آوای گرگ و جغد

نویسنده: ماریو هنری بلک وولف

روزی روزگاری گرگی در درۀ بزرگی می‌زیست که بسیاری از حیوانات با آنجا آشنا بودند. گرگ شبی در طی شکار شبانه از دوردست‌ها آواز عجیب اما زیبایی شنید. هرگز چنین آوازی نشنیده بود. چنان مسحور این آواز غریب اما شگفت‌انگیز شد که به دنبال منشأ آن روانه شد. نیمی از شب سپری شد تا او به جغد زیبایی رسید که روی درختی نشسته بود. گرگ زمانی طولانی به تماشای جغد نشست و به آوازش گوش داد. چنان مسحور جغد و نغمه‌اش شده بود که دیگر هر شب به آنجا می‌رفت و به آوازش گوش می‌سپرد، و جغد هم هر شب به شکرانۀ حضور ماه و ستارگان آواز می‌خواند.

یک شب که جغد لحظه‌ای از خواندن دست کشید، گرگ به درخت نزدیک شد و رو به او گفت، "تو خیلی زیبایی و خیلی خوب آواز می‌خوانی، دلم می‌خواهد روزی با تو آواز بخوانم،" جغد که تا حدی از به حرف آمدن او غافلگیر شده بود، پاسخ داد، "گرگ جوان، قبلاً هم تو را بارها دیده‌ام، تو هم به زیبایی یک شکارچی ماهر هستی. اما تو یک موجود چهارپا از قبیلۀ زمینی و من موجودی بالدار از ایل‌و‌تبار آسمان. ایل‌وتبارهایمان هرگز باهم آواز نخوانده‌اند." گرگ پرسید، "درست است لاچوسا، اما خواندن یک آواز چه ضرری دارد؟" لاچوسای جغد به چشمان سیاه اما قابل اعتماد ماکویا نگاه کرد و لبخند زد، "درست است ... یک آواز چه ضرری دارد؟" پس به سوی شاخه‌ای نزدیک‌تر به زمین و ماکویای گرگ پرواز کرد. لاچوسا به خاطر ترس متعارفی که قبایل‌شان از هم داشتند تردید کرد، اما در چشمان ماکویا دلباختگی و اعتمادی صادقانه دید. می‌دانست که ماکویا  به او صدمه نمی‌‌زند. پس آرام‌آرام هوهو کرد. گرگ هم زوزه‌ای آرام و ملایم سر داد. داستان آوازهایشان متفاوت بود چرا که از قبایلی متفاوت بودند. با این حال، گویی آهنگی بود که خدایان می‌نواختند، واژگان و نغمه‌شان با زیبایی و قدرتی شگرف، در هم آمیخته بود.

همۀ حیوانات کم‌کم دور آن منظره گرد آمدند، که مجذوب این تفاهم، اسیر این منظرۀ غیرمعمول، و مسحور عزت و احترام متقابل آن دو شده بودند. تفاوت‌هایشان را به عنوان شکار و شکارچی فراموش کردند و در کنار یکدیگر ایستادند ... و گوش سپردند. اما افسون آن لحظه که زایل شد و آواز آرام‌آرام به پایان رسید، لاچوسا و ماکویا خیره به چشمان یکدیگر نگریستند و اشک اندوه بر زمین جاری شد. زیرا اگرچه دل‌هایشان سرشار از افسون [عشق] بود، اما چشم‌هایشان حقیقت را می‌دید. لاچوسا به ایل‌وتبار آسمان تعلق داشت و ماکویا به قبیلۀ زمین. و آن‌ها فهمیدند که هرگز نمی‌توانند با هم باشند.

ماکویا به آهستگی برگشت و با سری افتاده از غم، آرام‌آرام دور شد. لاچوسا در حالی که دل‌شکسته اشک می‌ریخت، در آسمان شب به دوردست‌ها پر کشید. به همین خاطر است که شب‌ها دیرهنگام، وقتی تنهایید، می‌توانید زوزۀ گرگ را بشنوید زیرا او به ماه نگاه می‌کند تا آوازی را بخواند که با موجودی استثنایی آن را سهیم شده بود. و به همین دلیل است که شب‌ها دیرهنگام آواز هوهوی‌ جغد را می‌شنوید. زیرا می‌پرسد، "چه کسی عشق مرا دیده است؟"

 

ـ افسانۀ عاشقانۀ قبیلۀ آپاچی «مسکالرو»

ترجمه: بابک حجازی

درباره

بابک حجازی، مدیر و مؤسس سایت «فیلم‌نوشت»، دانشجوی رشتۀ زبان و ادبیات انگلیسی در دانشگاه تهران است. او فعالیت خود را با راه‌اندازی سایت «همه چیز درباره فیلمنامه» در ۶ فروردین ۱۳۹۰ آغاز کرد و طی این مدت با جامعه صنفی تهیه‌کنندگان به عنوان فیلمنامه‌خوان همکاری کرد. او که مقالات متعددی را در زمینه فیلمنامه‌نویسی ترجمه یا تالیف کرده است از آبان‌ماه ۱۳۹۴ به مدیریت اجرایی دپارتمان طراحی پروژه جامعه صنفی تهیه‌کنندگان و مدیریت سایت رسمی این تشکل تهیه‌کنندگی ارتقای مقام یافت.