او (Elle)

نوشته شده توسط آیدا مرادی آهنی

 

صخره‌های گذشته

آیا می‌شود گفت وقتی «پل ورهوفن»، بازیگر نقش میشل را تجسم می‌کرده و دنبال چهره‌ای محکم و خونسرد بوده؛ به بازی ایزابل هوپر در فیلم «کلود شابرول» فکر نکرده؟ و صورت او را در «از شکلات شما متشکرم» به یاد نیاورده؟ کارگردان «غریزه‌ی اصلی» این بار دنبال بازیگر زنی بود که بر کوچک‌ترین حرکت چهره‌اش هم کنترل دارد. میشل در هولناک‌ترین لحظات همان‌قدر می‌تواند خونسردی‌اش را حفظ کند که در وقتی صحنه‌ای از فیلم شابرول، لیوان شکلات داغ به زمین ریخته. با این تفاوت که در فیلم ورهوفن، خون جای شکلات را می‌گیرد. و دیگر بازیگر صورت سنگی، تنها در جایگاه منفی یا به عبارت بهتر، قسمت سایه‌ی ماجرا قرار ندارد. او این بار هم قربانی است، هم قاضی و هم جلاد.

کاراکتر میشل واقعاً چند وجه دارد؟ یکی از مهمترین نکاتی که در رمان «اُه» اثر «فیلیپ دژان» وجود دارد استفاده از همین سؤال است. نویسنده‌ی فرانسوی از وجوه مختلف زندگی میشل برای ایجاد و حتی پیش‌بُرد خرده‌پیرنگ‌ها استفاده می‌کند. اگر دقت کنیم فیلم «او» به نسبت داستانی که روایت می‌کند دارای خرده‌پیرنگ‌های تقریباً زیادی است. وقتی داستان با این خرده‌پیرنگ‌ها شروع می‌شود ما همچنان همان چهره‌ی مصمم و قوی میشل را می‌بینیم. بعد از سکانس اولیه، تمام رفتارهای او در جهتی است که حتی ممکن است حس کنیم آن‌چه دیده‌ایم اصلاً تجاوز به او نبوده. چیزی بوده شبیه یک بازی، سرگرمی و حتی به میل خود او. هرچند داستان از نیمه‌ی دوم خود هم درباره‌ی این حدس ما حرف‌هایی برای گفتن دارد. به طور کلی نیمه‌ی اول فیلم «او»، ما را با یک سری مسائل از زندگی میشل روبرو می‌کند که در نیمه‌ی دوم، علت آن‌ها را متوجه می‌شویم. اما این زن عجیب است. او درست چند ساعت بعد از تجاوزش، غذای ژاپنی سفارش می‌دهد و با پسرش سر میز شام می‌نشیند. از این لحظه به بعد کم‌کم مشخص می‌شود که میشل فقط در یک جبهه نمی‌جنگد. او هیچ دل خوشی از ژوسی یعنی دوست‌دختر حامله‌ی پسرش ندارد با این حال و البته در کمال بی‌میلی قول می‌دهد به آن‌ها در خرید آپارتمان‌شان کمک کند. درگیری بعدی برای یک زن موفق در کار چه می‌تواند باشد؟ ذات این انتخاب که او رئیس شرکت بازی‌های کامپیوتری است بسیار جالب است. چون میشل آدمی است که به هیچ عنوان از بازی کردن با آدم‌ها و قرار دادن آن‌ها در موقعیت‌های حساس بدش نمی‌آید. ما مدام از خودمان می‌پرسیم چرا؟ نشانه‌گذاری‌های نویسنده‌ی رمان و فیلم‌نامه هم حالتی آیرونیک دارد. یعنی ضمن آن‌که به تعلیق ماجرا کمک می‌کند بر افزایش شناخت ما از کاراکتر نیز تأثیر می‌گذارد. صداهایی که موقع پخش شدن بازی کامپیوتری که کارمند نه چندان محبوب میشل ساخته می‌شنویم هیچ بی‌شباهت به صداهایی که در اولین صحنه‌ی تجاوز به میشل شنیدیم نیست. و شاید همین هم میشل را عصبی می‌کند و باعث می‌شود به کار کارمندش ایراد بگیرد. اما وقتی به وضوح به کارمندانش می‌گوید مشتری باید هنگام بازی، گرما و غلظت خون را روی دست‌هایش حس کند دوباره از خودمان می‌پرسیم چرا؟ چرا جریان تجاوزش را به کسی نمی‌گوید؟ اصلاً چرا سراغ پلیس نمی‌رود؟ چرا با کارمندش بی‌اندازه سرشاخ می‌شود؟ و چرا حتی در حدی دشمن دارد که در رستوران غذا روی لباسش می‌ریزند؟ در کنار همه‌ی این‌ها او تنها از گربه‌اش توقع دارد که حتی اگر چشم مرد متجاوز را از کاسه درنیاورده، حداقل می‌توانسته او را چنگ بزند!

بخش مهمی از هر داستان به Back Story برمی‌گردد. اتفاقی در گذشته‌‌ی شخصیت که به دلیل آنْ شخصیت با بینشی جدید زندگی را آغاز می‌کند که گویی یک بار دیگر متولد شده. بینشی که در اکثر داستان‌ها منفی است. کاراکتر بعد از آن حادثه که در گذشته‌اش روی داده به هیچ عنوان آدم سابق نیست و اغلب با یک خصوصیت محوری دست به کنش می‌زند که اتفاقاً این کنش در روند ماجرای کنونی و زمان حال بسیار مهم است. میشل خیلی خون‌سرد درباره‌ی تجاوزش با دوستان صمیمی و شوهر سابقش حرف می‌زند. بلافاصله هم سفارش غذا می‌دهد. او به پلیس‌ها اعتماد ندارد. همه‌ی این‌ها هم به آن داستان پنهان در صخره‌های گذشته‌ی او برمی‌گردد.

اما مادر میشل؛ این دومین فرد از خانواده‌ی او است که ما می‌بینیم و باز هم شاهد درگیری میشل هستیم. مادر پیرش به پسر جوانی پول می‌دهد تا کنار او باشد و این صحنه‌ی منزجر کننده، میشل را از کوره به در می‌برد. چرا؟ به خاطر پدرش؟ معلوم است که نه. چون میشل از پدرش هم بیزار است. پدری که ضمن تعلیق داستانْ می‌فهمیم در زندان است. اما میشل به گفته‌ی مادرش همیشه یک زندگی پاکیزه می‌خواسته و این تناقض عجیبی است که مثل شکاف در طول داستان بیشتر می‌شود. او زندگی پاکیزه می‌خواسته؛ اما با پسرش و دوست‌دختر او درگیر است، با همسرِ دوست صمیمی‌اش رابطه دارد، به شوهر جوان همسایه نظر دارد، از شوهرش که مرد خوبی به نظر می‌رسد جدا شده و بی‌دلیل از دوست‌دختر جدید او خوشش نمی‌آید.

میشل میل عجیبی به کنترل کردن محیط پیرامونش دارد. او می‌خواهد شوهر سابق و پسرش را توی چنگ داشته باشد. همان‌طور که خواهان تسلط بر کارمندان شرکت است. ما هنوز نمی‌دانیم متجاوز کیست اما راستش یکی از دلایلی که به فردی در شرکت میشل مشکوک‌ایم رفتار مستبدانه‌ی خود او است. میشل درمورد پسرش از حربه‌ی پول استفاده می‌کند اما در مورد شوهر سابقش -ریچارد- چاره‌ای ندارد مگر این‌که وانمود می‌کند با هلن -دوست‌دختر مرد- دوست است. وقتی تصمیم او را برای گرفتن مهمانی کریسمس می‌فهمیم منتظر یک شام عادی و بی‌سر و صدا نیستیم. میشل همه‌ی آن‌هایی را دعوت کرده که با شخصیت و یا یک گوشه از زندکی‌شان درگیر است. یک چیز را تا این قسمت از فیلم می‌دانیم؛ این‌که او مثل هر آدم قوی در اکثر موارد حق را به خودش می‌دهد. بنابراین سر میز شام هم تقریباً چنین چیزی در جریان است. او مادرش را به خاطر خبر نامزدی با پسر جوان تحقیر می‌کند، از شوهر دوستش به خاطر دروغ‌های مشترک‌شان بیزار است. به گمانش ژوسی برای پول او است که به پسرش چسبیده اما خود میشل سردسته‌ی گناه‌کاران آن جهان کذایی است. با کاری که سر میز شام نسبت به پاتریک -شوهر همسایه‌اش- انجام می‌دهد راه را برای هرگونه دلسوزی می‌بندد و آیا این نقطه‌ی قوت و قابل توجه داستان دژان نیست؟ این‌که همیشه هم حق با کسانی که مورد ظلم واقع می‌شوند نیست. این همه بی‌رحمی چه‌طور در قلب این زن جا شده؟ با توجه به خبر توی تلویزیون تا حدی چرایی و در واقع Back Story را می‌دانیم اما میشل در کمال خونسردی آن را برای پاتریک روایت می‌کند. بی‌خود نیست که بازی ایزابل هوپر را در این فیلم بی‌نظیر دانسته‌اند. شما در تمام مدت حرف زدن او فکر می‌کنید که دارد از خاطره‌ی پیک‌نیک حرف می‌زند. چیزی که هست و انگار باید اتفاق می‌افتاده؛ پدر میشل سال‌هاست به خاطر قتل عامی که در کودکیِ میشل توی محله راه انداخته -با محکومیت حبس ابد- در زندان است. آیا همین پیشینه کافی نیست که از میشل شخصیتی این چنینی بسازد؟ نه. اتفاقی که در رمان فیلیپ دژان می‌افتد این است که نویسنده تنها به چنین گذشته‌ای اکتفا نمی‌کند. پدر میشل مقصر، گناه‌کار و دیوانه است اما این دلیل کهنه که معمولاً با یک تراژدی که کودک به عنوان شاهد و ناظر محض از آن ضربه خورده، دیگر کارگشا نیست. دژان چیزی اضافه بر این به ما می‌دهد. این‌که وقتی سال‌ها پیشْ پدر میشل بعد از یک قتل‌ عام به خانه برمی‌گردد و تصمیم می‌گیرد کل وسایل خانه را بسوزاند؛ دخترکش به پدر کمک می‌کند. او هم همه چیز را به وسط حیاط می‌آورد تا همراه پدر آتش بزنند.

تناقض دیگر در زندگی میشل؛ او از پدری فرار می‌کند و متنفر است که به او کمک کرده. و وقتی بار بعدی تجاوز اتفاق می‌افتد متوجه می‌شویم که این امر با تمام خشونت، ابتذال و وحشتناک بودنش برای میشل بک بازی است. او از مرد، از حضورش و خشونت او می‌ترسد اما کاری هم علیه او نمی‌کند جز آن‌که هرطور شده او را بیابد. مثل کسی که بازی رایانه‌ای مبتذل را ساخته. جالب است همان بازی‌ای که با صداهایش ما را یاد صحنه‌ی تجاوز می‌انداخت به شکل یک مضحکه‌ی تجاوز، بین همه‌ی کارمندها پخش شده. میشل حالا دیگر مطمئن است که همه چیز زیر سر یکی از کارمندان شرکت است. اما وقتی حقیقت را می‌فهمد و کارمندی که بازی‌ها را ساخته گیر می‌اندازد کاری نمی‌کند. در حقیقت تصمیمی که برای تنبیه او می‌گیرد جدا از این‌که جنبه‌ی تحقیر برای مرد دارد اما فوق‌العاده عجیب است. او به عنوان رئیس شرکت از چنین خطایی می‌گذرد اما از پسرش می‌خواهد که بپذیر نوزادِ دوست‌دخترش، بچه‌ی یک نفر دیگر است. کسی که رنگ پوستش خیلی خیلی تیره‌تر از او است. پسر میشل هم مثل او از خطایی می‌گذرد و اشتباهی را ندیده می‌گیرد که به هیچ‌وجه قابل قبول نیست. او حتی یک بار هم به روی ژوسی نمی‌آورد که این بچه برای یک مرد سیاهپوست است و فقط چون عاشق بچه‌ها و پدربودن است می‌خواهد آن کودک را نگه دارد.

مهمانی دوم که به مناسبت موفقیت بازی کامپیوتری گرفته می‌شود همچنان شومیِ مهمانی اول را دارد. آیا دوباره قرار است الهه‌ی انتقام در میشل بیدار شود و مثل مهمانی قبلی باعث سکته‌ی کسی بشود یا در غذای دوست‌دختر شوهر سابقش خلال دندانی بگذارد؟ نه، از آن هم بدتر. یکی از بهترین راه‌های یک نویسنده برای جذاب‌تر شدن داستانش شرایط را بغرنج‌تر کردن است و به حق که دژان استعداد خوبی در این امر دارد. میشل تنها آدمی که برایش مانده یعنی دوست و شریک صمیمی‌اش، آنا را از حقیقت رابطه‌ی خودش و شوهر زن آگاه می‌کند. چرا؟ چون لحظه‌ای که شوهر آنا، زنش را بوسیده او دیگر نتوانسته دروغ مرد را تحمل کند و یا به مرد اجازه‌ی مجازات خودش را بدهد؟ میشل قاضی کاملاً دیوانه‌ای است. جُرم‌های کوچک را نمی‌بخشد و برای جُرم‌های بزرگْ عجیب‌ترین مجازات‌ها را در نظر می‌گیرد.

داستان دژان قصه‌ی آدم‌هایی است که کارهای عجیب می‌کنند. ممکن است بگویید خب داستان یعنی همین. یعنی آدم‌ها کارهای عجیب بکنند و شرایط هم عادی نباشد. این درست. به عبارتی قرار دادن شخصیت‌ها در موقعیت بحرانی و برانگیختن کنش آن‌ها ملزوم داشتن پیرنگ است. اما در «او» نه تنها تنش‌های موجود در فیلم عجیب است بلکه انگیزه‌ها و واکنش‌ها هم دست کمی از موقعیت‌های غریب داستان ندارد. در ادامه‌ی طرز برخورد میشل با افرادی که نسبت به او خطایی کرده‌اند ما مدام به خود می‌گوییم که او همه‌ی خشمش را برای مرد متجاوز نگه داشته. اما وقتی میشل موفق می‌شود بدون پلیس، وکیل یا کارآگاهی بفهمد او کیست؛ تنها برای دفاع از خود است که او را زخمی می‌کند. او هیچ حرفی به پلیس یا اطرافیان خودش و آن مرد نمی‌زند. دژان به این هم قانع نیست. او چهره‌ی زنی را نشان می‌دهد که وقتی تصادف می‌کند برای کمک خواستن به مرد متجاوز زنگ می‌زند. با مرد متجاوز رفت‌وآمد می‌کند بی‌آن‌که به روی خودش بیاورد چه خبر شده. و وقتی یک بار دیگر مورد تجاوز قرار می‌گیرد آن هم در حالی که می‌داند آن مرد کیست ما حس سکانس‌های اول را داریم. بله، میشل خودش هم دنبال این بازی است. بله، این زن به آدم‌هایی که ازشان بیزار است کمک می‌کند. حالا آن آدم یا یک قاتل باشد یا متجاوز یا دوست‌دختر پسرش. تناقض دیگر این‌که میشل از ریچارد به خاطر برخورد فیزیکی جدا شده و حالا این رابطه‌ی مسخره را راه انداخته.

با اتفاق پایان داستان و قتلِ متجاوز، میشل می‌داند که باید همان کاری را انجام بدهد که در مورد پدرش انجام داد. همان‌طور که به او در آتش زدن خانه کمک کرد باید به پسرش هم کمک کند. و راستش تمام این مدت داشته به مرد متجاوز هم کمک می‌کرده. و به قول زنِ آن مرد، چیزی را که آن مرد می‌خواسته به او تقدیم می‌کرده.

البته ممکن است پایان فیلم به نظرمان خیلی سرهم بیاید. آشتی دوباره پسر میشل و ژوسی، دوستی دوباره‌ی آنا و میشل و این‌که میشل وجود پدر و مادرش را می‌پذیرد و… اما چینش این پایان، با سیر درستی که فیلم طی می‌کند غیر قابل قبول نیست.

مرکز سینمای ملی فرانسه بعد از سال‌ها فیلمی ساخته‌ی یک غیرفرانسوی را به عنوان نماینده به اسکار ۲۰۱۷ فرستاد. با وجود ریزه‌کاری‌ها و پیچیدگی‌های فراوان و بازی‌های درخشان -به خصوص بازی هوپر- چنین تصمیمی هوشمندانه و قابل درک است.

درباره

آیدا مرادی آهنی، متولد سال ۱۳۶۲ در تهران و فارغ‌التحصیل رشتۀ مهندسی برق در مقطع کارشناسی از دانشگاه آزاد اسلامی واحد تهران مرکزی است. او تاکنون مجموعه داستان «پونز روی دم گربه» (نشر چشمه) و رمان‌های «گلف روی باروت» (نشر نگاه) و «شهرهای گمشده» (کتاب سده) را به رشتۀ تحریر درآورده و با نشریات مختلفی از جمله ماهنامه تجربه، دو هفته‌نامه هنر و سینما، مجله کرگدن، مجله فیلمخانه و ... همکاری داشته است. نشانی تارنمای اختصاصی او: http://aidamoradiahani.com/