بهترین پیشنهاد

نوشته شده توسط هدا عربشاهی

‌ویرجیل اولدمن‌، کارشناس هنری سرشناسی که مورد تشویق و ستایش بزرگترین حراجی‌های دنیا قرار دارد، با وجود وسواسی که به طرز اغراق‌آمیزی در دقایق ابتدایی فیلم به آن تأکید می‌شود و با وجود ترسی که از وارد شدن به دنیای عشق دارد به ناگاه درگیر یک جریان عاطفی با زنی اسراسرآمیز می‌شود؛ زن که ادعا می‌کند از بیماری «آگورافوبیا» یا هراس از مکان‌های باز رنج می‌برد تا اواسط فیلم دیده نمی‌شود.

این فیلم که در شهرهای تریسته، وین، بولتزانو، پارما، پراگ، رم، میلان، مرانو و فیدنتزا فیلمبرداری شده است نه تنها به خاطر فیلمبرداری در نقاط مختلف اروپا و استفاده از بازیگران غیر ایتالیایی به عنوان یک پروژۀ بین‌المللی شناخته می‌شود بلکه از این نظر که فیلمی بی‌مکان و بدون هیچ اقلیم فرهنگی و سرزمینی مشخص است نیز باید به عنوان فیلمی جهانی در نظر گرفته شود و ذکر این نکته که شهر پراگ تنها نقطۀ قابل شناسایی در سراسر فیلم است برای تأکید بر جهان شمول بودن خط داستان آن کافی است.  

جوزپه تورناتوره که به خصوص در ایران با دو فیلم ‌سینما پارادیزو‌ و ‌مالنا‌ بسیار مشهور است در سال ۱۹۹۸ براساس نمایشنامۀ مونولوگ نووچنتو (۱۹۰۰) اثر ‌الساندرو باریکو‌، اولین فیلم انگلیسی زبان خود را با عنوان ‌افسانۀ پیانیست روی اقیانوس‌ برای اکران در ایتالیا به مدت زمان ۱۷۰ دقیقه و عنوان بین‌المللی ‌افسانه ۱۹۰۰‌ برای اکران جهانی با مدت زمان ۱۲۵ دقیقه بر پردۀ سینماهای دنیا برد. اکنون با فیلم ‌بهترین پیشنهاد‌، به نظر می‌رسد که این کارگردان ایتالیایی پس از گذشت ۱۵ سال بار دیگر به همان موضوع ‌افسانه ۱۹۰۰‌ ‌این بار با نگاهی متفاوت رجعت کرده است.

ویرجیل اولدمنِ (جفری راش) ‌بهترین پیشنهاد‌ همان "دنی بودمن تی.دی. لمون ۱۹۰۰"ِ افسانه ۱۹۰۰ است که فقط ۱۵ سال مسن‌تر شده و حتی این افزایش سن را در نام خانوادگی خود (اولدمن) نیز نشان می‌دهد. "۱۹۰۰" که هرگز از کشتی که در آن بزرگ شده بیرون نرفته است حتی زمانی که با عشق رو‌به‌رو می‌شود نیز خطر پا به خشکی گذاشتن را به جان نمی‌خرد و از عشق می‌گذرد اما "ویرجیل" که سال‌ها با هراس وسواس‌گونه‌ای به تنهایی در آپارتمان خود که برایش حکم دژ محکمی برای فرار از دنیای پیرامون را دارد، زندگی کرده است وقتی با عشق رو‌به‌رو می‌شود این خطر را می‌پذیرد و بر ترس‌هایش غلبه می‌کند تا به محبوب برسد.

هم "۱۹۰۰" و هم "ویرجیل" هر دو در هنر خود نابغه‌اند. ۱۹۰۰ پیانیستی است که با نواختنش همگان را به شگفتی وامی‌دارد و "ویرجیل" بهترین کارشناس هنری در نوع خود است. هر دو شخصیت، عشق را نخستین بار در قاب تصویر می‌بینند؛ ۱۹۰۰ درحالی برای اولین بار با عشق روبه‌رو می‌شود که دختری در شیشۀ پنجره کشتی که به خاطر انعکاس خورشید حکم آینه را پیدا کرده است موها و صورت خود را مرتب می‌کند و ۱۹۰۰ در حالی که مشغول نواختن پیانوست از آن سوی پنجره او را همچون پرتره‌ای متحرک می‌بیند و نوای موسیقی خود را بر پایۀ آنچه که در این تابلوی شگفت‌انگیز متصور می‌شود هم‌آوا می‌کند. ویرجیل نیز تالاری مخفی در خانۀ خود دارد که پر از پرتره‌های زنانی است که به دست نقاشان بزرگ کشیده شده‌اند و در واقع، «بهترین پیشنهاد»، اسم رمزی است که برای خریدن این تابلوها بین او و همکارش بیلی (دانلد ساترلند) وجود دارد. از نظر او، عشق واقعی، پرتره‌ای با‌ارزش از یک زن است که سرانجام روزی خود را بر او آشکار می‌کند و او می‌تواند با ارائۀ «بهترین پیشنهاد» این تصویر ارزشمند را تا ابد از آن خود کند.

از ابتدای این فیلم که در لحظاتی به فیلم‌های ژانر وحشت نیز نزدیک می‌شود قطعاتی از روباتی که در قرن نوزدهم اختراع شده در ویلای «کلر» (زنی که از بیماری هراس از فضاهای باز رنج می‌برد و ویرجیل دلباختۀ او می‌شود) بر سر راه قهرمان داستان قرار می‌گیرند و به تدریج که این قطعات روی هم سوار می‌شوند تا روبات بازسازی شود تماشاگر نیز فرصت می‌یابد تا با چیدن قطعات معمای خط داستان، پایان را کشف کند و حتی در اواسط فیلم، "تورناتوره" کلیدها و حتی شاه کلیدهایی را در اختیار تماشاگر می‌گذارد که به راحتی پایان یا دست‌کم بخشی از پایان را پیش‌بینی کند اما در ۳۰ دقیقۀ آخر، به عمد این شاه کلیدها را پس می‌گیرد و تماشاگر را با امید رسیدن به یک پایان خوش عاشقانه در حالت تعلیق نگه می‌دارد تا در فرصتی مناسب تیر خلاص را رها کند. به این ترتیب، هم ویرجیل اولدمن و هم مخاطب در دام شوک نهایی اسیر می‌شوند.

در سکانس‌های نخستین، ویرجیل و ‌رابرت‌ ــ جوان مکانیکی که وظیفۀ بازسازی روبات را به عهده دارد ــ توضیح می‌دهند که این روبات که در قرن نوزدهم، در عصر مکانیک و پیش از دوران الکترونیک اختراع شده از آینده خبر می‌داده است اما گفته می‌شود ‌که در حقیقت، فرد کوتوله‌ای که از قدرت پیشگویی برخوردار بوده زیر روبات قرار می‌گرفته و به سؤالات مردم کنجکاوی که آینده خود را از روبات پیشگو طلب می‌کردند پاسخ می‌داده است. پس از گذشت چند سکانس، "ویرجیل" که هنوز دربارۀ بیماری کلر چیزی نمی‌داند و تنها نسبت به اینکه چرا او خود را نشان نمی‌دهد و فقط به مکالمات تلفنی بسنده می‌کند کنجکاو است، زنی مبتلا به نانیسم (کوتولگی) را در کافه روبه‌روی ویلای "کلر" می‌بیند که از قدرتی بالا در حفظ اعداد و پیش‌بینی صحیح احتمالات ریاضی برخوردار است. از این سکانس تا اواسط فیلم، به دلیل نزدیکی پاتوق زن نانیست به ویلای کلر و به دلیل اینکه فرد ناشناسی قطعات روبات را در ویلا می‌گذارد و همچنین به دلیل ارتباط تاریخی که میان روبات و کوتوله‌های نابغه وجود دارد، تماشاگر تقریباً مطمئن می‌شود زنی که در کافه می‌نشیند همان کلر است که به خاطر شرایط فیزیکی خاصش، خود را به ویرجیل معرفی نمی‌کند. اما از اواسط فیلم، کلر که زنی زیباست نمایان می‌شود و از این لحظه تا ۱۰ دقیقۀ پایانی فیلم، ذهن تماشاگر به سوی پایانی خوش سوق پیدا می‌کند، تصوری که در نهایت با آشکار شدن راز کلر دوباره به همان حدس اولیه باز می‌گردد و مشخص می‌شود که زن نانیست همان کلر واقعی است و این داستان عاشقانه چیزی جز یک کلاهبرداری بزرگ از ویرجیل نبوده است. پایان غیرمنتظره و تراژیک ‌بهترین پیشنهاد‌، بی‌اعتمادی تورناتوره را به انسان عصر اطلاعات نشان می‌دهد. انسانی که با جمع‌آوری حجم انبوهی از داده‌ها به بمبی تبدیل شده است که هر لحظه بیم آن می‌رود از این داده‌ها برای ویران کردن کسانی که در ارائۀ این اطلاعات به او اعتماد کرده‌اند استفاده کند. ‌ویرجیل اولدمن‌ که زندگی‌اش را صرف شناخت هنر و تکنولوژی اعصار گذشته کرده توانایی استفاده از فناوری‌های دنیای امروز را ندارد و تنها زمانی تصمیم به استفاده از موبایل می‌گیرد که عشق را به قلب خود راه داده است. علیرغم وسواس زیاد، او با خود و با دوستانش صادق است و به آن‌ها اعتماد دارد اما دوستانش از اعتماد و حسن نیت او سوء استفاده می‌کنند و وسواس‌اش را به عنوان اسلحه‌ای برای نابودی‌اش به کار می‌گیرند.

از سویی دیگر، همان‌طور که پیشتر گفته شد، ویرجیل که مسن‌تر از ۱۹۰۰ است خطر عشق ورزیدن را به جان می‌خرد و در نهایت به نابودی کشیده می‌شود درحالی که ۱۹۰۰ این خطر را نمی‌پذیرد و به این ترتیب افسانه می‌شود. قیاسی ساده که تنها به این عقیدۀ جوزپه تورناتوره ختم می‌شود که عشق تنها تا زمانی جاودانه و اسطوره‌ای است که به وصال نرسیده است؛ باوری که در فیلم مالنا نیز بدان پایبند است.

درباره

هدا عربشاهی، خبرنگار، نویسنده و مترجم ایرانی فارغ‌‌التحصیل رشتۀ مترجمی زبان ایتالیایی از دانشگاه آزاد اسلامی واحد تهران شمال است. او دورۀ آموزش خبرنویسی و گزارش‌نویسی را در باشگاه خبرنگاران جوان و دوره دانش‌افزایی در رشتۀ ادبیات مدرن ایتالیا را در دانشگاه مطالعات میلان ایتالیا گذرانده است. او به زبان‌های ایتالیایی و انگلیسی مسلط بوده و به عنوان مترجم متون علمی و مترجم شفاهی (interpreter) نیز مشغول به فعالیت است. از او دو رمان به نام‌های ‌آنروز خواهد آمد‌ (۱۳۷۸) و ‌زمان منفی‌ (۱۳۸۸) و ترجمۀ کتاب ‌مریخی‌ها خود ما هستیم‌ (۱۳۹۳) نوشتۀ ‌جووانی بینیامی‌ (رئیس کمیته بین‌المللی تحقیقات فضایی و رئیس شورای مشورتی آژانس فضایی اروپا) و سه نمایشنامه کمدی از ایتالو کُنتی منتشر شده است. از فعالیت‌های رسانه‌ای او می‌توان به خبرنگار و مترجم بخش بین‌الملل و علم و فناوری در باشگاه خبرنگاران جوان (۱۳۸۲-۱۳۸۱)، دبیر صفحات بین‌الملل و علم و فناوری روزنامه راه مردم (۱۳۸۴-۱۳۸۳)، دبیر صفحات اقتصاد بین‌الملل و فناوری اطلاعات در هفته‌نامه اقتصاد و مردم (۱۳۸۵)، خبرنگار و مترجم بخش علم و فناوری در خبرگزاری مهر (از ۱۳۸۶ تا ۱۳۹۱)، فعالیت در ماهنامه و فصلنامه همشهری اقتصاد از سال ۱۳۹۰، مترجم شفاهی زبان ایتالیایی در آژانس‌های زیر نظر اداره رسانه‌های خارجی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی از سال ۱۳۹۰، فعالیت در رادیو ایتالیایی معاونت برون‌مرزی صدا و سیما تا سال ۱۳۹۲، نویسنده کارشناس برنامه تخصصی "فتوحات علمی ایران" در رادیو ایتالیایی، نویسنده، پژوهشگر و کارشناس خبری برنامه دیالوگ رادیو نمایش تا سال ۱۳۹۲، عضو تحریریه ماهنامه نجوم از سال ۱۳۹۳، کارشناس برنامه‌ اقتصاد حوالی فرهنگ سال ۱۳۹۴ رادیو اقتصاد،  کارشناس برنامه‌ نمودار رادیو ایران ۱۳۹۴-۱۳۹۵ و دبیرتحریریه ماهنامه دانشمند از ۱۳۹۴