیایی شیرین، به خوشحالی مهمان می‌کند. بنابراین وقتی ملاقات سوم اتفاق می‌افتد؛ آن هم در دقایقی که قرار است حساس‌ترین تصمیم‌گیری‌ها و حوادث داستان رخ بدهند ما مدام دنبال چیزی فراتر از طنز و اتفاق قابل پیش‌بینی می‌گردیم. این‌که ملکه، بی اف جی و دخترک را می‌پذیرد و حرف‌های‌شان را باور می‌کند شاید تا حدی برای داستانِ نوشته شده در سال ۱۹۸۲ قابل باور است اما برای فیلمی با مخاطب بزرگسال احتیاج به پرداختی هم طرازِ پرداخت ابتدا و میانه‌ی داستان دارد. به خصوص که با توجه به مدیوم ادبیات، کلمه‌ها قادر به قانع کردن مخاطب هستند و سینما باید با عمق و کوشش بیشتری در زمینه‌ی تصاویر و دیالوگ‌ها این کار را انجام دهد. اما گویی توجه به اندازه‌ی غول و تفاوت این اندازه با کاخ ملکه به شدت ذهن فیلم‌ساز را درگیر کرده. اسپیلبرگ در این صحنه‌ها عمیقاً درگیر جزییات می‌شود که اتفاقاً بعضی از آن‌ها به جا هستند اما بعضی دیگر شکل تکرار دارند. مخاطب امروزی جک و لوبیای سحر آمیز و هزار غول دیگر را پشت سر گذاشته، پس پرداختن به تفاوت‌های کلی اندازه‌ها در یک میز صبحانه شاید برای شروع یا میانه‌ی یک فیلم، جذاب باشد اما برای آخرین صحنه‌ها که ما را به سمت پایان می‌برند خرج بیهوده‌ی زمان است و همین داستان را از ریتم می‌اندازد. فیلم در لحظات پایانی، رنگ و رویی ساده دلانه پیدا می‌کند. درگیر شدن ارتش با غول‌ها و دستگیری‌شان، عاری از تنش است در صورتی که به عنوان صحنه‌ی ماقبل آخر پایان، باید اوج کشمکش را به نمایش بگذارد.

بی اف جی فیلمی است که باید دید. فیلمی با درجه‌ی سینمایی مناسب است اما در کارنامه‌ی اسپیلببرگ در رده‌های بالا قرار نمی‌گیرد. و این شاید مشکل فیلم‌های خوبِ زیاد داشتن است.

درباره

آیدا مرادی آهنی، متولد سال ۱۳۶۲ در تهران و فارغ‌التحصیل رشتۀ مهندسی برق در مقطع کارشناسی از دانشگاه آزاد اسلامی واحد تهران مرکزی است. او تاکنون مجموعه داستان «پونز روی دم گربه» (نشر چشمه) و رمان‌های «گلف روی باروت» (نشر نگاه) و «شهرهای گمشده» (کتاب سده) را به رشتۀ تحریر درآورده و با نشریات مختلفی از جمله ماهنامه تجربه، دو هفته‌نامه هنر و سینما، مجله کرگدن، مجله فیلمخانه و ... همکاری داشته است. نشانی تارنمای اختصاصی او: http://aidamoradiahani.com/