مغزهای کوچک زنگ‌زده

بح
 
3.0 (5)
316   0   1   0
 
نوشتن نقد
sheeple-poster

اطلاعات فیلم

سال تولید
۱۳۹۶
محصول
ایران
درجه
محدود
ژانر
  • حادثه‌ای
  • درام
امتیاز
۵.۳
فروش
۸.۷ میلیارد تومان
نوع فیلمنامه
اریژینال
فیلمنامه‌نویس
هومن سیدی
کارگردان
هومن سیدی
تهیه‌کننده
سعید سعدی
پخش‌کننده
نیکان فیلم
بازیگران
نوید محمدزاده، فرهاد اصلانی، فرید سجادی حسینی، نازنین بیاتی، نوید پورفرج، مرجان اتفاقیان

مغزهای کوچک زنگ‌زده فیلمی است درام، حادثه‌ای به نویسندگی و کارگردانی هومن سیدی، و تهیه‌کنندگی سعید سعدی. این فیلم برنده چهار سیمرغ بلورین بهترین فیلم از نگاه تماشاگران، بهترین فیلم از نگاه هنروتجربه، بهترین فیلمنامه و بهترین صداگذاری از سی‌وششمین دوره جشنواره فیلم فجر شده است و بسیاری آن را بهترین فیلم کارنامه هومن سیدی تا اینجای کار می‌دانند. این فیلم به مناسبات درون یک باند توزیع مواد مخدر در یکی از محلات زاغه‌نشین تهران می‌پردازد و سرگذشت جوانی را دنبال می‌کند که نمی‌تواند آدم بکشد و گوش کسی را ببرد، اما می‌خواهد سری بین سرها درآورده و جانشین برادرش در رأس باند توزیع مواد مخدر شود. ضرب‌آهنگ تند «مغزهای کوچک زنگ‌زده» و میزان بالای کشمکش و تنش در آن از نقاط قوت این فیلم محسوب می‌شود. در سینمایی که اکثر ساخته‌هایش از سطح پایین کشمکش و تنش، و ضرب‌آهنگ کند رنج می‌برند، تماشای چنین فیلمی برای عامه مخاطبان سینما غنیمت محسوب می‌شود. به همین خاطر، عجیب نیست که این فیلم تا به امروز بیش از ۹ میلیارد تومان فروخته و شانس بالایی برای پیوستن به باشگاه ۱۰+ میلیاردی‌های سینمای ایران دارد. با این حال، عده‌ای از منتقدین جدیدترین ساخته هومن سیدی را کپی‌برداری از آثاری چون شهر خدا، ابدویک روز و دارودسته‌های نیویورکی دانسته‌اند. برخی دیگر نیز با اشاره به اینکه دنیای داستان و شخصیت‌های آن مابه‌ازای واقعی ندارند به این فیلم تاخته‌اند. به نظر می‌رسد که محبوبیت فزاینده هومن سیدی میان عامه مخاطبان سینما از دلایل حسادت پاره‌ای از منتقدین به او باشد. «مغزهای کوچک زنگ‌زده» ترکیب خلاقانه‌ای‌ست از عناصر دنیاهای آثار سینمایی و تلویزیونی فیلمساز که منجر به خلق دنیای جدید منحصربه‌فرد، جذاب و پر از جزئیاتی شده که اکثر مخاطبان فیلم را به وجد می‌آورد و مسحور خویش می‌کند. این اتفاقا نقطه قوت کار هومن سیدی به حساب می‌آید.

 

درباره

بابک حجازی، مدیر و مؤسس سایت فیلم‌نوشت، نویسنده، مترجم و مشاور تولید و پخش آثار سینمایی است. برای کسب اطلاعات بیشتر درباره او روی لینک زیر کلیک کنید:

https://www.linkedin.com/in/babakh82


نقد کارشناس

5 reviews

امتیاز نهایی 
 
3.0
کانسپت 
 
3.8  (5)
داستان 
 
3.1  (5)
ساختار 
 
2.6  (5)
پیرنگ 
 
3.1  (5)
شخصیت 
 
2.5  (5)
کشمکش و تنش 
 
3.1  (5)
دیالوگ 
 
2.6  (5)
سیکل باطل دیکتاتورسازی!
امتیاز نهایی 
 
3.4
کانسپت 
 
4.0
داستان 
 
3.0
ساختار 
 
3.0
پیرنگ 
 
3.5
شخصیت 
 
3.5
کشمکش و تنش 
 
3.5
دیالوگ 
 
3.0
در این بحبوحه بی‌سرانجامی و بلاتکلیفی ایده‌های داستانی در روایت بخشی مهم از آثار سینمای ایران، ساخته جدید هومن سیدی چالش و تجربه‌ای است جذاب از خلق یک موقعیت داستانی جذاب بر مبنای تجربه زیسته انسان ایرانی امروز. سیدی یکی از معدود فیلمسازان ایرانی است که ذائقه مختص به خود را دارد و ثابت کرده که از «آفریقا» تا امروز، پله به پله یاد گرفته از تاثیرپذیری‌های شگرف و گاه نزدیک به کپی‌برداری در آثار ابتدایی‌اش عبور کند و به سینمای شخصی و اصیل خویش نزدیک شود. «مغزهای کوچک زنگ‌زده» گام بلند و بهترین اثر کارنامه اوست که حال و هوایی بسیار منحصر بفرد و کمتر متاثر از آثار پیشینیان دارد. فیلم جدید سیدی، موفق می‌شود یک مسئله اجتماعی-سیاسی بسیار مهم را در کالبد درامی درگیرکننده روایت کند. واپسین اثر او، روایت‌گر ماجراهایی است درباره درونی شدن استبداد و پذیرش آن در دل اجتماعی بی‌رحم؛ استبدادی که هر بلای ممکن در روزگار تیره و تار امروز را بر سر انسانیت و شرافت آورده، هر بار بارقه‌های امید را جهت تحقق اهدافش شکل داده و دوباره از میان برده و در نهایت، درست جایی که قرار است نوید رستگاری و روزگاری خوش را به مردمان پیرامونش بدهد، هر بار تنها دستان‌شان را خالی‌تر از قبل می‌گذارد؛ اما این پایان ماجرا نیست، چرا که با وجود تمام این سیاهی‌ها، هنوز هم کارش را در اقناع اعضای جماعت خشمگین به خوبی بلد است، چرا که در نهایت با این توهم تنهایت می‌گذارد که علیرغم تمام این سرکوب‌ها و عقب‌ماندگی‌ها، باز هم تو خوشبخت‌ترین انسان جهانی. و اینجاست که حتی اگر بی‌گناه هم باشی و تنها پرتاب شده باشی به میان بازی‌ای که برایت تدارک دیده شده، باز هم با بی‌رحمی تمام بلعیده خواهی شد و تازه پس از بلعیده شدن، خواهی فهمید که خواسته یا ناخواسته، جزئی از قواعد بازی شده‌ای. تلخی ماجرا اینجاست که حتی پس از حذف واضع اصلی قوانین این بازی کذایی، محکومی تا آنقدر این بازی دو سر باخت را ادامه‌ دهی تا روزی خودت واضع جزئیات جدیدش باشی. «مغزهای کوچک زنگ‌زده» برای نمایش عریان این سیر درونی شدن استبداد، از هیچ خشمی دریغ نمی‌کند؛ شخصیت‌هایش را سر حوصله در جهان داستانش می‌چیند و سپس با سلسله‌ای از پیشامدهای ناگوار مواجه‌شان می‌کند تا منطق حیوانی زندگی در حاشیه‌ها را یادآور شود. برای شخصیت‌پردازی عجله‌ای ندارد اما آنقدر نیز در چینش مقدمات و مؤخره ماجراها تعلل نمی‌کند که رشته اتصال مخاطب با سفر قهرمان ماجرا از هم بگسلد و بدین ترتیب، روایت تیره و تارش را با حوصله و جزئیاتی دردناک پیش چشم مخاطب می‌آورد. و این چنین است که شاهین (نوید محمدزاده) به عنوان –به شکلی طعنه‌آمیز و مطابق با مختصات جامعه امروز ایران- قهرمان ضعیف، رنجور و کژفهم داستان، ادیسه سرشار از تباهی‌اش را آغاز می‌کند تا در نبود شکور (فرهاد اصلانی) بتواند تمام عقده‌های فروخورده‌اش را به عنوان ارباب رعیت زاغه‌نشین بر سرشان خالی کند؛ و در این راه خطیر از زدن به دل عمق فساد و تباهی نیز واهمه‌ای ندارد چرا که می‌داند مسیر موفقیت در حاشیه‌نشینی کوچک‌ترین نسبتی با مدنیت و شرافت ندارد: تحقیر می‌شود و ویران می‌کند، تهدید می‌شود و ارعاب می‌کند. اما درست جایی که برای برنده شدن این نکته را در می‌یابد که باید روی کوچک‌ترین دلخوشی‌های همیشگی نیز پا بگذارد و امپراتوری جدیدش را از نو بسازد، تصمیم می‌گیرد تنها با پوزخندی طعنه‌آمیز از این جهنم و تباهی‌هایش فرار کند، پیش از آنکه خود نیز به خشتی از شاکله بیمار این اجتماع تبدیل شود؛ پس فرار را بر قرار ترجیح می‌دهد و این زاغه متعفن را به همان به ظاهر عاقلانی می‌سپارد که چرکی و نابودی امروز این ویرانه حاصل هیچ چیز نیست جز تمامیت‌خواهی و سرکوب‌گری بنیادین خودشان. غافل از اینکه این غافله برای به پیش رانده شدن هنوز هم نیازمند چوپان‌هایی است که حتی اگر سن و سالی هم نداشته باشند هیچ از گرگ‌های درنده کم ندارند، چرا که خود حاصل طبیعی انباشت تاریخی قدرت و سرکوبند.

پس در این بحبوحه فساد، فیلم راهکاری تازه را برای رهایی نوید می‌دهد: اینکه می‌توان عطای چوپانی را به لقایش بخشید و با زدن زیر میز بازی کثیف بزرگان، مسیر رستگاری را از نو جست، هرچند که با حذف یک چوپان، چوپانی دیگر بر سر راه خواهد آمد که هیچ انعطافی در دنیای دیوانگان نخواهد داشت، اما چه بهتر که تو دیگر رعیتش نباشی. «مغزهای کوچک زنگ‌زده» یقینا یکی از اصیل‌ترین روایت‌های سینمای اجتماعی ایران در سال‌های اخیر است که با ذائقه و وسواس کارگردانش برای باج ندادن به مخاطب و بها دادن به جزئیاتی که همگی دانه‌های تسبیح جهان استعاری فیلم هستند، توانسته گام بلندی باشد برای سیدی در عرصه فیلمسازی و فیلم‌نامه‌نویسی. او دیگر فیلمساز بسیار مهم‌تری است تا بازیگر، و باید در این حوزه بیشتر جدی‌اش گرفت.
ات
ده نقدنویس برتر 1 reviews
به قیمت «باحال» بودن
امتیاز نهایی 
 
2.7
کانسپت 
 
4.0
داستان 
 
2.5
ساختار 
 
2.5
پیرنگ 
 
2.5
شخصیت 
 
2.0
کشمکش و تنش 
 
2.5
دیالوگ 
 
2.5
دعوای اصلی من با فیلم متوسطِ «هومن سیدی» -به استثناء- در بررسی مشکلات و معضلاتِ آنچه به تصویر درآمده خلاصه نمی‌شود -ضمن آنکه فیلم از این حیث، ایرادات اندکی دارد و قابل چشم‌پوشی؛ امّا دقیقاً برعکس، چیزهایی هست که باید به تصویربرداری راه می‌داده امّا در طول فیلم به چشم نمی‌خورد، و از این روی فیلم کمی ناقص به نظر می‌رسد. بحث را با یک سؤال آغاز می‌کنم: آیا تمایلی به تماشای چندبارۀ این فیلم دارید؟ اگر نه که احتمالاً انتظارتان از «سینما» فراتر سطح فیلم بوده و کلیشۀ کاستنِ سطح انتظار تا حد «سینمای ایران» را خلط مبحثی بیش نمی‌دانید. مشکل «مغزهای کوچک زنگ‌زده» -مانند اندک فیلم‌های سینمای ایران که سر و شکل درستی دارند امّا یک‌بار مصرف به نظر می‌رسند- ژورنالیستی بودن آن است؛ یعنی بیش از آنکه متن فیلم به «بیان» ِموقعیت و فضا پهلو بزند، «ترسیم وضعیت» می‌کند؛ خبری است و جنجالی؛ حاشیه است تا متن و به بیان دقیق‌تر، احساسات تماشاگر را تحت تأثیر قرار نمی‌دهد؛ صرفاً «باحال» است و در بهترین حالت، خوش‌ساخت و جذاب امّا آیا واقعاً هنر است؟

«مغزهای کوچک زنگ‌زده» -چونان که از نامش برمی‌آید- به بلوغ سینمایی نرسیده و رسانه‌ای است، با یک بغل حرف و حرف. فیلم بیش از آنکه حواسش به تصاویر باشد، شدیداً پُرگو است و به جای تمرکز بر یکی از این حرف‌ها، شیفتۀ «حرف تو حرف» آوردن است؛ از یک موقعیت به دیگری می‌پَرد و حق تفکر و ته‌نشینیِ در لحظه را از تماشاگرش سلب می‌کند و میان رخدادهای گوناگون، لحظه‌ای تنفس وجود ندارد. نفس‌گیر است امّا به چه قیمت؟ تنها به قیمت «باحال» بودن! -که جز بار ژورنالیستی و ارضای در لحظۀ تماشاگر، هیچ‌چیز را به همراه ندارد، و خشونت بی‌حد و مرز فیلم و بدگویی‌ها، و هوارها، و دغدغه‌های مختلف، متضاد یا مشترک شخصیت‌ها در تشدیدِ سرعتِ وقوع رخدادها بسیار مؤثر بوده. از این روی فکر می‌کنم ریتم فیلم تا حدی، تُندتر از نیاز مخاطب در جهت شناخت، درک و همذات‌پنداری با کاراکترهاست. مثال: «شاهین» (نوید محمدزاده) -طبق گفتۀ خود در انتهای فیلم- فردی خانواده‌دوست بوده و حالا که متوجه سر راهی بودن خود شده، همۀ تمایلات شخصیتی‌اش را یکجا -در قالب یک مونولوگ- بیرون می‌ریزد. خب! به نظرتان مقولۀ شخصیت‌پردازی از طریق توضیح درونیات -آن هم از زبان خود کاراکتر- امکان‌پذیر است؟ فیلم‌ساز باید حداقل در یک صحنه ویژگیِ مهم شخصیتیِ «شاهین» را به تصویر می‌کشید -و این همان لحظه‌ای درنگ است که فیلم از داشتن چنین صحنه‌هایی رنج می‌برد. اصلاً چرا به چنین صحنه‌هایی نیاز است؟ برگردیم به علاقه‌مندیِ «شاهین» به خانواده: وقتی «شکور» و برادر کوچک‌تر توسط نیروی پلیس دستگیر می‌شوند امّا «شاهین» آزاد و آسوده به خانه بازمی‌گردد، مادر از حضور او -و نبود پسران واقعی‌اش- رنجور است. تماشاگر باید دلیل این رنجوری را پیش از واقعۀ دستگیری می‌دانست تا وقتی قضیۀ سر راهی بودن را از زبان «شکور» می‌شنید، به سرعت با «شاهین» همذات‌پنداری می‌کرد. مثالی دیگر: می‌شد یکی از جذاب‌ترین کاراکترهای فیلم، پدر خانواده باشد که در مقابل عصیان همسر و فرزندان، هیچ اقدامی انجام نمی‌دهد و گویی علاقه‌ای به خانواده‌اش ندارد امّا همین فرد به دخترِ بی‌نوایش -ناگهان- یاری می‌رساند یا هنگام مرگ همسرش، بر بالین او اشک می‌ریزد. تمام این اقدامات، غیرقابل درک است چون ما اصلاً این پدر را نمی‌شناسیم و نه انفعالِ ابتدایی‌اش را درک می‌کنیم و نه بروز احساسات پدر/همسرانه‌اش را. این مشکل گریبان تمام اعضای خانوادۀ فیلم را گرفته و تمامی آن‌ها تیپ‌هایی هستند از آدم‌های وحشی که از فقر به تنگ آمده‌اند. ضمن اینکه هنوز نمی‌فهمم چرا باید تمام افراد این محل، عصیان‌گر و وحشی باشند! تنها به خاطر فقر؟ این که خیلی کاریکاتوری است و زرد؛ خیلی «ابد و یک‌روز»بازی است و البته که مونولوگ چند دقیقه‌ایِ «نوید محمدزاده» هم یادآور آن فیلم کذایی. هرچند که نمی‌توان اهمیت کیفیتِ تصاویر را -از عمق میدان‌ها تا قاب‌هایی که ترسیم موقعیت می‌کند- از یاد بُرد. فیلم درست ساخته شده و -در لحظه- حال تماشاگر را دگرگون می‌کند امّا این فقط چند لحظه بیشتر طول نخواهد کشید و آنچه بعد در ذهن می‌ماند -و ممکن است مدام بهش فکر کنیم- خشونت‌های زیاد از حد است و این یعنی؛ فیلم چیزی جز هیجان را به همراه نداشته. همین عدم پرداخت به شخصیت‌ها، دربارۀ فضا و موقعیت نیز صدق می‌کند. مثلاً پس از پایان رخدادها و فرارِ خواهر، مرگ مادر و آزادی برادر کوچک‌تر، فیلم تمرکزی به خانه -به عنوان مرکز ثقل رخدادها- ندارد و فروپاشیِ خانه خیلی بی‌معنی است و شبیه به «جمع کردن»ِ فیلم شده به جای به سرانجام رساندن؛ بنابراین «مغزهای کوچک زنگ‌زده» یک فیلم «ژورنالیستی»ِ متوسط است و با وجهۀ رسانه‌ایِ سینما سرکار دارد و نه هنری -که به نظرم رویکرد جالبی نیست.
عف
حکایت همه‏ گوسفندان
امتیاز نهایی 
 
3.6
کانسپت 
 
5.0
داستان 
 
4.0
ساختار 
 
3.0
پیرنگ 
 
4.0
شخصیت 
 
3.0
کشمکش و تنش 
 
3.0
دیالوگ 
 
3.0
"مغزهای کوچک زنگ‌زده" از معدود فیلم های متفاوت این سال‌های سینمای ایران است که نه در دسته کمدی‌های نازل قرار می گیرد و نه از بیگ پروداکشن‌های ایدئولوژی‌زده است و مستقل و موثر با مخاطب ارتباط برقرار می کند. این فیلم را مشخصا می‌توان در دسته‌ی فیلم‌های موسوم به گونه اجتماعی در ایران تلقی کرد که به ویژه فیلم "ابد و بک روز" سعید روستایی را به ذهن متبادر می‏سازد اما برخلاف آن فیلم، در بستر حاشیه شهری رقم می‌خورد و مراودات و تقابل شخصیت‌ها در آن، کاملا با اصول پذیرفته‌شده اجتماعی هم‌خوانی دارد. وقوع انواع جرم و بزه از مشخصه‌های مناطق حاشیه‌نشین شهرهای بزرگ است که در "مغزهای کوچک زنگ‌زده" گرچه در دقایقی کاریکاتوری به تصویر کشیده می‌شود، اما هیچ‌گاه دچار تناقض با زیرساخت‌های اجتماعی فضای فیلم ـ چه از لحاظ کالبدی و چه غیر کالبدی ـ نمی‌شود. در فیلم، جز خانواده‏ی محوری با همه‌ی کاستی‌های اجتماعی و اختلالات روانی اعضایش، خانواده‌ای دیده نمی‌شود و زن گویا موجودی ناشناخته است که جز در موقعیت مادری ـ حتی در مقیاس نازل مادری مثل افسر ـ شمایلی ندارد و تنها به ابژه‌ای بدل می‏شود که باید مراقبش بود و پروسه‌ی مراقبت از او را از یک یا چند مرد (‌پدر و برادران) به مردی دیگر (‌همسر) سپرد و در این میان، آنچه اهمیت دارد مفهوم کلیشه‌ای ناموس است و نه انسان؛ آنچنان که می‌توان بر همین مبنا حکم به پایان زندگی یک انسان داد. بی‌تردید، بخشی از عدم تعادل این گروه خشن به عدم حضور زن ـ به عنوان تجلی عاطفه‌ی انسانی ـ باز می‌گردد، تا آنجا که مادر خانواده ـ افسر ـ هم نامی مردانه دارد و هم به دور از لطافت‌های زنانه برخورد می‌کند و انسانی رفتار کردن ـ حتی در دقایق معدود ـ به پدری سپرده می‌شود که از شدت انفعال، خود ریشه بسیاری از پرخاشگری‌های پسران خانواده است. از همین رو است که شاهین هم‌زیستی و شادی دختران و پسران جوان را تاب نمی‌آورد و بی‌بهانه به سوی آن‌ها حمله می‌برد؛ چرا که در ذهن کوچک و بسته‌ی او فضاهایی چنین کارکرد معنایی ندارد و او را دچار اضطراب ناشی از نا آشنا بودن می‌کند.

فیلم‌نامه "مغزهای کوچک زنگ‌زده" از حیث به تصویر کشیدن فضایی مخوف و ناتورالیستی به خوبی عمل می‌کند و در مقابل در پرداخت جزییات شخصیت‌ها، به جهت تعدد آن‌ها و یا انتخاب عامدانه، در برخی موارد از تیپ‌سازی فراتر نمی‌رود. پیچش نهایی شخصیت شاهین ـ به دلیل اطلاع از هویت‌اش ـ توجیه منطقی ندارد و یکباره درام را به سطحی روانشناسانه پرتاب می‌کند که با کاشت‌های پیش از این هم‌خوانی ندارد. اینکه چرا خانواده‌ی شکور، شاهین را برخلاف بقیه کودکان بی‏سرپرست آن منطقه، به فرزندی پذیرفته‌اند اما نتوانسته یا نخواسته‌اند با او مشابه فرزندان خود رفتار کنند، سوالی است که سیدی به آن پاسخی نمی‌دهد. با توجه به اینکه تحول شاهین، نقطه‏ی عزیمت درام به یک روزنه‌ی امیدوار کننده و تابیدن روح عشق به زندگی های معوج در حاشیه شهر است، اهمیت این پاسخ دو چندان می‌شود.

از زاویه‌ای دیگر، اهمیت "مغزهای کوچک زنگ‌زده" در اشاره‌ای است که تلویحا به جوامع نادان دارد و آنچه پیروی از چوپان بر سر آن‌ها می آورد. چوپان در چنین جوامعی، حکم پدر را دارد و تقدسی که در سنت برای مفهوم پدر و احترام به او و قدرتش و نه منطق و دانایی اش قایل می‌شوند، زمینه‌ی سقوط جامعه را فراهم می‌کند. عصیان در چنین جامعه‌ای، حکم نیستی را به دنبال دارد ـ آنچه بر سر شهره می‏آید ـ مگر اینکه جامعه توسط جامعه‌ای بزرگ‌تر (در اینجا جامعه ای قانونمند) بلعیده و بازساخته شود تا تکامل اجتماعی رخ بدهد. به این ترتیب، "مغزهای کوچک زنگ‌زده" نه تنها درامی خوش ساخت است که وضع موجود را به تصویر می‌کشد، بلکه در مقامی دیگر تلنگری است که در حاشیه به متن زده می‌شود.

در مجموع، "مغزهای کوچک زنگ‌زده" را می توان فیلمی جذاب و عمیق در نظر گرفت که تنها به دلیل تعدد شخصیت‌ها از عهده ی پرداخت با جزییات آن‌ها برنیامده است و بیشتر مرعوب فضاسازی شده است که بی‌کم‌وکاست به مخاطب منتقل می‌شود و او را در یک تجربه‌ی نکبت‌بار و مالیخولیایی از حاشیه‌نشینی، فقر فرهنگی و اقتصادی شریک می‌کند.
مم
خرده روایت‌های پریشانی
امتیاز نهایی 
 
2.3
کانسپت 
 
2.0
داستان 
 
2.0
ساختار 
 
2.0
پیرنگ 
 
3.0
شخصیت 
 
1.0
کشمکش و تنش 
 
3.0
دیالوگ 
 
3.0
"هومن سیدی" از همان ابتدای فعالیتش به عنوان فیلمساز و ساخت فیلم‌های کوتاه خلاقانه ثابت کرده است که سینما را خوب می‌شناسد و برعکس بسیاری از به اصطلاح فیلمسازان که نه چیزی می‌خوانند و نه از جریانات روز سینمای جهان آگاهند، در درجه اول یک سینه‌‌فیل است و عاشق سینما؛ شاید خنده‌دار به نظر بیاید که این عشق به سینما برای کسی که حرفه‌اش فیلمسازیست یک نقطه قوت مهم باشد، اما درشرایط غیر‌طبیعی سینمای ما هست. فارغ از نقاط ضعف کارنامه او، هر فیلمی از او را که مشاهده می‌کنی مشخص است که تمام تلاشش را برای خلق تصاویری که طعم سینما بدهند می‌کند، خود را به چالش می‌اندازد و فیلم‌ساز تنبل و باری به هر جهتی نیست. ذهنش آرشیو غنی از ارجاعات سینمایی است و تاثیر فیلمسازانی چون "گای ریچی"،برادران کوئن" و " دیوید لینچ" بر اندیشه‌های بصریش مشخص است، اما آنچه او پس از ساختن پنج فیلم بلند همچنان موفق نشده به آن دست یابد و پاشنه آشیل سینمایش به زعم من محسوب می‌شود، بینش و انسجام فکریست. شاید بتوان از لحاظ فرمی شباهت‌هایی بین آثارش یافت، اما از لحاظ اندیشه‌ای مغشوش است و مثل تخته‌‌پاره‌ای بر موج هر لحظه به سمتی گرایش دارد. خط فکری مشخصی ندارد. داستان‌هایش تکه پاره است. تمرکزی وجود ندارد. کانسپت بشدت تحت تاثیر فرم است و انگاری که فیلمساز تمام ذهنیتش معطوف ساخت تصاویر است بدون اینکه هدف خیلی مشخصی از بیان این داستان‌ها داشته باشد. فقدان جهان‌بینی مشخص در آثار او همان مرز باریک بین فیلمساز شدن و مسیر سخت سینماگر گشتن است. راهی که تجربه زیست شعور مند، رسیدن به بینشی عمیق‌تر نسبت به مقوله حیات‌، جامعه و جهان معاصر می‌طلبد، مسیری که بسیاری پس از چند دهه فیلمسازی هم نتوانسته‌اند به آن دست یابند و برخی با چند فیلم موفق شده‌اند آن را به رخ کشند.

"مغزهای کوچک زنگ زده" نیز دارای همین مشکل است. هر چند در پرداخت و کارگردانی منسجم‌تر از آثار قبلی اوست ‌اما نمی‌تواند ما را به لایه‌های زیرین این جهان پریشان و چرکی که به تصویر می‌کشد هدایت کند. فیلم‌ساز عامدا از حرکت به سمت مستندگون شدن اثرش می‌گریزد، هر چند یک سوم ابتدایی اثر خیلی حال و هوای "ابد و یک روز" سعید روستایی را زنده می‌کند، به خصوص که نوید محمدزاده را هم با خود همراه دارد، اما به تدریج با تثبیت بحث ارکان قدرت در یک باند تولید و توزیع مواد مخدر مسیر قصه را به شکل دیگری رقم می زند.

به لحاظ فرمیک اثر به شدت یاد‌آور آثار گای ریچی است، همان انرژی و شیمی در آن به چشم می‌خورد، به خصوص در سکانس‌های درگیری بین رقبا، که کار تکنیکی چشمگیری از سیدی دیده می‌شود، با همان دقت و تبحری که در "اعترافات ذهن خطرناک من" دیده می‌شد. اما واقعیت این است که جهان این تبهکاران حاشیه‌نشین، به شدت ویترینی از آب درآمده و چندان قانع‌کننده نیست. شاید این مطلب در کلیت یک جهان سینمایی اهمیتی نداشته باشد، اما چون فیلم سعی می‌کند القا کند که این دنیا همین دور و بر ما به وقوع می‌پیوندد و همه‌اش تخیلی نیست، بدان اشاره می‌کنم. اینجاست که تاثیر فیلم‌بینی‌های مداوم کارگردان کمی مخرب است. هر تکه از این فضا از جایی اقتباس شده است. خیلی دست اول نیست. حتی برای مخاطبانی که فقط فیلم های سیدی را دیده باشند و از نمونه‌های خارجی آن بی اطلاع هم در حال به تکرار رسیدن است. یکی از دلایل اصلی‌اش هم این است که داستان بیش از آنکه تلاش کند به نوعی انسجام دست یابد، هر چه پیش می‌رود چند پاره‌تر می‌شود. شاید هم به دلیل این است که این شکل زندگی آنقدر پر‌حاشیه و چند‌پاره است که رساندنش به یک سطح مشخص کاری غیر ممکن به نظر می‌رسد. فراوانی خرده روایت‌ها و داستانک‌های فرعی، در کنار دیالوگ‌نویسی مسلسلی بر این پریشانی می‌افزاید. اصولا فضا برای نفس کشیدن وجود ندارد و این برعکس آنچه به نطر می‌رسد، نقطه قوت اثر نیست و جزو نقصان‌های فیلمنامه است.

شکور خیلی ما را یاد شخصیت قصاب در "دار و دسته‌های نیویورکی" مارتین اسکورسیزی می اندازد، با این تفاوت که بینشی ندارد و پرداخت نمی‌شود و در سطح همان تیپ‌های معمول باقی می‌ماند. تقابل بین او و شاهین هم از سطح داستان فراتر نمی‌رود. هر چند بازی‌ها به نسبت قابل قبول از آب در آمده، اما حاوی نکته جدیدی نیست. شاید فقط ‌شهره‌ است که در این میان با توجه به نوع شخصیت متضادش با این محیط پریشان می‌توانست ورق دیگری را رو کند، اما به نظر آن فرصتی که باید در اختیار او قرار نگرفت و در میانه مثلث این سه برادر که هر یک برای حفظ یا به دست آوردن این مقام چوپانی گله در تلاشند عقیم باقی ماند. یکی از شخصیت‌هایی که می‌توانست بیش از اینها نقش کلیدی در اثر ایفا کند.

تلاش فیلمساز برای اینکه میان اینهمه تباهی‌، روزنه‌های امیدی را به تصویر کشد قابل تحسین است، اما به نظرم ‌چندان قابل پذیرش نیست. با بستری که درام در آن شکل می‌گیرد همخوانی ندارد یا حداقل این شکل انسانی که شاهین در آن متحول می‌شود، باور پذیر نیست. حتی در سکانس پایانی هم می‌کوشد این تعادل را در اثر حفظ کند. نمی‌دانم این تلاشی‌ست برای متهم نشدن به سیاه‌نمایی و باز گذاشتن مسیرهای حداقلی یا اینکه واقعا فیلمساز به چنین تحولاتی عقیده دارد. در حالی که از ابتدا تلاش داشته نشان دهد اینجا قانون جنگل حاکم است و راه رستگاری چندانی در کار نیست. البته این میان شخصیتی که نوید پورفرج بازی می‌کند نیز موجود است تا این تلطیف مفهوم بیشتری بیابد و آن فرار نمادین شهره در انتهای فیلم سمبل شروعی دوباره و پیدا کردن جهانی دیگر خارج از این مرزهای نکبت گردد. اینها قابل درک است اما خیلی فانتزی به نظر می‌رسد. اثر به حدی ذهنش معطوف به تصویر کشیدن این امپراطوری شوم است که مسیرهای فرعیش کم‌جان و کم‌رمق میگردند و بعید می‌دانم به این آسانی مورد پذیرش کسی قرار گیرد، مگر اینکه کلیت اثر را داستانی تخیلی فرض کنیم که بعید است قصد کارگردان برعکس اثر قبلی‌اش این بوده باشد.

با این وصف "مغزهای کوچک زنگ‌زده" نشان از عزم فیلمسازش برای خلاف جهت رودخانه شنا کردن دارد. تلاش دارد در فضای محدود سینمای ایران طرحی نو دراندازد. همینکه هومن سیدی مقهور فرمول‌های رایج جشنواره‌ای نمی‌شود و تن به مبتذل‌سازی برای مشتی پول چرک نمی‌دهد و جسورانه به مسیر خود ادامه می‌دهد، با همه نقدهایی که به آن وارد است باید به احترامش کلاه از سر برداشت اما این فیلمساز مسیری طولانی تا رسیدن به پختگی و قوام پیش روی خود دارد؛ مسیری که هرچند پر از فراز و نشیب و سنگلاخ است، اما می‌توان امید بست که سیدی با ورود به دهه پنجم و فرو نشستن عطش‌اش برای تجربه‌گرایی در قصه‌های رنگ و وارنگ، به تفکر مشخصی دست یابد. بتواند آثار ارزشمندی را خلق و مهم‌تر از آن مسیرهای نویی را برای خلق در اختیار نسل نوی سینمای ایران قرار دهد.
اب
ده نقدنویس برتر 1 reviews
دارودسته‌های زاغه‌نشین
امتیاز نهایی 
 
3.0
کانسپت 
 
4.0
داستان 
 
4.0
ساختار 
 
2.5
پیرنگ 
 
2.5
شخصیت 
 
3.0
کشمکش و تنش 
 
3.5
دیالوگ 
 
1.5
«جوانی بی‌جربزه و ترسو می‌خواهد رییس باند توزیع مواد مخدر شود.» یک کانسپت عالی به معنای واقعی کلمه. چرا؟ چون به راحتی قابل درک است و علیرغم منفور بودن تبهکاری در اذهان عمومی، سختی دستیابی شخصیت اصلی به هدفش نوید از فیلمی جذاب با تنش‌ها و کشمکش‌های فراوان می‌دهد. همین ایجاد هیجان می‌کند و بسیاری را علاقه‌مند به تماشای فیلم. به علاوه، کانسپت یادشده را تحت الگوی «اگر ... چه می‌شود؟» بازنویسی کنیم، به پرسشی توجه‌برانگیز می‌رسیم. این کانسپت کاملا بصری و به لحاظ دراماتیک پویاست. قابلیت جذب مخاطب انبوه را نیز دارد.

شباهت داستان فیلم به چند اثر سینمایی ایرانی و خارجی دلیل بر ضعف آن نیست. بیش از صد سال از پیدایش سینما می‌گذرد و قطعا هر فیلمی که ساخته می‌شود حداقل یک نمونه مشابه میان آثار پیشین را دارد. برخی گفته‌اند که شخصیت‌ها و دنیای این فیلم مابه‌ازای واقعی ندارد. خب لزومی ندارد که داشته باشد و نگاهی کلی به پرفروش‌ترین فیلم‌های تاریخ سینما نشان می‌دهد که اکثریت با فیلم‌هایی است که شخصیت‌ها و دنیاهایشان مابه‌ازای واقعی ندارند و کاملا برگرفته از تخیل سازندگانشان هستند. این را تنها می‌توان حُسن فیلم دانست و ضعف آن. اما ذکر چند نکته درباره خلق دنیای داستان «مغزهای کوچک زنگ‌زده» ضروری است و سیدی در مقام فیلمنامه‌نویس ـ آگاهانه یا ناآگاهانه ـ آن‌ها را رعایت کرده: اول، کاربرد تکنیک «شهر به مثابه جنگل وحشی» است. او دنیایی پر از وحوش با مغز گوسفند را خلق کرده که هر لحظه مترصد دریدن دیگری هستند. فرقی هم نمی‌کند که این دیگری خواهر باشد، رقیب یا حتی پلیس. فضاهای مصنوع این دنیا کاملا متناسب با اتمسفر و سکنه آن است و به خوبی مرگ، نکبت، فلاکت و عفونت اجتماعی را به رقت‌انگیزترین شکل ممکن در مقابل دیدگان مخاطب ترسیم می‌کند. دوم، استفاده از مدل کوچک در خلق این دنیاست. سیدی دنیای اثر خود را مدل کوچکی از جوامع بسته و دیکتاتورزده قرار داده و چوپان مستبدی را بر رأس آن گمارده و البته سرانجام محتوم تمام این جوامع را نیز برایش درنظر گرفته: سرنگونی و فروپاشی. سوم، خلق سلسله مراتب قدرت در این دنیا و جایگاه شاهین به عنوان شخصیت اصلی در آن است. ساختار قدرت به گونه‌ای است که شاهین برای رسیدن به هدفش هم باید بر مانع درونی (نقص شخصیت) و هم موانع بیرونی (صاحب قدرت و مدعیان جانشینی او) چیره شود. چهارم، رابطه دنیا با نقص شخصیت است. فضای خشن و پرتنش دنیای این فیلم در تضاد آشکار با نقص شخصیتی شاهین است. باعث می‌شود که هدف او در نگاه مخاطب تا حد زیادی دست‌نیافتنی جلوه نماید. پنجم، تغییر دنیا و شخصیت است. معمولا وقتی شخصیت متحول شود، دنیای او نیز دگرگون می‌شود و تحول و دگرگونی مورد اشاره در راستای هم صورت می‌گیرند. در دنیای «مغزهای کوچک زنگ‌زده» از یک سو با دنیایی آکنده از فساد مواجهیم که یا باید به سوی تغییر حرکت کند یا در صورت مقاومت در برابر تغییر دچار فروپاشی شود. از سوی دیگر، شاهین در مقام شخصیت اصلی ناگزیر است خود را با محیط پیرامونش تطبیق دهد و در جهت تبدیل به شر مطلق تغییر کند تا به هدفش دست یابد. هم شاهین و هم دنیای پیرامون او در برابر تغییر مقاومت می‌کنند. مقاومت شاهین موجب می‌شود تا او از هدفی که داشته دست بکشد و هدف جدیدی که اختیار می‌کند موجب نابودی دنیای پیرامون او می‌شود.

ساختار فیلم دارای نقاط قوت و ضعف متعددی است. از نقاط قوت آن می‌توان به یک پرده اول جذاب و پرحادثه اشاره کرد. ضعف‌های آن نیز در طراحی حادثه محرک، نقاط عطف و اوج فیلمنامه است. اگر لغو خواستگاری از شهره (خواهر شخصیت اصلی) را حادثه محرک فیلم قلمداد کنیم، با حادثه محرک از نوع سببی سروکار داریم. مسبب آن نه شخصیت اصلی که خواستگار خواهر اوست. هم زمینه‌چینی (لغو خواستگاری) دارد و هم نتیجه (علت لغو خواستگاری) و هم اینکه فاصله میان این دو رویداد مناسب است. روی پرده اتفاق می‌افتد و کاملا نمود بصری دارد. اما آنچه برایم جالب توجه بود این است که سیدی این حادثه محرک را مرتبط با یک پیرنگ فرعی (داستان شهره) گرفته و نه پیرنگ اصلی فیلم (داستان شاهین). نقطه عطف اول فیلم نیز هم ماجرا را به مسیر و فضای تازه‌ای می‌برد و کانون تمرکز ماجرا را تغییر می‌دهد و هم پرسش اصلی داستان را دوباره مطرح و ما را کنجکاو دانستن پاسخ آن می‌کند. اما یک ایراد عمده به آن وارد است و اینکه به طریقی مصداق تمهید غیردراماتیک «خدای ماشینی» است. سیدی به دست عوامل بیرونی، شکور را کنار می‌زند تا شاهین فرصت تحقق هدف خود را داشته باشد. در واقع، این دخالت بیرونی سبب تسهیل شرایط شاهین برای دستیابی به هدفش می‌شود نه اینکه آن را سخت‌تر کند. مشکل دیگر طراحی ساختار فیلمنامه «مغزهای کوچک زنگ‌زده» این است که فیلمنامه‌نویس هرچه اتفاق بزرگ بوده در پرده اول آورده، درگیری بین باندهای توزیع مواد مخدر، درگیری مسلحانه با پلیس و اقدام به قتل ناموسی. چیز زیادی برای بقیه فیلم باقی نگذاشته. به همین دلیل، فیلم در پرده دوم هیچ اتفاق مهم و قابل توجهی ندارد. شخصیت‌ها به حال خود رها شده‌اند و داستان بدون هیچ‌گونه هدایت هوشمندانه‌ای پیش می‌رود. تنها صحنه قابل توجه، رویارویی شاهین و شکور در زندان است که در آنجا یک پیچش (تویست) ضعیف رخ می‌دهد. پیچش‌ به مفهوم دراماتیک زمانی است که از حقیقتی مطلع می‌شویم که تصورش را نمی‌کردیم. لذا به شدت غافلگیر می‌شویم. پیچش‌ها در نقاط ساختاری رخ می‌دهد. در فیلمنامه‌های «شاهد» و «محرمانه لس‌آنجلس» پیچش در نقاط عطف اول و دوم رخ می‌دهد و در هردو متوجه می‌شویم که رییس پلیس فاسد در پس پرده جنایات صورت‌گرفته است. یا در «مظنونین همیشگی» این پیچش در نقطه اوج رخ می‌دهد. پیچشی که در فیلمنامه «مغزهای کوچک زنگ‌زده» رخ می‌دهد اگرچه از حقیقتی درباره شاهین پرده برمی‌دارد، اما غیرمترقبه و تکان‌دهنده نیست. شاهین نه تنها در آن محله، که در خانواده شکور نیز وصله ناجوری به نظر می‌رسد و لذا افشای این حقیقت که او برادر شکور نیست، آن‌طور که باید ما را تکان نمی‌دهد، اما شاهین را چرا. پرده دوم فاقد نقطه عطف میانی است و نقطه عطف دوم به مفهوم واقعی کلمه را نمی‌توان در آن یافت. حتی بخواهیم پیچش رخ‌داده در این فیلمنامه را مصادف با عطف دوم آن بپذیریم، اگرچه ماجرا از آنجا به بعد مسیر تازه‌ای را در پیش می‌گیرد و پرسش اصلی داستان دوباره مطرح می‌شود و شخصیت اصلی در آن تصمیم تازه‌ای می‌گیرد، اما مخاطرات آن‌طور که باید افزایش نمی‌یابد، کانون تمرکز ماجرا تغییر نمی‌کند و کلا این رویداد به لحاظ دراماتیک پرتوان نیست. پرده سوم فاقد طراحی‌ معمول در ساختار سه‌پرده‌ای است. شاهین در پرده قبلی از هدف چوپان شدن دست کشیده و در پرده جدید صرفا با استناد به کنش‌هایی نظیر نجات شهره و بچه‌های بی‌سرپرست از جهنم ساخته و پرداخته شکور، هدف جدید شاهین را مبارزه با میراث شوم شکور در نظر گرفت. در ساختار سه‌پرده‌ای، پرده سوم از چهار مرحله زمینه‌چینی برای نبرد نهایی، نبرد نهایی، نتیجه نبرد نهایی و گره‌گشایی تشکیل می‌شود. اگرچه نهایتا امپراطوری اهریمنی شکور فرومی‌پاشد و دارودسته تبهکارش با چوپانی جوان‌تر و مخوف‌تر راهی ناکجاآباد دیگری می‌شود، اما مراحل یادشده در پرده سوم «مغزهای کوچک زنگ‌زده» به درستی طراحی نشده تا این پرده نتواند به آن رعب‌انگیزی و تأثیرگذاری لازم برسد.

یکی از مشکلات رایج در طراحی پیرنگ فیلمنامه‌های ایرانی عدم توازن میان پیرنگ اصلی و پیرنگ‌های فرعی در آن‌هاست. برخی با تعدد پیرنگ‌های فرعی بیش از حد فیلمنامه‌های خود را پیچیده می‌کنند و برخی با حداقل پیرنگ فرعی ممکن آن را سطحی‌تر. فیلمنامه «مغزهای کوچک زنگ‌زده» این مشکل را ندارد. پیرنگ فرعی غالب آن (داستان ب) در واقع داستان شهره است که بر پیرنگ اصلی (داستان الف) تأثیر می‌گذارد و بعد تازه‌ای به آن می‌بخشد. در واقع، این پیرنگ فرعی است که نشان می‌دهد لباس چوپانی بر تن شاهین زار می‌زند و او را به این نتیجه می‌رساند که از سبعیت لازم برای چنین امری بی‌بهره است. تنها خرده‌ای که می‌توان بابت طراحی این پیرنگ فرعی از سیدی گرفت این است که در یک‌سوم پایانی و خصوصا یک‌سوم آغازین فیلم، این پیرنگ بر پیرنگ اصلی به شدت سایه افکنده و پا را از «داستان ب» بودن فراتر گذاشته است. بیش از حد لازم پررنگ شده. در طراحی پیرنگ اصلی یا داستان الف فیلم نیز کاستی‌هایی صورت گرفته که به برخی از آن‌ها اشاره می‌کنم: مورد اول محدودیت پیرنگ است. شخصیت اصلی یا زمان معینی را در اختیار دارد تا به هدفش برسد یا گزینه‌های پیش روی معدود. این محدودیت اگر در فیلمنامه اعمال نشود، قصه هیچ‌گاه به صورت طبیعی به پایان نمی‌رسد و فیلمنامه‌نویس مجبور می‌شود با مداخله مستقیم آن را به پایان برساند. در «مغزهای کوچک زنگ‌زده» تا حدی از محدودیت گزینه‌های پیش رو استفاده شده. اما فیلم نه با اتمام گزینه‌های پیش روی شاهین و اقدام او برای کنش نهایی که با دخالت مستقیم نیروی پلیس پایان می‌گیرد. اگرچه این شاهین بوده که تشکیلات شکور را به پلیس لو داده و موجبات دخالت مستقیم آن را فراهم کرده، اما باعث شده نیروی پلیس از خارج از داستان وارد عمل شود و کنش نهایی نقطه اوج را انجام دهد. در حالی که اصولا این شخصیت اصلی است که باید در نقطه اوج کنش نهایی را انجام دهد. مورد دیگر، عواقب ناشی از ناکامی شاهین در رسیدن به اهدافش است. از هدف اول او که رسیدن به جایگاه چوپان است شروع کنیم. اگر چوپان نشود چه عاقبت ناگواری در انتظارش است؟ هیچ. وضعیت موجود وی کماکان حفظ می‌شود و هیچ تهدیدی از سوی سایر مدعیان جانشینی چوپانی وی را تهدید نمی‌کند. هدف دوم او اما وضعیت دیگری دارد. با توجه به رویارویی او و شکور، اگر به هدفش دست نیابد، نابودی‌اش به دست عوامل او دور از ذهن نیست.

برای طولانی نشدن این مطلب، در بخش شخصیت‌پردازی تنها روی شاهین تمرکز می‌کنم. سیدی برای او علاوه بر خواسته صریح، نقص روانی و نیاز روانی نیز در نظر گرفته. شگردی که او به کار برده بسیار جالب است. نیاز روانی شخصیت اصولا این است که بر نقص روانی خود غلبه کند تا به انسان بهتری تبدیل شود. رفع این نیاز معمولا ـ و نه همیشه ـ برداشتن مانعی درونی برای رسیدن به خواسته است. نقص روانی که سیدی برای شاهین در نظر گرفته، دل‌رحمی و دل‌نازکی عجیب اوست. عجیب از آن نظر که در محیطی بسیار خشن پرورش یافته و با توجه به آدم‌های اطرافش از این حیث وصله ناجوری به نظر می‌رسد. او نهایت خشونتی که می‌تواند انجام دهد بسمل کردن مرغ است و گوشمالی خواستگار خواهرش که خلف وعده کرده. وقتی پای بریدن گوش یا کشتن به میان می‌آید، سرتاپایش می‌لرزد و وحشت وجودش را فرا می‌گیرد. نیاز روانی او غلبه بر این نقص است. اما اگر بتواند نیازش را مرتفع کند، نه یک انسان بهتر، که به هیولایی مخوف همچون شکور تبدیل می‌شود. اتفاقا خواسته‌اش از ابتدای داستان همین است و می‌خواهد بر صندلی قدرت تکیه بزند. اما چه چیز باعث می‌شود از خواسته‌اش دست بکشد؟ ترس از تبدیل شدن به هیولا؟ یا ناتوانی‌اش در غلبه بر نقص روانی؟ مورد دوم. او بی‌جربزه است. با اینکه شرایط برایش فراهم می‌شود تا با غلبه بر نقص درونی‌اش بتواند بر جایگاه چوپانی تکیه بزند، چنین اتفاقی نمی‌افتد. ناکام می‌شود. چون توان غلبه بر این نقص را ندارد تا به هیولا تبدیل شود. بنابراین، برخلاف نظرات برخی، او به پیروزی اخلاقی نرسیده. آدم بهتری نشده. صرفا حقیقت وجودی خودش را به عنوان یک آدم بی‌دل‌وجرأت پذیرفته و نهایتا به روش بزدلانه‌ای به تشکیلات شکور آسیب وارد می‌کند.

میزان کشمکش و تنش موجود در این فیلم حداقل طی سالیان اخیر در سینمای ایران بی‌سابقه است. سیدی دنیای داستان را طوری طراحی کرده که سکنه آن به صورت دیفالت با هم اصطکاک دارند. همین امر موجب ایجاد تنش‌های مقطعی فراوان در فیلمنامه می‌شود. اما کشمکش محوری که منبعث از هدف شخصیت اصلی باشد و شکل فزاینده‌ای به خود بگیرد در فیلمنامه به چشم نمی‌خورد. شاهین به سبب نقص روانی که مانع چوپان شدن وی است با کشمکش درونی دست‌وپنجه نرم می‌کند. کشمکش رابطه‌ای او با شکور و شهروز هم نقش چندان پررنگی در فیلمنامه ندارد که بتوان آن‌ها را کشمکش محوری دانست. وقتی هم که شاهین از هدف چوپان شدن دست می‌کشد، میزان کشمکش و تنش موجود در فیلمنامه با شیب بسیار تندی سیر نزولی به خود می‌گیرد. با این حال، برای مخاطب ایرانی که در طول سال با انبوهی از کمدی‌های کم‌مایه و درام‌های عاری از کشمکش روبه‌روست، تماشای همین میزان کشمکش و تنش در «مغزهای کوچک زنگ‌زده» تجربه مهیجی است.

دیالوگ‌های «مغزهای کوچک زنگ‌زده» ضعیف‌ترین بخش فیلمنامه آن را تشکیل می‌دهد. اگرچه دیالوگ‌ها کوتاه و سریع‌اند و این یکی از عوامل دخیل در ضرب‌آهنگ تند فیلم است، اما عدم رعایت پاره‌ای از موارد موجب شده تا سطح کیفی دیالوگ‌های این فیلم پایین باشد: اول، نحوه افشای اطلاعات کلیدی از سوی شخصیت‌های فیلم است. شخصیت‌ها بدون هیچ‌ مقاومتی و کاملا با رغبت به افشای اطلاعات کلیدی می‌پردازند. این را مقایسه کنید با آن صحنه معروف «محله چینی‌ها» که جک نیکلسون با اعمال خشونت از فی داناوی اعتراف می‌گیرد که زن جوان مرموز در واقع حاصل همخوابگی پدرش با او بوده. هم دخترش هست و هم خواهرش. چقدر تکان‌دهنده. چقدر نفس‌گیر. و حالا صحنه‌ای که شکور به شاهین می‌گوید به آن خانواده تعلق ندارد. یا صحنه‌ای که شهره حقیقت آن کلیپ را برای شاهین شرح می‌دهد. چقدر کسالت‌آور. چقدر غیردراماتیک. ایراد دیگر، فقدان زیرمتن در دیالوگ‌های فیلم است. شخصیت‌ها هرچه که مدنظرشان است، آنچه عقیده دارند یا احساس می‌کنند را صراحتا بر زبان می‌آورند. مورد دیگر، وجود مکالمات بی‌اهمیت روزمره در دیالوگ‌های شخصیت‌هاست. مورد آخر فقدان اصالت در دیالوگ‌هاست. این دیالوگ‌ها مناسب چنین شخصیت‌هایی نیست. صدای شخصیت‌ها نیست. نویسنده دیالوگ‌های خودش را در دهان آن‌ها می‌گذارد. وقتی دنیایی تخیلی خلق می‌کند که در آن اثری از کتاب، روزنامه و یک پیر دنیادیده که چهار کلام حرف حسابی از دهانش خارج شود و سکنه آن دنیا پای حرف‌هایش بنشینند، واقعا به سختی می‌توان پذیرفت که شخصیت‌های چنین دنیایی بیایند بعضا دیالوگ‌هایی را بر زبان بیاورند که از افرادی با درجه فرهیختگی و شعور بیشتر انتظار داریم.
بح
نقدنویس برتر 1 reviews