پیرامون شخصیت زن در فیلم‌های جشنواره‌ فجر امسال

نوشته شده توسط نام محفوظ

سی‌وششمین جشنواره فیلم فجر بهانه‌ای شد تا با نگاهی به فیلم‌های «عرق سرد»، «لاتاری»، «تنگه ابوقریب»، «به وقت شام»، «بمب»، «جاده قدیم»، «دارکوب»، «سرو زیر آب» و «مغزهای کوچک زنگ‌زده» جایگاه زنان در فیلم‌های ایرانی و میزان شناخت فیلمسازان از زن در جامعه کنونی را مورد بررسی قرار دهیم.

 

عرق سرد

فیلم قرار است از نبود حقی بگوید. قرار است زنی را نشان‌مان بدهد که به استقلال رسیده و حالا برای برداشتن یک قدم دیگر تا خواسته‌هایش به صرف زن بودن و تحت تکفل بودن از آن خواسته‌ها و آرزوها جامانده. فیلم همه‌ی سعی‌اش را می‌کند تا شخصیت مرد داستان، شخصیت سیاهی نباشد اما راهی که برای خاکستری کردن آدم‌ها انتخاب می‌کند همه چیز را به هم می‌ریزد. نویسنده می‌خواهد در تدابیری فرهادی‌وار بگوید گه قضاوت آسان نیست اما شخصیت مرد را در موضعی قرار می‌دهد که نهایت ما را به آن طعنه‌ی قدیمی یعنی مکر زنانه می‌رساند. افروز بوده که از اول دروغ گفته، در مورد تراپیستی که هیچ‌وقت نبوده و در مورد دوستی‌ با هم‌تیمی‌اش، افروز بوده که با یک زن دیگر هم‌خانه شده، افروز بوده که او را جا گذاشته، افروز بوده که به فدراسیون دروغ می‌گفته و اتفاقاً آقای مجری همه کار برای افروز کرده، برایش خانه‌ای گرفته و در مقابل رفتارهایش زیادی هم حوصله کرده.  تا به حال آبروریزی نکرده و همیشه هم کمکش بوده. راستش انگار نویسنده هر جا که حق را به زن داده و در نزاعی سمت او را گرفته؛ در کشمکشی با خودش روبه‌رو شده و حق بزرگ‌تری را برای مرد قائل شده تا کمی از ناراحتی‌اش کم کند. انگار ‌که او در این کشمکش قرار گرفته نه شخصیت فیلم‌اش. قطعاً راه‌های زیادی هست برای این‌که بشود یک شخصیت خاکستری ساخت اما اگر قرار باشد فیلم از حقوق زن‌ها بگوید ولی چنین چیزی با عقیده‌ی نویسنده‌اش چندان جور نباشد و نویسنده چندان اعتقادی به این حقوق نداشته باشد یا ته ذهنش هنوز باورهای مردسالارانه داشته باشد؛ آن وقت است که فیلم چیزی عکس آن‌چه قرار است بگوید از آب درمی‌آید. نمونه‌اش؟ عرق سرد.

 

لاتاری

برای بعضی‌ها زن یک شی است. یک مجسمه‌ی نفیس که باید مراقبتش کرد. خودش از پس خودش برنمی‌‌آید. راحت فریب می‌خورد. چشمش به ظواهر است. ممکن است راه بیفتد و سرخود برود یک کشور دیگر دنیای فاسد مادلینگ. و آن وقت است که چند تا مرد باید بیفتند دنبال پاک کردن دردسرهایی که او درست کرده و خدشه‌هایی که به آبرو و حیثیت‌شان وارد شده. از این‌جا دیگر زن محو می‌شود؛ زن دیگر در حد یک واژه‌ی کهنه و قدیمی و دست‌مالی شده به اندازه‌ی سنت سینمای جاهلی است؛ «ناموس» و اگر از آن سیادت می‌شود برای حفظ غیرت است حتی اگر شده این مردهای غیور به کشور دیگری بروند و جلوی چشم همه باعث و بانی این بی‌غیرتی را نابود کنند. حتی اگر شده فیلم تبلیغ تروریست باشد. حقیقت این است که فیلم مهدویان فقط به لحاظ ظهور عناصر فاشیستی و تروریستی نیست که مورد انتقاد است. فیلمی که درباره‌ی ناموس ساخته می‌شود اگر نتواند تصویری از زن نشان بدهد قرار است چه‌کار کند؟ یا شاید باید قبول کنیم که بعضی از کارگردان- مؤلف‌های ما شخصیت زن را نمی‌شناسند و بهتر است همان فیلم‌های همیشه مردانه شان را بسازند. فیلم‌هایی که زن‌ها در آن جایی ندارند. در حقیقت فیلمی که قرار است همه جوره شعار بدهد و حساب همه‌ی مسائل سیاسی سال گذشته را تسویه کند؛ عاقبتی هم جز این ندارد. یک شوی سیاست‌زده که دختر ماجرا و اتفاقی که برایش می‌افتد تنها انگار یک بهانه است برای نمایش غیرت مردانه. و البته غیرت مردانه تنها در کتک‌کاری و خفت‌ کردن و سر خود کسی را کشتن است که معنا پیدا می‌کند.

 

تنگه‌ی ابوقریب

جنگ جای مردان خدا است. اصلاً زنی نبوده در جبهه‌ها. زن یعنی که گاهی دستمایه ی لطیفه یا طعنه ای بشودو در حد اشاره‌ای کوچک به جنس ظریف. زن یعنی همان خواهری که از تهران با یکی از برادرها تماس می‌گیرد. یعنی بهانه‌ای برای رفتن یا فرستادن کسی به تهران. زن‌هایی منتظر و وفادار که جایی، گوشه‌ای نشسته‌اند و انتظار برگشت مردها را می‌کشند. تا کِی و چه اندازه سینمای جنگ قرار است چنین تصویری از زن‌ها نشان‌مان بدهد؟ و مگر چه‌قدر این تصویرهای تکراری و کلیشه‌ای را دیده‌ایم و چه‌ اندازه برای‌مان عادی و نهادینه شده که دیگر تعجب نمی‌کنیم. یا مثلاً سؤال نمی‌پرسیم که پس زن‌ها چی؟ همه شان توی خانه منتظر بودند؟ فیلم‌ساز ایرانی زن را نمی‌شناسد و چون نمی‌‌شناسد لزومی هم نمی‌بیند که درموردش در مورد حضورش در جنگ فیلم بسازد. زنی را نشان بدهد که منفعل نیست که فقط تماشاگر نبوده. برای فیلم‌سازان ایرانی جنگ جای مردها است. نیازی نبود این را به ما بگویند اخراجی‌های یک هم قبلاً حرفی شبیه این زده بود. و خیلی فیلم‌های دیگر هم.

 

به وقت شام

فیلمی که ثابت کرد، زن خوب زن مرده است. راستش حاتمی‌کیا خیلی وقت است که زن را در همین مقام می‌بیند. حتی وقتی بادیگارد را می‌سازد. چیزی که او برای فیلم‌هایش لازم دارد یک مرد قهرمان است. آدمی که همیشه در ذهن بماند یا حداقل تا جشنواره‌ی بعدی. مظلومی همیشگی. جان برکفی که بعداً حاتمی کیا بتواند سنگش را به سینه بزند و خودش را پشت او قایم کند و توجیه کند و حتی بابت این‌که خوب نتوانست او را نشان بدهد از مخاطبش طلبکار باشد. اتفاقاً این یکی هم از آن اتفاقات همیشگی و هر ساله‌ی جشنواره و سینما است که به چشم‌مان عادی می‌آید. اما بگذارید همین فیلم آخر حاتمی کیا را مرور کنیم. دو زنی که نقش‌های مهم و کمی برجسته دارند هر دو جرثومه‌های شر اند. یکی‌شان به بهانه‌ی دستشویی موفق می‌شود داعشی‌ها را آزاد کند. و مدام زیر گوش پیرمرد پچ‌پچ می‌کند و بر نحوست ماجرا  می‌افزاید. حتی پای بی‌رحمی که وسط باشد از سرکرده‌ی‌شان هم بدتر است. و شروع این اتفاق مصیب‌بار با او است. یکی دیگر خواننده‌ی راک بخت برگشته و شکست خورده‌ای است که هم چاره‌ی همه‌ی سرخوردگی‌هایش، و هم سکوی بلندپروازی‌هایش را در داعش دیده. و قرار است هواپیما را منفجر کند. هر دو این زن‌ها توانایی‌های خودشان را دارند زن‌هایی دست‌کم قدرتمند اند ولی هر دو عامل فتنه‌اند. اما حاتمی‌کیا زن‌های خوب و مهربان و فرشته‌وش هم دارد. زن‌های مطیع و اهل مدارا. همراهانی مثل شخصیت زن در بادیگارد که قادر است همراه قهرمان باشند و نگذارند آب توی دلش تکان بخورد و نگران چیزی بشود و هیچ از ناراحتی‌های‌شان به او نگویند. زن‌هایی که بیشتر مادر اند و مراقب‌اند تا همسر و همراه. و اگر همراهی برای‌شان تعریف می‌شود در همین مدارا‌های سنتی و کلیشه‌ای است که مثلاً زنی از مادرش بخواهد که چیزی از نگرانی‌ها و سختی‌هایش به شوهرش نگوید. زن‌های خوب فیلم حاتمی‌کیا یکی‌شان روی تخت بیمارستان است و صبورانه نبود شوهر را تحمل می‌کند ودیگری هم که مرده و چون روحی سیاه‌پوش تنها چند لحظه ظاهر می‌شود.

 

بمب

معادی حکایت دو عشق را در یک آپارتمان در دوران جنگ روایت می‌کند. می‌توانیم بگوییم بمب داستان کاملی ندارد. می‌توانیم قبول کنیم که آن‌قدر درگیر دکور و تحقق فضای زمان داستان شده که گاهی یادش رفته آن عشق‌های پرپتانسیل می‌توانند چه اندازه فیلم را به اثری بی‌نظیر تبدیل کنند. اما فارغ از نقاط ضعفش که مهمترین آن‌ها کم‌جان و کم‌مایه بودن داستان است، زن‌های فیلم معادی زن‌هایی زنده‌اند. شخصیت اصلی زن فیلمش در روزهای جنگ زبان درس می‌دهد و هرچند زن و مرد خیلی دیر و تقریباً از اواسط فیلم شروع به صحبت ‌کردن می‌کنند اما زن تنها شنونده نیست؛ استدلال‌های خودش را دارد و دلیل‌هایی که به مرد بگوید چرا اشتباه می‌کند و به مرد فرصت حرف‌زدن بدهد و به خودش هم فرصت شنیدن. حرف‌هایش حرف‌هایی سرسری و در سطح سریال‌های تلویزیونی نیستند. حتی شخصیت دختربچه با آن‌که چندان حرف نمی‌زند و او را تنها از نگاه پسر می‌بینیم باز هم شخصیتی ملموس است.

 

جاده قدیم

قرار است زنی را ببینیم که به او تجاوز شده. زندگی‌اش چه‌طور خواهدبود و اطرافیانش چه خواهند کرد؟ آن کسی که تجاوز کرده کی است؟ آیا ساده‌ترین راه و دم‌دستی‌ترین پاسخ این نیست که متجاوزیک دیوا‌نه‌ی ماجراهای سریالی باشد؟ راستش بعد از دو فیلم بی‌نظیر مثل ELLE  و فروشنده، ساختن چنین فیلمی و حرف زدن درباره‌ی چنین موضوعی هیچ کار آسانی نیست. یا دست‌کم هوش عجیبی می‌خواهد و مهارت قابلی برای نشان دادن و افزودن زوایایی بیشتر و تازه‌تر. در هر دو آن فیلم‌ها متجاوز را می‌دیدیم دلیل‌هایش را می‌شنیدیم و از برخورد با او بود که شخصیت زنْ، رنگ و بعد دیگر و نابی پیدا می‌کرد. زن فیلم جاده قدیم، زنی قوی است. فیلم به ما نشان می‌دهد که مدیریت بلد بوده و می‌دانسته چه‌طور اوضاع مشوش خانواده‌اش را مرتب کند و همه روی هوش و توانایی‌ها و تدبیرهایش حساب می‌کردند. اما از وقتی که چنین اتفاقی می‌افتد فیلم هم انگار قدرت پیش‌روی‌اش را از دست می‌دهد. تمام چیزی که نویسنده از این نقطه به ما نشان می‌دهد زجرهای شخصیت است، خواب‌های آشفته‌ای که می‌بیند و کابوس‌هایی که به واسطه‌ی آن‌ها با جیغ از خواب می‌پرد. اتفاق دیگری در داستان نمی‌افتد. فضایی مالیخولیایی اطراف زن لحظه‌ به‌ لحظه رشد می‌کند. با مردی که در کمال تعجب فقط وقتی دوباره به کلانتری احضارش می‌کنند می‌فهمد چه اتفاقی افتاده. نه حدسی و نه گمانی از طرف هیچ کدام از آدم‌های توی فیلم نیست. ما فقط یک چیز می‌دانیم؛ احوالات روحی این زن هیچ مساعد نیست. و فیلم مدام درباره‌ی چنین چیز واضحی به ما مصداق می‌دهد. و با اصرار و وسواس سعی دارد ذره ذره‌ی عذاب شخصیت را نشان‌مان بدهد. تا به چه برسد؟ آیا اصلاً قرار است به جایی برسد؟ سؤال خوبی است. این که این زن آسیب دیده آیا نهایت پاسخ نویسنده است؟ یا این‌که یک دفعه دست از انکار برمی‌دارد؟ و اگر وضعیتش را قبول می‌کند و با همان قدرت سابق دست به عمل می‌زند چه چیزی باعث این ماجرا می‌شود؟ نقش آن عکس‌هایی که در خانه‌ی مادرش روی طاقچه می‌بیند چیست؟ چه اتفاقی در گذشته افتاده و آن صحنه قرار است چه‌قدر به یافتن پاسخی برای این سؤال‌ها به ما کمک کند؟ متأسفانه حکمت با وجود مشاوران بسیار فیلم‌نامه‌اش به این‌ها جوابی نمی‌دهد و چیزی که می‌سازد بازگویی یک سری موقعیت واضح است.

 

دارکوب

این‌جا هم یک زن خوب داریم و یک زن بد. یکی معتاد و یکی اهل خانه. یکی که قبول کرده همه‌ی اوضاع نابسامان را درست کند و یکی که هر روز دنبال شر است. و کاری جز به هم ریختن ازش برنمی‌آید و مدام آبروریزی می‌کند. شاید بگویند که خب مردهای فیلم هم گاه اشتباهات عجیب می‌کنند و گاه همین‌اند؛ که البته کاملاً درست است. اما آن کسی که در تمام این لحظه‌ها کارهای عاقلانه را انجام می‌دهد مرد خانواده است. تصمیمات غلط هم می‌گیرد اما چاره‌ی خیلی مشکلاتی را هم که دیگران درست کرده‌اند بهتر از بقیه می‌داند. و شاید تنها شخصیت درستی که به قاعده از آب درآمده همین شخصیت باشد. وگرنه زن راه می‌افتد و می‌رود به خانه‌ی قمرخانم و یکه و تنها وارد پارک معتادها می‌شود؛ چرا؟ چون می‌خواهد چند جمله‌ی ساده و اظهر من الشمس به زن معتاد و سابق همسرش بگوید. این‌جا باید گفت که دیگر فقط مشکل، مشکل ندانستن و نشناختن دنیای زنانه نیست؛ بلکه مشکل ندانستن شخصیت‌پردازی هم هست.

 

سرو زیر آب

میان این همه فیلم‌های جنگی، باشه آهنگر تصمیم گرفته فیلم خودش را بسازد؛ به دور از شعار و همراه با سادگی روایی. نه قرار است حماسه‌ای اکشن نشان‌مان بدهد نه با جلوه‌های ویژه مبهوت‌مان کند. داستانش را ساده روایت می‌کند و این بین یادش نمی‌رود که جنگ فقط یک عده و یک گروه خاص نبودند. زن‌های فیلم سرو زیر آب، زن‌هایی کنش‌گرند. حتی اگر بگوییم گاهی دیالوگ‌ها کلیشه‌ای است اما باید این را بپذیریم که باشه آهنگر به شخصیت‌های زن فیلمش فرصت حرف‌زدن می‌دهد. چه دختر و چه مادر زرتشتی هر دو حرف‌شان را می‌زنند و کنش‌های مستقلی دارند. نه قرار است به شیوه‌ و سلیقه‌ی فیلم‌های ایدئولوژی زده دین کسی عوض شود، و نه قرار است به سبک و سیاق فیلم‌های پرمخاطب و پایان خوش، آن انتهای داستان، خطبه‌ی عقدی خوانده شود. فیلم حتی سعی می‌کند این استقلال را بیشتر نشان دهد و حضور آن را تبلیغ کند.

 

مغزهای کوچک زنگ‌زده

شاید مغزهای کوچک زنگ‌زده را بتوان تنها فیلم جشنواره دانست که داستانی دارد و پلاتی و اتفاقاً چفت و بست فیلم‌نامه هم محکم و سر جایش است. فیلم دوباره فیلم مردانه است، اتفاقاً این‌جا هم همان بحث غیرت و ناموس است اما چرا شخصیت‌های زن فیلم سیدی ملموس‌اند؟ چرا در دل عربده‌های مردانه و چاقوکشی گم نشده‌اند؟ با آن‌که فیلم از محلات پایین و حاشیه‌ی تهران می‌گوید؟ چه شخصیت مادر که موقع به قتل رسیدن دختر خود را به ندیدن می‌زند، و چه شخصیت دختر که حرف‌ها و کارهایش هیچ‌کدام حرف‌ها و کارهای یک زن قوی نیستند همه به موقع است. اصلاً زن‌های فیلم سیدی جز در چند صحنه‌ی کوتاه حضور چندانی ندارند اما داستان فیلم از آن‌ها جدا نیست. اشتباهات خودشان را دارند و عکس‌العمل‌های خودشان را. تصمیم‌های خودشان را می‌گیرند و در بدترین حالت پای این تصمیم‌ها می‌ایستند.

درباره

نویسنده این مطلب از همکاران سایت «فیلم‌نوشت» است که به دلایلی ترجیح داده نامش پای این مطلب درج نشود.