گتسبی بزرگ

نوشته شده توسط امیرحسین بابایی

فیتزجرالد  چهل‌و‌چهار سال  بیشتر عمر نكرد و زندگی پر‌مشقتی را پشت سر گذاشت، درگیری با موانع مادی باعث شده بود كه نسبت به هموطنان ثروتمندش كینه به دل داشته باشد، هر‌‌چند كه با این احوال شیفتۀ آمریكا بود و این در تك‌تك آثارش مشهود است. او خود را به نوعی سخنگوی «نسل از دست رفته»، «نسل دهه بیست پر خروش»، «نسل جاز» می‌نامید. در گتسبی بزرگ به خوبی برشی از زندگی لا‌ابالی و از هم گسیختۀ نوكیسه‌گان آمریكایی را به تصویر می‌كشد. قشر بی‌هویتی كه یك دهه بعد در پی فروپاشی عظیم اقتصادی در آمریكا از میان رفتند. جی گتسبی‌ نیز جزو دستۀ آدم‌هایی است كه با توسل به راه‌های غیر‌قانونی ثروت كلانی را بهم زده و در عمارت افسانه‌ای‌اش مهمانی‌های باشكوهی را به راه می‌اندازد كه بعدتر مشخص می‌شود برای به دست آوردن معشوق از دست رفته‌اش است.

اما داستان گتسبی و سر پرشورش دستمایه‌ای‌ برای ‌فیتزجرالد‌ است تا هم به جامعه‌شناسی اجتماعی بپردازد و هم وجوه عاطفی و روانی یك نسل از آمریكا را مورد بررسی قرار دهد. همین چند وجهی بودن رمان اوست كه آن را شاخص می‌سازد و هر خواننده‌ای‌ را مجذوب نثر سحر‌انگیز خود می‌كند. قبل از بررسی فیلم باید نگاهی دقیق به شخصیت ‌گتسبی‌ بیندازیم تا بدانیم چرا كاراكتر او این‌همه جذابیت را برای تصویرسازی به وجود آورده است.

‌شخصیت گتسبی شخصیتی بی‌قرار است و شاید نمادی از آمریكای در حال رشد باشد و تفاوت‌های عمده‌ای‌ با شخصیت‌های دیگر نویسندگان آمریكایی مانند ‌هنری جیمز‌، مارك تواین‌ و ‌درایزر‌ دارد. شاید بیشتر شبیه آمریكایی‌های آثار ‌همینگوی‌ باشد ــ هرچند فیتزجرالد در این زمینه پیشتاز بوده و به نوعی اولین داستان‌های آمریكایی مآب واقعی را نوشته است. گتسبی‌ مظهر ملتی است در اوج سرافرازی و اعتماد به نفس، آلوده به فساد ولی در كار دست‌یازی به سوی آرمان‌های بلند؛ جلوه‌گاهی برای شكوه آمریكایی، رویایی كه چیزی نمانده تا به دست آید؛ به نوعی قهرمان آمریكایی نمونه و ایده‌آلی محسوب می‌شود. همۀ این‌ها قبل از فروپاشی این شكوه است‌، قبل از سقوط بزرگ آمریكا در بحران اقتصادی سال ۱۹۲۹ و گتسبی با مرگش به نوعی این شكوه را با خود به گور می‌برد و همه متحیر از اینكه چه شد كه ناگاه همه چیز از دست رفت. گتسبی در میان قهرمانان بی‌شمار ادبیات آمریكا بی‌همتاست، شخصیت منحصر به فردی دارد كه هیچگاه خسته نمی‌شود. به قول «نیك كاراوی» امیدوارترین آدم روی زمین است. برایش شكست مفهومی ندارد. حتی گذشته را نیز نقض می‌كند.

آمریكای پس از گتسبی دیگر اینگونه نیست؛ آمریكای درد و حرمان و آوارگی‌ست؛ آمریكای گرسنگی و رنج است؛ امریكایی كه بعدها خوشه‌های خشم‌ «اشتاین بك» دارد، و یا گربه روی شیروانی داغ و «بلانش دوبوا» در ‌اتوبوسی به نام هوس‌ نماد آن است، یا آدمی مانند «ویلی لومانِ» آرتور میلر در مرگ دستفروش آن را نمایندگی می‌کند. سیمای آمریكای پس از گتسبی سیمای تلخ و تاریكی است و به  شكلی سمبلیك قتل او پایانی است بر این رویایی كه تصور می‌شد به زودی محقق می‌گردد. و اینگونه‌ او جاودانه می‌شود‌، شخصیتی كه هیچگاه جذابیتش را از دست نمی‌دهد، همواره چشم به راه آن نور سبز است‌، شاید بر این مدعا سندی بهتر از جملات پایانی كتاب نتوان آورد، "گتسبی به چراغ سبز ایمان داشت، به آیندۀ لذتناكی كه سال به سال از جلو ما عقب‌تر می‌رود. اگر این بار از چنگ ما گریخت چه باك، فردا تندتر خواهیم دوید و دست‌هایمان را درازتر خواهیم كرد و سرانجام یك بامداد خوش ... و بدین‌سان در قایق نشسته پارو برخلاف جریان بر آب می‌كوبیم و بی‌امان به طرف گذشته رانده می‌شویم ..."

همین سحر و ماندگاری اثر ‌فیتزجرالد‌ است كه نود سال بعد هنوز خواندنی و ملموس است و بی‌خود نیست كه در لیست معتبر صد رمان انگلیسی‌زبان قرن بیستم انتشارات «رندوم هاوس» بعد از اولیسس جیمز جویس در ردۀ دوم قرار دارد. نقدهای مثبتی كه بر روی رمان او پس از مرگش منتشر شد و اقتباس‌های متعدد صحنه‌ای موجب گشت تا شهرت آن هر روز بیشتر شود‌ و عطش دیدن گتسبی بر روی پردۀ جادویی سینما نیز بیشتر.

‌قبل از این نسخۀ متأخر، سه نسخۀ سینمایی دیگر در تاریخ سینما ساخته شده است.

اولین تلاش در زمان حیات فیتزجرالد و یكسال بعد از انتشار كتاب (۱۹۲۶)‌، فیلم صامت هشتاد دقیقه‌ای‌ به كارگردانی «هربرت برنون» و با بازی «وارنر بكستر» هنرپیشۀ معروف آن روزهای سینمای صامت در نقش جی گتسبی و لوئیس ویلسون در نقش «دیزی» كه البته هیچ نسخه‌ای از این فیلم باقی نمانده ‌و تنها تریلری یك دقیقه‌ای از آن موجود است.

بیست و سه سال بعد و در سال ۱۹۴۹ ــ نه سال پس از مرگ فیتز‌جرالد ــ دومین اقتباس سینمایی ‌گتسبی بزرگ‌ روانۀ سینماها شد. فیلم ساختۀ الیوت نیوجنت و با بازی آلن لد در نقش گتسبی و بتی فیلد در نقش دیزی بود. این اثر نیز به هیچ وجه درخور این رمان بزرگ نبود. ضعف در شخصیت‌پردازی و دیالوگ‌نویسی و بازی ضعیف ‌بتی فیلد‌ موجب گشت كه خیلی زود‌ از خاطره‌ها محو گردد.

ربع قرن دیگر طول كشید تا سینما شاهد سومین اقتباس سینمایی ‌گتسبی بزرگ‌ شود. سال ۱۹۷۴ ‌جك كلایتون‌ اثری دو ساعت و نیمه را با بازی ‌رابرت ردفورد‌ و ‌میا فارو‌ ساخت كه فیلمنامۀ اقتباسی‌اش را  فرانسیس فورد كاپولا‌ نوشته بود. هر چند با همۀ این نام‌های بزرگ اثری درخور از آب درنیامد، فیلمی سطحی و پر‌خرج كه روحی در خود نداشت، حتی كار به جایی رسید كه "كاپولا" پس از دیدن نسخۀ اولیه درخواست كرد كه اسم او را از تیتراژ حذف كنند، چرا كه احساس می‌كرد كه این فیلم اقتباس او را نابود كرده است. در حقیقت اثر‌ به جای عمیق شدن تنها متكی به سطح بود، طراحی‌های لباس چشمگیر، موسیقی و زرق و برق بیهوده جای محتوای درخشان ‌گتسبی‌ بزرگ را گرفته بود. دو جایزۀ اسكاری را هم كه فیلم در ۱۹۷۵ ربود برای موسیقی و طراحی لباس بود و كلایتون‌ به هیچ وجه موفق نگشته بود به لایه‌های زیرین اثر دست یازد.

چهار دهه پس از آخرین تلاش برای جان دادن به مخلوق ‌فیتز جرالد‌، این بار سروكلۀ كارگردانی پیدا می‌شود كه علاقۀ وافری به رنگ، نور و مهمانی‌های باشكوه دارد. ‌باز لو‌رمان‌ كارگردان استرالیایی الاصل، متولد هفدهم سپتامبر ۱۹۶۲.

‌لورمان‌ در خانواده‌ای‌ به دنیا آمد كه سالن رقص را اداره می‌كردند و همین امر بود كه بر ذهن او به شدت تأثیر گذارد و در سه فیلم ابتدایی كارنامه‌اش این تأثیر را به وضوح می‌بینیم. سه فیلم اولش معروف به سه‌گانۀ فرش قرمز علاقۀ وافر او را به سكانس‌های پر‌زرق‌و‌برق و استفادۀ مجدانه از جلوه‌های ویژۀ خوش‌رنگ و لعاب و خیره‌كننده نشان می‌دهد. دقیقا سالن رقص ﴿۱۹۹۲﴾، رومئو و ژولیت ﴿۱۹۹۶﴾ و مولن روژ ﴿۲۰۰۱﴾ آثاری هستند كه همگی این شاخص را در خود دارند. و بی‌شك بهترین اثر لو‌رمان تا به امروز ‌مولن روژ‌ با بازی ‌نیكول كیدمن‌ است كه تلفیقی از نوعی رئالیسم شاعرانه و فانتزی بود.

لورمان پروژۀ «گتسبی» را از پس از ساختن فیلمی به نام استرالیا در سال ۲۰۰۸ دنبال كرد. دو سال بعد با خانواده‌اش به آمریكا نقل مكان كرد تا بتواند با تمركز بیشتری روی این پروژه كار كند و در سال ۲۰۱۱ اعلام كرد كه قصد دارد فیلم را به شكل سه بعدی بسازد. یكی از نقاط قوت این نسخه نسبت به نسخه‌های قبلی تیم بازیگری درخشان فیلم است كه توانسته از پس نقش‌های خود برآید. ‌توبی مگوایر‌ و ‌لئوناردو دی كاپریو‌ كه دوستان قدیمی هستند، اولین بازی مشتركشان را در این فیلم تجربه كردند و ‌كری مولیگان‌ در نقش ‌دیزی‌ نیز یكی از بازی‌های درخشان كارنامه‌اش را به معرض نمایش گذارده است. ‌دی كاپریو‌ با چنان شور و حرارتی در نقش ‌گتسبی ظاهر گشته كه به راحتی می‌توان او را تجسم واقعی این شخصیت شبه حماسی دانست و همچنین ‌كری مولیگان‌ كه با ملاحت همیشگی خود موفق گشته تا شخصیت اندكی ساده‌لوح اما جذاب دیزی را به تصویر كشد. تجمل‌گرایی و افراط در استفاده از نماهای با‌شكوه در بیان شخصیت پریشان و سرگردان گتسبی به خوبی اثر گذارده است، طراحی درخشان لباس و صحنه و دقت به جزئیات عمارت گتسبی كه با توصیفات رمان برابر است یك بازسازی شكوهمند را در ذهن متداعی می‌كند و آن نور سبز معروف كه یكی از عناصر مهم رمان محسوب می‌شود.

همچنان یك تفاوت كلی میان رمان ‌فیتزجرالد‌ و فیلم ‌لو‌رمان‌ موجود است: فیلم ‌در لایه‌های رویی داستان باقی مانده است و تلاشش برای دست‌یابی به عمق در میان این تصاویر باشكوه و پرخرج ناكام می‌ماند. تمام سعی لو‌رمان در هر چه جذاب‌تر شدن فیلم برای جذب طیف گسترده‌تری از مخاطب جوانی است كه شیفتۀ زندگی‌های اشرافی بوده و تصاویر مجلل را می‌پسندد. با اینكه كارگردانی لو‌رمان یكدست و روان است و كمتر مشكلی در تولید به چشم می‌خورد، اما اثر از ظرافت ساختاری نثر فیتزجرالد بهره‌ا‌ی نبرده است و بیش از اینكه نمایانگر پیچیدگی‌های روانی ‌گتسبی‌، ‌دیزی‌ و حتی ‌نیك كاراوی‌، راوی اثر، باشد، شیفتۀ پوستۀ رویی یعنی داستان‌پردازی آن است و نتوانسته تعادلی میان خود و ماهیت اثر فیتزجرالد برقرار سازد.

برای بیننده‌ای كه چندان با احوالات دهۀ بیست آمریكا آشنا نیست‌، شیوۀ رفتاری شخصیت‌ها خیلی جاها گنگ به نظر می‌رسد و توجیه منطقی برای آن روایت نمی‌شود. حتی شخصیت ‌تام بیوكنان‌ با بازی ‌جوئل ادگرتون به شدت در نیمۀ منفی خود فرو رفته و شباهت آشكاری با نوعی از ‌تیپ‌ پیدا كرده است و این حاكی از توجه بیش از حد كارگردان بر صحنه‌پردازی  و ایجاد میزانسن‌های بدیع است تا شخصیت‌های پر‌عمق و چند وجهی.

نكتۀ مهم‌تر اینكه ‌فیتز‌جرالد‌ سر نهایت امر سعی در به تخطئه كشیدن بورژوازی متفرعن دهۀ بیست دارد و با نوعی تمسخر به این شكوه پوشالی می‌نگرد، نكته‌ای كه در اثر ‌لو‌رمان‌ موجود نیست و این تناقض اساسی با روح منبع اقتباسی دارد. نگاهی كه جامعۀ بورژوازی مدام در حال بسط و گسترش است حاوی این نكته است كه ثروت راهگشای همۀ كارهاست و حتی می‌تواند گذشته را جبران و عشق را نیز احیا سازد، در حالی كه ‌فیتز جرالد‌ با نمایش تراژدی عظیم زندگی ‌گتسبی‌ كاملاً برعكس آن را نمایش می‌دهد و هر چند كه اثر لو‌رمان روایتگر همین داستان است، اما شكل روایتش‌ نمی‌تواند به خوبی این مضمون را منعكس سازد و انگار كه علاقۀ چندانی هم به اینكه بورژوازی محكوم شود ندارد و خیلی محتاطانه با این مسئله رفتار می‌كند.

با این حال، بی‌شك مخاطبانی كه شیفتۀ آثاری مانند ‌مولن روژ‌ هستند‌، فیلم را دوست خواهند داشت چرا كه فرم از محتوا برای این دسته مخاطبان اهمیت بیشتری دارد و ‌گتسبی بزرگ‌ هم از فرم پركششی برخوردار است به طوری كه می‌تواند بیننده را دو ساعت و نیم به دنبال خود بكشاند، به خصوص تدوین خوب اثر موجب گشته كه ضربآهنگ فیلم شكل هیجان‌انگیزی داشته باشد و بیننده‌ای كه منبع اصلی را نخوانده باشد، بی‌شك علاقه‌مند است تا ببیند سرنوشت ‌گتسبی چه می‌شود.

در مجموع نقدهایی نیز كه در مطبوعات و فضای مجازی منتشر یافته اثر نمرۀ متوسطی را به خود اختصاص داده است. سایت انجمن منتقدان"متاكریتیك" نمره ۵۵ از ۱۰۰ را به اثر لورمان داده كه نمرۀ بالایی محسوب نمی‌شود و نقدهای منفی نیز كه به چشم می‌خورد همگی حاوی همین نكتۀ مهم‌اند كه اثر نتوانسته روح واقعی و پویایی رمان ‌فیتزجرالد‌ را به تصویر بكشد. شاید چنین اثری باید به دست كارگردان اندیشمندتری سپرده شود تا  او بتواند تعادل میان فرم و محتوا را حفظ كرده و آنچه را كه شایستۀ این رمان عظیم است به روی پرده جادویی به نمایش بگذارد. 

درباره

امیرحسین بابایی دانش‌آموختۀ کارگردانی سینما در کانون سینماگران جوان و غکاسی در مجتمع فنی تهران است. او حضور جدی خود در دنیای مطبوعات را از سال ۱۳۸۵ با دبیری سرویس سینمای جهان «سینما پشت صحنه» آغاز کرد و سپس فعالیت‌های مطبوعاتی خود را به همکاری با نشریاتی چون ماهنامه‌های «نقد سینما» و «فیلم و سینما»، هفته نامۀ جهان سینما، روزنامه‌های اعتماد، فرهیختگان و تهران امروز ادامه داد. او از سال ۱۳۸۷ به عضویت انجمن منتقدان و نویسندگان سینمایی کشور در آمد. در سال ۱۳۹۰ اجرای برنامۀ زندۀ تلویزیونی «اینک، اینجا، مستند» شبکه مستند را برعهده گرفت و هم‌زمان به عنوان موسس و رییس باشگاه فیلم ملل و مجری ثابت سلسله نشست‌های «سینما اقتباس» فرهنگسرای ملل انتخاب شد که پس از برگزاری چهل نشست با ثبت آن در دفتر مشارکتهای فرهنگی هنری شهرداری تهران به "کانون فیلم خط سوم " تغییر نام داد... که تا کنون بیش از یکصد و شصت نشست با حضور او به عنوان مجری و دبیر کانون برگزار گشته است... همچنین تا کنون دو شب فیلم سینمای روسیه و لهستان را نیز در سینماتک خط سوم برگزار کرده است و با همکاری کانون کتابخوانان ملل نیز سلسله نشستهای سینما-کتاب را  پایه گداری کرده کهه تا کنون شش نشست از آن برگزار گردیده است. از او برای حضور در نشست‌های نقد و بررسی فیلم‌های ایرانی در دانشگاه‌های سراسر تهران نیز بارها دعوت به عمل آمده که از میان آن‌ها می‌توان به نقدوبررسی «به همین سادگی» ساختۀ رضا میرکریمی در دانشکدۀ زبان‌های خارجی، نقدوبررسی «جدایی نادر از سیمین» ساختۀ اصغر فرهادی در دانشکدۀ زبان‌های خارجی / تهران شمال و نقدوبررسی «وقتی همه خوابیم» ساختۀ بهرام بیضایی در دانشکده شیمی / تهران شمال اشاره کرد. او همچنین فیلمنامه فیلم کوتاه پنجره/۱۳۸۴ را در کارنامه دارد و طرحهای مستند و کوتاه بسیاری نیز نگاشته که هنوز رنگ پرده را ندیده اند.فیلم کوتاه "شیوه دموکراسی"/۱۳۸۸ تنها کار او در سمت نویسنده و کارگردان است. همچنین تا کنون طراح و مدرس دو کارگاه نویسندگی خلاق در سال ۱۳۹۰ و ۱۳۹۳ در دانشکده فنی و مدیریت تهران شمال بوده است و در سال ۱۳۹۵ نیز کارگاه "آشنایی با سینما و نقد فیلم" را برای مجتمع آموزشی دخترانه صبا برگزار کرده است.