از فیلمنامه تا فیلم: رنگو

نویسنده: دیوید کوئن

دیوید س. کوئن، نویسندۀ  بخش "از فیلمنامه تا روی پرده" [مجله اسکریپت] درباره‌ی تولید رنگو، وسترن ـ انیمیشن جدید کمپانی پارامونت ـ که جانی دپ، ایسلا فیشر، ند بیتی و بیل نایی در آن ایفای نقش کرده‌اند ـ کتابی نوشته است که "بالاد رنگو: هنر و ساخت فیلم تبهکاری" نام دارد و فیلم را از آغاز شکل‌گیری تا نگارش فیلمنامه، ضبط صدا و انیمیشن رایانه‌ای دنبال می‌کند. آنچه پیش روی شماست خلاصه‌ای از این کتاب است که فیلمنامه و داستان را کانون خود قرار می‌دهد.

یک روز آفتابی تابستان در درۀ سن فرناندو واقع در کالیفرنیای جنوبی، گور وربینسکی فرصت را غنیمت شمرد تا در پاسیوی بیرون دفتر کارش از نسیمی که می‌وزید لذت ببرد. این مکان دنج که در طبقۀ دوم قرار دارد، آرام‌ترین چشم‌اندازی را دارد که یک استودیوی شلوغ می‌تواند ارائه کند: یک زمین گلف بزرگ درست در آنسوی بستر بتونی رودخانۀ لس‌آنجلس. این آرامش فریبنده است. وربینسکی برای تحویل دادن رنگو چهار ماه بیشتر فرصت ندارد و تقریباً همۀ ساعت‌های بیداری وی صرف تیم صد نفره‌ای می‌شد که برای تمام کردن فیلم باید آن را تکمیل می‌کرد.

وربینسکی قبلاً هم تحت فشار کار کرده است. او سه‌گانۀ نخست دزدان دریایی کارائیب را با وجود بودجۀ هنگفت و مخاطراتی که برای کمپانی دیزنی داشت کارگردانی کرد. اما این فیلم مورد متفاوت و شخصی‌تری است: رویایی که تیمی از هنرمندان بااستعداد آن را با عشق بسیار ساختند، و بعد وربینسکی برای اینکه رویای اولیه و خلاقانۀ آن‌ها را مورد تقدیر قرار دهد، به آن پر و بال داد و از آن محافظت کرد.

او با ملاحظه‌کاری می‌گوید، "به عقیدۀ من مخاطبان همیشه خواهان چیز تازه‌ای هستند، چیزی که واقعاً بدیع باشد. شما در یک سالن سینمای بزرگ می‌نشینید و می‌گویید «اوه، یه کم عجیب و غریبه» یا «خب، این یکی متفاوته!» همۀ این برخوردها، اشتباه‌ها و انتخاب‌ها، نگرش به حساب می‌آیند و من عاشق فیلم‌هایی هستم که دارای نگرش هستند. بخش اعظمی از آنچه که انجام می‌دهیم حذف نگرش است. ما باید لحظاتی را که کمی ناجور و غیرمعمول هستند پیدا کنیم، مورد توجه قرار دهیم، زیر ذره‌بین بگذاریم و حفظ کنیم. من آن‌قدر خوش‌شانس بوده‌ام که دور و برم هنرمندان بسیار بااستعدادی بودند که فکر می‌کنم آن‌ها هم به این مسئله باور دارند."

یک چیز تازه، یک چیز غافلگیرکننده: خیلی از فیلمسازان رویای ساخت چنین فیلمی را در سر دارند. فیلمسازان در مقام هنرمند به سوی چیزهای بدیع و تجربه‌گرایانه کشیده می‌شوند، اما ساختار هالیوود که تمایل دارد شدت و حدت هر پروژه‌ای را بگیرد، غرایز آن‌ها را تعدیل می‌کند.

پس از موفقیت سه‌گانه دزدان دریایی کارائیب، وربینسکی در مقابل اغوای هالیوود سر فرود نیاورد و به ساختن بلاک باستر ادامه نداد. در عوض، او به سوی فیلم انیمیشن ـ اولین فیلم انیمیشن خود ـ تغییر مسیر داد که دربارۀ آفتاب‌پرست خودشیفته‌ای است که با بحران هویت روبه‌روست. او برای ایجاد لحن و شکل منحصر به فرد،‌ گروهی از هنرمندان قابل اطمینان را به کار گرفت و برای آن‌ها فضای کاری دِیْرمانندی را فراهم کرد که در آن ایده‌های آن‌ها می‌توانست شکوفا شود. او اینداستریال لایت اند مجیک، غول جلوه‌های ویژه، را که جرج لوکاس جهت تولید جنگ‌های ستاره‌ای تأسیس کرده‌ بود، متقاعد کرد انیمیشن دیجیتال فیلم را خلق کند و این کاری بود که آی. ال. ام. تا آن زمان انجام نداده بود. هدف از هر انتخاب اطمینان حاصل کردن از این امر بود که رنگو واقعاً اثر جدیدی از کار درخواهد آمد.

از قضای روزگار، ماجرای تولید این فیلم به شیوۀ کلاسیک هالیوود آغاز شد: یک pitch meeting [ملاقاتی که در طی آن فیلمنامه نویس یا تهیه‌کننده این فیلمنامه را به سرمایه‌گذار بالقوه یا استودیو پیشنهاد می‌کند ـ مترجم] در آرتزدلی واقع در استودیو سیتی که پاتوق قدیمی اهالی صنعت سرگرمی است.

پیش از اینکه اولین فیلم دزدان دریایی کارائیب وارد مرحلۀ تولید شود، دیوید شانون و جان کارلز، دوستان قدیمی وربینسکی، او را به آنجا دعوت کردند. شانون نویسنده و طراح کتاب کودک موفق و دوست صمیمی وربینسکی بود. کارلز هم تهیه‌کننده‌ای بود که هم سابقۀ تولید اکشن زنده را داشت و هم انیمیشن. وربینسکی در فرصت‌های مختلف با هردوی آن‌ها همکاری کوتاه کرده بود.

شانون و کارلز ایده‌هایی را برای یک فیلم انیمیشن مورد بررسی قرار داده بودند و عاقبت ایدۀ کارلز در مورد وسترنی را پذیرفتند که در بیابان اتفاق می‌افتاد و شخصیت‌های آن جانوران بیابان بودند. اکنون کارلز می‌خواست وربینسکی آن را کارگردانی کند.

ظرافت طبع غیرمعمول وربینسکی مناسب این پروژه بود و انتظار می‌رفت قالب ملایم و شاد اکثر انیمیشن‌های آمریکایی را زیر پا بگذارد. شانون می‌گوید، "ما همگی طرفدار فیلم‌هایی هستیم که لحن نومیدانه و یک جور حس شوخ‌طبعی غیرمعمول داشته و کمی پیچیده باشند."

پیشنهاد کارلز و شانون تنها یک بذر بود، اما وربینسکی از آن خوشش آمد و موافقت کرد که در پرورش آن کمک کند. تیم سه نفره با دنبال کردن داستان غرابت با محیط، یک آفتاب‌پرست خانگی گمشده را قهرمان خود قرار دادند. شانون او را شبیه به دان ناتس [کمدین آمریکایی ـ مترجم] کرد. او می‌گوید، "من طرفدار پروپاقرص دان ناتس هستم و ما [آفتاب‌پرست مان] را مثل آن تیپ شخصیت به تصویر کشیدیم."

آن‌ها تصمیم گرفتند پیرنگ روی آب متمرکز باشد زیرا داستان‌شان در بیابان به وقوع می‌پیوست و بسیاری از آفتاب‌پرست‌ها در جنگل‌های بارانی حاره‌ای زندگی می‌کنند. شانون طراحی کانسپت و شخصیت‌ها را شروع کرد. شانون می‌گوید، "ما ایده‌پراکنی را شروع کردیم. کتاب‌های مربوط به جانوران بیابان را نگاه می‌کردیم و می‌گفتیم «اوه، می‌دونی؟ ما یه لاک‌پشت لازم داریم. می‌تونیم مار زنگی رو شخصیت بد داستان قرار بدیم.»

اما تعداد فیلم‌های دزدان دریایی کارائیب از یک به سه عدد رسید، ماه‌ها و سال‌ها سپری شدند. تولید رنگو به بعد موکول شد اما ایدۀ آن فراموش نشد. وربینسکی و شانون در طول صبحانه و طی ماهیگیری در "استریم‌ساید میتینگز" دربارۀ این ایده بحث می‌کردند.

سال‌هایی که وربینسکی صرف دزدان دریایی کارائیب کرد به او این شانس را داد که شخص مهم دیگری را به ترکیب اضافه کند: جانی دپ که او را برای صدای رنگو در نظر داشت. وربینسکی می‌گوید، "بدون استثنا فقط یک گزینه وجود داشت و به نظر من باید جانی دپ انتخاب می‌شد. من از همان ابتدا این شخصیت را برای او طراحی کردم." فیلمی که قرار بود به اندازه‌ی رنگو نامتعارف باشد به توان ستاره‌ای دپ نیاز داشت. در واقع، وربینسکی بدون دپ امکان داشت پروژه را رها کند ـ اما وربینسکی می‌گوید دپ با شنیدن پیشنهاد "بی‌معطلی وارد پروژه شد."

 

گروه تولید

هنگامی که گور وربینسکی کارگردان، دزدان دریایی کارائیب ٣ را به پایان رساند، برای شروع رنگو وقت تلف نکرد. او از جان لوگان، فیلمنامه‌نویس و نمایشنامه‌نویس، که حماسه‌هایی چون گلادیاتور و هوانورد از جمله افتخارات وی به حساب می‌آمدند، دعوت کرد روی فیلمنامه کار کند. لوگان از ایدۀ کار به هیجان آمده بود و این تا حدی وربینسکی را غافلگیر کرد.

لوگان می‌گوید، "در زندگی بیش از هر چیز به بیابان و پیاده‌روی در آن علاقه دارم. و هیچ‌وقت وسترن ننوشته‌ام، پس انجام یک کار متفاوت همیشه برای هر نویسنده‌ای هیجان‌انگیز است." گراهام کینگ، تهیه‌کننده مستقل، که اخیراً برای مرحوم جایزه اسکار بهترین فیلمنامه را دریافت کرده، موافقت کرد تا سرمایۀ اولیه را فراهم کند.

با فراهم شدن منابع لازم برای شروع کار، وربینسکی مصمم شد فیلم کاملاً نامتعارفی را بسازد. او می‌گوید، "عاشق فیلم‌هایی هستم که نقص داشته باشند. بی‌نقص بودن هدف غلطی است. می‌خواهید به دنبال جنبه‌های فوق‌العاده‌ای باشید که فیلم را منحصر به فرد می‌کند؛ لحظاتی را که کمی ناجور و غیرمعمول هستند پیدا کنید، مورد توجه قرار دهید ـ و زیر ذره‌بین قرار دهید."

او هنوز برای متمایز کردن فیلمش می‌دانست که باید آن را به تنهایی و با بودجۀ نسبتاً کمی پرورش دهد. او می‌گوید، "نظرات کارشناسانه با پول به دست می‌آیند و این موارد نگرشی دقیق به دنبال دارند. ایجاد فضا و خلوتگاهی که بتوانید در آن فقط روی اثرتان کار کنید خیلی اهمیت دارد." در واقع این خلوتگاه خانۀ قبلی وربینسکی در تپه‌های پایین جنگل ملی لس آنجلس بود که او آن را مثل یک پناهگاه حفظ کرده است. این خانه حیلی زود "رنچو رنگو" نام گرفت.

این گروه در پاییز ٢٠٠٧ شکل گرفت. شانون در مقام تهیه‌کننده به پروژه برگشت و عمدتاً در استودیوی خانگی خود کار می‌کرد اما دو یا چند بار در هفته به همراه طرح‌هایش [به رنچو رنگو] می‌آمد. نفر بعدی که به پروژه پیوست، وارد بیرکیت، طراح استوری‌بورد بود که در بیشتر فیلم‌های وربینسکی با او کار کرده بود. بیرکیت می‌گوید، "وربینسکی با من تماس گرفت و پرسید، «می‌تونی بیای پیشم؟ چون یه پروژۀ فوق‌العاده سری در دست دارم که می‌خوام راجع بهش باهات صحبت کنم.» فهمیدم که باید فیلم انیمیشن باشد."

پیشنهاد وربینسکی، "آش شله قلمکاری که در ذهن وی بود"، چنان به شدت بیرکیت را خنداند که او متقاعد شد این فیلم موفقی خواهد شد. او با اینکه برای کارگردانی در تلویزیون مد نظر بود، آن شب به همسرش گفت، "فکر کنم باید از پروژه‌های دیگر دست بکشم." طولی نکشید که بیرکیت به طور تمام وقت در خانه مشغول کار بود و روی میز اتاق ناهارخوری طراحی می‌کرد. او عاقبت سرپرست داستان پروژه رنگو شد.

یوجین یلچین، طراح استوری‌بورد و نویسنده کتاب کودک، دیگر عضو جدید این گروه بود که او و وربینسکی هر دو در آغاز زندگی حرفه‌ای خود در کنار هم کار کرده بودند. رنگو برای یلچین ایده‌آل بود؛ شخصیت‌های کتاب‌های او حیوانات بودند و وقتی که در لنین‌گراد پسربچه‌ای بیش نبود بعد از تماشای هفت دلاور به یک خبرۀ وسترن تبدیل شده بود. او می‌گوید، "پیش از اینکه به راک اند رول روی بیاورم، سال‌ها ذهنم مشغول کابوی‌ها و آثار وسترن بود."

چهارمین هنرمندی که به گروه پیوست، مارک "کرش" مک‌کریری بود که دیوی جونز با آن ریش ماهی مرکب شعبدۀ وی محسوب می‌شد. وربینسکی می‌گوید، "کار او آن‌قدر ریزه‌کاری دارد که انگار خون در آن جاری است و عملاً از سطح صفحه بیرون می‌آید." مک‌کریری طراح تولید رنگو شد.

وربینسکی به گروه آزادی عمل داد تا به تحقیق بپردازند. وربینسکی می‌گوید، "فکر نمی‌کنم سبک را شما به فیلم تحمیل کنید، بلکه به نظرم این فیلم است که به شما می‌گوید باید به چه سبک باشد، و این به نوعی از خود فیلم سرچشمه می‌گیرد. و در مورد رنگو، جستجوی هویت است و شخصی به دنبال این است که بداند کیست. فیلم به میزان قابل توجهی همین را انجام می‌دهد. پس از همان ابتدا مشخص بود که فیلم می‌بایست زبان و سبک مخصوص خود را پیدا کند."

اما این آزادی چالشی را برای گروه به همراه داشت. وربینسکی به آن‌ها گفت، "دشمن ما یک شخص یا یک سیستم نیست بلکه میان مایگی است و مثل نیروی جاذبه بوده و شما را در بر می‌گیرد و باید یک‌ریز با آن بجنگید و در برابر جذبه‌اش مقاومت کنید." وربینسکی از آن‌ها خواست بدون هیچ هراسی کار کنند و در طول پروژه فضایی برایشان فراهم کرد که در آن اشتباه خطری در پی نداشت.

بر خلاف انتظار، این کار مسئولیت هدایت صحیح پروژه را بر عهدۀ وربینسکی گذاشت تا منابع و وقت باارزش به خاطر آزمایش‌های بی‌نتیجه هدر نرود. رنگو در ظاهر ملهم از وسترنهای قدیمی، به ویژه وسترن‌های اسپاگتی سرجو لئونه بود، که دارای مقابله‌ها و بن‌بست‌های پرتنشی بودند. فیلم‌های لئونه و وسترن‌های دیگر پیوسته در صفحۀ نمایش فلت اتاق نشیمن نمایش داده می‌شدند تا هنرمندان پروژه همیشه این سبک و سیاق را در نظر داشته باشند.

طراحی‌های شخصیت ترکیب شخصیت‌های نمادین وسترن با حیوانات بیابان بود. یلچین توضیح می‌دهد، "مثلاً در صحنه‌های میخانه در آثار وسترن همیشه یک قمارباز وجود دارد. چطور است که این قمارباز توانایی دیدن همه چیز را داشته باشد، آن هم به گونه‌ای که واکنش مرا برانگیزد؟ یک جغد را در آن نقش قرار دادم، چون جغد می‌تواند ١٨٠ درجه سرش را بچرخاند. این کار، درک روانشناسی ار طریق فرم است."

جو حاکم بر رنچو رنگو پرهیجان و مملو از ایده‌های نو بود. شانون به یاد دارد که، "یک جور جو تبهکارانه بر آن حاکم بود." مهمانی‌های روز جمعه حس دوستی و اعتماد میان همه ایجاد کرده بود و روحیه آن‌ها را حفظ می‌کرد. فوتبال دستی در اتاق پذیرایی و بوچه بال در قضای بیرونی این فرصت را به همه داد تا احساس راحتی کنند و از زیر فشار خارج شوند.

وربینسکی می‌گوید، "فکر می‌کنم جریان خون خیلی زیاد به روند خلاقیت مربوط می‌شود. اگر یکجا بنشینید و سعی کنید مسأله‌ای را حل کنید، دچار انسداد فکری می‌شوید. اما اگر حرکت کنید، راه حلها قطعاً خود را نشان می‌دهند."

 

جستجوی روح

زمانی که طراحان مشغول خلق نماهای رنگو بودند، وربینسکی، بیرکیت، و لوگان کانسپت را به فیلمنامه تبدیل می‌کردند. لوگان با شلوارک و بسته هیدراتاسیون به آن خانه می‌آمد و آماده بود تا در پیاده‌روی طولانی در تپه‌های اطراف، راجع به داستان صحبت کند.

این پروژه برای لوگان مثل یک ماجراجویی بی‌دغدغه بود. او می‌گوید، "اگر هم داستانی در کار باشد من بی‌اطلاعم. آیا می‌توانیم در یک فیلم انیمیشن تا این حد سوررئال باشیم؟ در طول تولید این فیلم حس ناشی از ریسک‌های دیوانه‌وار به آدم دست می‌داد." او می‌پذیرد که احساس پروفسور موقری را داشت که در محفل گروهی هنرمند دیوانه فرو افتاده است، و در حقیقت، وربینسکی لوگان را "پروفسور" می‌نامد، کسی که داستان را در مسیر حرکتی خود حفظ می‌کند. او لوگان را به این خاطر می‌ستاید که به آن‌ها کمک کرد به خاطر داشته باشند، "پیرنگ به جستجوی شخصیت در فرع قرار دارد. این جستجو درباره‌ی هویت است و اینکه او کیست؟ وقتی که مسیر روایت‌مان را پیدا کردیم،‌ این نوع منطق خیالی نشان دادن خود را آغاز کرد. سادگی این جستجو امور انتزاعی را مجاز ساخت."

این تیم سه نفره ـ متهورانه و با در نظر گرفتن اینکه فیلم‌های حیوانات ناطق معمولاً خوراک بچه‌ها هستند ـ تصمیم گرفت از لحظات دلهره‌آور، تیره یا کاملاً عجیب پرهیز نکند. بیرکیت می‌گوید، "گور [وربینسکی] عاشق سوررئال بودن صحرا است. به همین خاطر می‌دانستیم که رنگو قرار است جستجویی معنوی را آغاز کند و در بیابان چیزهای عجیبی را بیابد. می‌دانستیم که این تفریحگاهی برای تخیل و روشی برای بیان حالتهای روانی در یک فیلم کودک بود."

 

شخصیت‌ها:
 

رنگو

جان لوگان می‌گوید، "دنیای رنگو عملاً در دو دقیقۀ آغازین فیلم فرو می‌پاشد و او باید آن را دوباره بسازد."

قهرمان ما یک بازیگر بالفطره است ـ هرچه باشد او آفتاب‌پرست است ـ اما نمی‌داند که به راستی کیست. او در آغاز حتی اسم هم ندارد. علاوه بر آن، او زندگی‌اش را با دوستانی که صرفاً اشیاء بی‌جان بوده‌اند سپری کرده و با موجودات زنده خوب ارتباط برقرار نمی‌کند.

ایسلا فیشر بازیگر [نقش دوشیزه بینز] می‌گوید، "او خیلی در تخیلات سیر می‌کند. این همان چیزی است که بازی جانی دپ در نقش او را جذاب می‌کند. جانی لحظاتی را که او در واقعیت و بعد در خیال است، درک می‌کند." در ادامه، رنگو دوستان جدیدش را مأیوس می‌کند و جیک مارزنگی او را تحقیر می‌کند و در جستجوی تجلی شهودی او را به بیابان بازمی‌فرستد.

 

رودکیل

جان لوگان، نویسندۀ رنگو، دربار‌ی راهنمای معنوی رنگو می‌گوید، " برداشت ما از کارلوس کاستندا به اضافۀ یک بطری بوربون و دون کیشوت تبدیل شد به رودکیل." گور وربینسکی، کارگردان رنگو، به آلفرد مولینا، که صداپیشه رودکیل بود، گفت که او را به مثابه عارفی در یک شهر مرزی در نظر بگیرد. مولینا می‌گوید، "به نظرم توصیف گور کاملاً صحیح بود. او دربارۀ رفتن به آن طرف جاده صحبت می‌کند، اما این‌ها همه‌اش استعاره است. او شخصیت بسیار مرموزی است."

 

چشم سنگی

لوگان چشم سنگی (راک آی) را خیلی مهم می‌داند، "چون اولین فعل و انفعالات رنگو پس از ترک محفظۀ شیشه‌ای، نقطه تماتیک فیلم را تعیین می‌کند." رودکیل رنگو را به سفر اکتشافی می‌فرستد و بعد، چشم سنگی به او اهمیت "یکی شدن با محیط" را یاد می‌دهد.

 

دوشیزه بینز

ایسلا فیشر، صداپیشۀ بینز،‌ می‌گوید که شخصیت او، "همراه با پدرش و به تنهایی در مزرعه بزرگ شد و بعد پدرش را از دست داد. کل دارایی او زمین است. او تا اندازه‌ای مثل تکه زمین کوچک و جداافتاده‌ی خود است؛ هیچ دوستی ندارد. می‌توان گفت که او مارمولک چندان معاشرتی‌ئی نیست."

بینز عملاً نشان داد که نوشتنش به اندازۀ طراحی‌اش سخت بود.

لوگان می‌گوید، "همۀ شخصیت‌های دیگر خیلی غیرعادی و بامزه هستند، مخصوصاً رنگو، اما او زنی بسیار جدی بود و چندان ملیح نبود." لوگان، این خورۀ قدیمی سینما، ذره‌ای از خصوصیات کاترین هپبورن و کمی هم از ویژگی‌های جین آرتور را به دوشیزه بینز اختصاص داد. او می‌گوید، "اگر باب هوپ و جین آرتور را داشتم، می‌توانستم رنگو را بسازم."

 

پریسیلا

ابیگیل برسلین، بازیگر [و صداپیشه این نقش] می‌گوید، "او تا حد زیادی یک دختر کوچولوی گوت است. اگر او یک نوجوان واقعی بود، ناخن‌هایش را سیاه می‌کرد. او خیلی صادق است؛ افکار تیره‌ای دارد؛ احساس بدبختی نمی‌کند؛ فقط به مردم می‌گوید که آن‌ها به زودی خواهند مرد، و به همین خاطر متأسف است، ولی چه سودی از این کار عایدش می‌شود؟" برسلین در ادامه می‌گوید، "پریسیلا واقعاً تو دل برو است، ولی به او نگوئید که من این را گفتم، چون اصلاً خوشش نمی‌آید."

 

بیل ناکسه

ری وینستون، بازیگر [و صداپیشه این نقش] دربارۀ بیل ناکسه می‌گوید، "یک قلچماق به معنی واقعی کلمه. او مثل بعضی از هفت‌تیرکشهای قدیمی است که در فیلم‌ها می‌بینید. تا زمانی که آدم‌های کم‌توان را در مقابل خود می‌بینند هیچ مشکلی ندارند ـ اما زمانی که قوی‌تر از آن‌ها به شهر می‌آید قضیه فرق می‌کند. وقتی او ترس را در چشمان کسی نمی‌بیند، ترس در چشمان خود او خواهد بود."

 

شهردار

ند بیتی، بازیگر [و صداپیشه شهردار] می‌گوید، "من شهردار را دوست دارم. نخست آنکه، بیتی به لاک‌پشت‌ها علاقه دارد. دوم اینکه او شهردار را آن‌قدر هم بد نمی‌بیند، بلکه به نظر وی شهردار شخصی است که می‌داند برای ساختن آینده چه چیزی لازم است. بیتی می‌گوید، "مطمئن نیستم که او راجع به خوب و بد قضاوت کند. به نظر من او از جایی آمده که به همین شیوه عمل می‌شود. اگر برخی از مردم مدتی عذاب بکشند، تأسف برانگیز است، همین و بس، زیرا این کار به همین صورت باید انجام شود و ما باید از آب محافظت کنیم."

گور وربینسکی همین نظر را تکرار می‌کند که شهردار ذاتاً خبیث نیست، بلکه بیشتر بازنما‌ی پیشرفت و ترقی است که اغلب اوقات به آن اعتنایی نمی‌شود. او می‌گوید، "پیشرفت یک ضرورت است و مثل مرگ از آن گریزی نیست. آمدن آن قطعی است و شهردار صرفاً پایان یک دوره را نشان می‌دهد ـ دوره قهرمانان."

 

جیک مارزنگی

بیل نایی بازیگر [و صداپیشه این نقش] جیک مارزنگی را "شدیداً وحشتناک" توصیف می‌کند و می‌گوید، "سعی کردم او را همان شخصی درآورم که آن‌ها او را از خارج از شهر آوردند، وحشی‌ترین و بدترین شخصی که آن‌ها به شهر می‌آورند تا کار را فیصله دهد ... در هر حال یک پیچش در قصه وجود دارد و اگر این را به حساب بازی با کلمات نمی‌گذارید، وظیفۀ من این است که تا حد امکان ترسناک باشم."

مک‌کریری طراحی جیک را بر اساس لی وون کلیف بازیگر نقش منفی وسترن‌های کلاسیک قرار داد، "از نظر من جیک هر چیز ترسناکی را که به بدنهاد مربوط می‌شود در خود دارد. یک موقع دربارۀ آلبینو بودن او صحبت کردیم، بیشتر به این دلیل که او خود ِ مرگ است. فکر می‌کنم او یکی از موفق‌ترین شخصیت‌های این فیلم است. بچه‌ها وقتی او را ببینند شلوارشان را خیس می‌کنند."

 

 

کمی جنون

رنگو در عوامل این فیلم، از طراحان کانسپت گرفته تا بازیگرها و انیماتورها، شور و شعف عجیبی را ایجاد کرده بود. حس دوستی و همکاری که در رنچو رنگو گسترش یافته بود، سراسر پروسۀ تولید را در برگرفت.

کرش مک‌کریری، طراح تولید، می‌گوید، "نمی‌خواستیم هرکدام به تنهایی بدرخشیم، بلکه می‌خواستیم این پروژه موفق شود چون خیلی آن را دوست داشتیم و خیلی هم غیرمعمول بود."

با این حال هر چیزی که ماجراجویانه باشد، در ذات خود مخاطره‌آمیز هم هست. ساختن فیلم انیمیشنی که راجع به جستجوی مینوی هویت باشد، درونمایۀ پیچیدۀ آن برای مخاطب معمول آثار انیمیشن که کودکان و نوجوانان هستند قابل درک نباشد، و ژانر داستانی آن وسترن باشد که بینندگان جوان به ندرت با آن آشنا هستند، مخاطره‌آمیز است.

اما این مخاطره کل پروژه را فرا گرفت، که به همان نحوی بود که وربینسکی می‌خواست. او می‌خواست این فیلم لحن واضحی داشته باشد و به نظر جان لوگان، او به این هدف رسید. لوگان می‌گوید، "مثل هر فیلم دیگری که تا به حال کار کرده‌ام، از قبیل هوانورد مارتین اسکورسیزی، سوئینی تاد تیم برتون یا گلادیاتور ریدلی اسکات، رنگو نگرش گور وربینسکی است. سکان همیشه در دست او بود و روح رنگو در واقع روح گور وربینسکی است.

وربینسکی در پاسیوی بیرون دفتر کارش در دره سن فرناندو، در یک تله‌کنفرانس دیگر برای جلب نظر آی ال ام خاطرنشان کرد، "سعی می‌کنم فیلم‌هایی را بسازم که دوست داشته باشم آن‌ها را ببینم. نمی‌توانم داده‌های مبتنی بر تحقیقات را شامل آن کنم. به نظر می‌رسد هالیوود با ذهنیت ‘با حساب و کتاب عمل کنید، اینها فیلم‌هایی هستند که موفق بوده‌اند، بیایید آثار بیشتری مثل آن‌ها بسازیم ’ در حال کوچک شدن است. بنابراین، فیلمسازان کمتری این آزادی را خواهند داشت که پا پیش بگذارند و بپرسند، ‘این مسیر چطور است؟ آن مسیر چطور؟’ و به نظر من مخاطبان از ما می‌خواهند همین کار را انجام دهیم. پس در رویکرد شما به مسائل باید کمی جنون وجود داشته باشد."

 

ترجمه: بابک حجازی

درباره

بابک حجازی، مدیر و مؤسس سایت «فیلم‌نوشت»، دانشجوی رشتۀ زبان و ادبیات انگلیسی در دانشگاه تهران است. او فعالیت خود را با راه‌اندازی سایت «همه چیز درباره فیلمنامه» در ۶ فروردین ۱۳۹۰ آغاز کرد و طی این مدت با جامعه صنفی تهیه‌کنندگان به عنوان فیلمنامه‌خوان همکاری کرد. او که مقالات متعددی را در زمینه فیلمنامه‌نویسی ترجمه یا تالیف کرده است از آبان‌ماه ۱۳۹۴ به مدیریت اجرایی دپارتمان طراحی پروژه جامعه صنفی تهیه‌کنندگان و مدیریت سایت رسمی این تشکل تهیه‌کنندگی ارتقای مقام یافت.