نمونه عالی پیرنگ‌های پیچیده

نوشته شده توسط مایکل تیرنو

 

بهترین نوع اکتشاف‌ها، در هر حال ... زمانی‌اند که در اثر رویدادی احتمالی، غافلگیری عظیمی روی می‌دهد.

آنچه که ما نمونۀ‌ عالی پیرنگ‌های پیچیده می‌نامیم، برای ارسطو پیرنگی است که اکتشاف در آن “غافلگیری عظیم” باشد. و نه فقط یک غافلگیری بزرگ، که یک غافلگیری احتمالی یا حتی قابل پیش‌بینی! این [غافلگیری] احتمالی است زیرا داستان نشانه‌های کمی را در اختیار مخاطب قرار می‌دهد که تعدادشان برای برملا کردن غافلگیری کافی نیست. مثل این است که می‌دانید شخصی قصد دارد برایتان مهمانی غافلگیرکننده‌ای بگیرد؛ سرنخ‌هایی وجود دارند ولی شما ١٠٠ درصد اطمینان ندارید.

برای نمونه، در بچه‌ رزمری، رزمری داخل آپارتمان مینی می‌شود و می‌رود تا نوزاد قنداق‌پیچ‌شدۀ‌ اهریمنی را که به دنیا آورده ببیند. در این لحظه، وارونگی اقبال روی می‌دهد ـ رزمری می‌فهمد که بچه‌اش زنده است (او فکر می‌کرد که مرده بود) ـ و غافلگیری بزرگ این است که آن بچه فرزند شیطان است. رزمری وقتی می‌فهمد بچه‌اش همان چشم‌های قرمزی را دارد که در شب آبستن شدن از شیطان برای لحظه‌ای دیده بود، نفسش بند می‌آید. اما رزمری در آن شب (که شوهرش تحت عنوان "شب بچه" به آن اشاره دارد) نیمه بیدار بود و از آنچه که اتفاق افتاده نامطمئن. اکنون او مطمئن است، و بلافاصله همۀ رویدادهای معماگونۀ داستان که به این لحظه ختم شده‌اند، برای او و مخاطب قابل درک می‌شوند. این غافلگیری قابل پیش‌بینی است، اما هنوز می‌توانیم دلسوزی و دلهرۀ زیادی را در مورد رزمری تجربه کنیم.

از "غافلگیری" خواندن پایان مرعوب‌کنندۀ بچۀ رزمری، آن هم زمانی که در تمام این مدت می‌دانستیم قرار بوده چه اتفاقی روی دهد، چه قصدی دارم؟ ما از زمانی این را می‌دانستیم که دیدیم رزمری در "شب بچه" بیدار شد و برای لحظه‌ای دید که شیطان دارد او را آبستن می‌کند. می‌دانستیم که چرا مینی آن کیک‌های چندش‌آور را به او می‌خوراند و چرا وقتی شوهر رزمری لگد زدن بچه را در شکم رزمری احساس کرد، وحشت برش داشت. و می‌دانستیم که درد شدیدی که او درون شکم برآمده‌اش احساس می‌کرد دل درد نبود. در پایان فیلم، ما هنوز غافلگیر می‌شویم. چرا؟

دلیلش را به شما می‌گویم. این است آنچه که بابت آن پول می‌دهیم. وقتی فیلمی را تماشا می‌کنیم، مغز ما دوگانه عمل می‌کند؛ بخشی از ما در ماجرای آن سهیم می‌شود، و با رزمری بینوا یکی‌انگاری می‌کند، و بخشی از ما به عنوان ناظری که می‌تواند ببیند چه اتفاقی دارد می‌افتد، بیرون از فیلم می‌ایستد. ما باید فیلم را تماشا کنیم، اما می‌خواهیم در ماجرای آن نیز سهیم شویم، و مهم‌ نیست که تجربۀ فیلم دیدن ما از نظر عاطفی تا چه اندازه دردناک باشد. به اندازه‌ای که شاید به نظر باورنکردنی آید، به فیلمسازها اجازه می‌دهیم با ذهن ما بازی کنند. بارها بچه رزمری را دیده‌ام و هنوز غافلگیر می‌شوم، مثل زمانی که رزمری به شیطان کوچولوی خود می‌نگرد.

راه حل در این است که میان آنچه که به ما نشان داده می‌شود و آنچه که به ما نشان داده نمی‌شود، تعادل ایجاد کنیم. اگر فیلم به جای اشاره به آبستن شدن رزمری از شیطان، همه چیز را به ما نشان می‌داد چه می‌شد؟ تصور کنید که شیطان از جهنم پروازکنان بیرون می‌آید، داخل اتاق بال می‌زند، و بعد مسیحیت را به سخره می‌گیرد و به رزمری تجاوز می‌کند، و همۀ این‌ها با استفاده از گرافیک رایانه‌ای صورت گیرد. آن وقت دیگر دربارۀ آنچه به سر رزمری می‌آمد هیچ ابهامی وجود نداشت، مخاطب غافلگیر نمی‌شد، نه غافلگیری بزرگی انتظار وقوع را نمی‌کشید، نه دلسوزی در کار بود و نه دلهره‌ای، و نه یک کلاسیک جاودانه خلق می‌شد. این فیلم صرفاً یکی از فیلم‌های هالیوودی ناموفق متکی بر جلوه‌های ویژه می‌شد که روح خود را از جلوه‌های نمایشی می‌گرفت، خصیصه‌ای متعلق به درام‌های ضعیف که ارسطو مدت‌ها پیش به ما هشدار داد از آن اجتناب کنیم.

هنگامی که بخش اکتشاف در پیرنگ پیچیده مثل یک غافلگیری قابل پیش‌بینی روی می‌دهد، به واقع نمونۀ عالی پیرنگ‌های پیچیده و وسیله‌ای ممتاز برای بردن مخاطب به اوج دلسوزی و دلهره است، که بهترین نوع کاتارسیس را موجب می‌شود.

 

ترجمه: بابک حجازی

درباره

مایکل تی‌یرنو متولد و ساکن شهر نیویورک، و فیلمنامه نویس و کارگردان سینمای مستقل است که به عنوان آنالیزور داستان با کمپانی‌های بزرگی نظیر میراماکس همکاری کرده است. او که استاد دانشگاه کارولینای شرقی است، فیلم مستقل Auditions را نیز کارگردانی کرده و علاوه بر برگزاری سمینارهای فیلمنامه نویسی در سراسر آمریکا، کتاب محبوب و بسیار مفید بوطیقای ارسطو برای فیلمنامه نویسان را نیز به رشته تحریر در آورده است.