خاطرات آن فرانک

نوشته شده توسط امیرحسین بابایی

 

 

خاطرات آن فرانک (۱۹۵۹﴾

تهیه‌کننده و کارگردان: جرج استیونز

فیلمنامه نویسان: فرانسیس گودریچ، و آلبرت هکت

منبع اقتباس: خاطرات یک دختر جوان (آن فرانک)

بی‌شك یكی از بخش‌های جذاب سینمای اقتباسی مقوله اقتباس از زندگینامه یا "اتوبیوگرافی" است ... همان‌طور كه در هفته‌های اخیر به طور جدی به این عرصه پرداخته‌ایم، پس از نمایش فیلم‌های چه (قسمت اول) ساختۀ استیون سودربرگ که بخش‌‌هایی از زندگی «ارنستو چه گوارا» انقلابی آرژانتینی بود و باد و شیر ساخته جان ملیوس كه به زندگی «رسولی» انقلابی مراكش می‌پرداخت، امروز به بررسی نمونۀ متفاوتی از این دست می‌پردازیم ...

خاطرات آن فرانك داستان زندگی دختر سیزده سالۀ یهودی در دوران جنگ جهانی دوم و اشغال هلند به دست ارتش نازی است ... «آن فرانك» دختری در اوج شادابی و طراوت، دوران نوجوانی در شرایط پیچیده‌ای قرار می‌گیرد و همین مسئله زندگی او را دستخوش حوادث غریبی می‌كند. خاطرات «آن فرانك» بعد از جنگ دوم جهانی به محض انتشار به شهرت می‌رسد و نسخه‌های متعددی از آن به فروش می‌رسد.

معصومیت و نگاه متفاوت او به مقوله جنگ و تلاش برای بقا و دست یازیدن به ابتدایی‌ترین امكانات موجود برای حفظ اصالت انسانی بسیار تاثیر‌گذار است. دو سال زندگی كردن در اتاق زیر شیروانی در كنار انسان‌های دربند دیگر و روایت جنگ از یك رادیوی سیمی لحظات احساسی فراوانی را به وجود می‌آورد كه هر انسانی را تحت تاثیر خود قرار می‌دهد. خاطرات آن فرانك پس از گذر سال‌ها هنوز رنگ كهنگی به خود نگرفته و روایتی است كه همچنان یاد‌آور روزهای تلخ‌ تاریخ معاصر بشر است.

اولین اقتباس‌هایی كه از این خاطرات به منصۀ ظهور رسید ، نمایشنامه‌هایی بود كه صحنه‌های تئاتر برادوی نیویورك را به تسخیر خود درآورد. نمایشنامه‌هایی به قلم "فرانسیس گودریچ" و "آلبرت هكت" كه اتفاقاً فیلمنامه نویسان همین اثر مورد بحث نیز هستند. پس از آن بود كه ‌جورج استیونز‌ كارگردان شهیر آمریكایی كه خود نیز در جنگ جهانی حضور داشت و تصاویر بسیاری نیز تهیه كرده بود، علاقه‌مند تولید فیلمی بر اساس این داستان شد. بی‌شك ‌خاطرات آن فرانك‌ در كارنامۀ جورج استیونز كه آثار درخشانی چون غول، شین، مكانی در آفتاب و بزرگترین داستان عالم را در خود جای داده جزو بهترین‌هاست.

خاطرات آن فرانك تا به امروز دستمایۀ اقتباس‌های فراوانی بوده است كه به اختصار به آن‌ها اشاره می‌كنم:

  • خاطرات آن فرانك (۱۹۶۷﴾ ساختۀ آلكس سگال
  • خاطرات آن فرانك ﴿۱۹۸۷﴾ مینی سریال در چهار اپیزود
  • خاطرات آن فرانك ﴿۱۹۸۰﴾ ساختۀ بوریس سگال و با بازی ماكسملیان شل
  • خاطرات آن فرانك ﴿۱۹۹۹﴾ انیمیشن و ساختۀ جولیان وولف
  • خاطرات آن فرانك ﴿۲۰۰۹﴾ مینی سریال در پنج اپیزود

جورج استیونز اما پیشگام اقتباس از این روایت انسانی جنگ بوده است و شاید یكی از بهترین گزینه‌های موجود. استادی و مهارت او در به تصویر كشیدن  آثار متفاوت و به وجود آوردن «فیلم کالت» این قدرت را به او می‌داده كه همواره برای انتخاب آثارش راه‌های پیچیده‌تر را برگزیند و البته با حوصله، نبوغ و درایتی كه همواره از خود بروز می‌داده آثاری ماندگار را به آرشیو سینمای آمریكا و جهان می‌افزوده و مخاطبان بسیاری را به خود جلب می‌كرده است.

استیونز برای به تصویر كشیدن این اثر جمعی از بهترین‌ها را ‌برگزیده  و با دقت فراوان در جزئیات و كارگردانی درخشان موفق شده كه در یك لوكیشن كوچك نزدیك به سه ساعت بیننده را با خود همراه کند و او را تحت تأثیر قرار دهد.

فیلم با استقبال گسترده مخاطبان و منتقدان روبه‌رو گشت و همگی مهارت بالای استیونز را در به تصویر كشیدن این داستان شبه حماسی ستودند.

خاطرات آن فرانك نامزد هشت جایزه اسكار و برندۀ سه مجسمه طلایی شد. همچنین، نامزد نخل طلای جشنواره كن نیز گشت و جوایز متعدد دیگری را هم به خود اختصاص داد.

مخاطبان IMDB به فیلم نمرۀ ۷.۴ از ۱۰را داده‌اند و سایت منتقدان "متاكریتیك" نیز نمره ۷۵ از ۱۰۰ را به فیلم اختصاص داده است كه نشان محبوبیت اثر  پیش هر دو طیف مزبور دارد.

ویلیام ملور برای فیلمبرداری درخشان سیاه و سفید و نورپردازی‌های خلاقانه‌اش جایزۀ اسكار را به خانه برد. طراحی دكور و صحنۀ فوق‌العادۀ كار هم از این جایزه بی‌نصیب نبود و كار مشترك ‌لایل ویلر‌، جورج دیویس، والتر اسكات و  استوارت ریس با مجسمۀ طلایی از مراسم اسكار روانه گشت.

بی‌شك،  لوكیشن یكی از عناصر اصلی اثر به شمار می‌آید و نقش كلیدی در آن دارد‌، طراحی و اجرایی كه با نهایت دقت و ظرافت موفق شده فضای لازم را برای شخصیت‌ها به وجود آورد. فضای خشك و خشن محیط تأثیر روانی لازم را برای درك شرایط پیچیده‌ای كه شخصیت‌ها با آن مواجهند فراهم كرده است. استفاده از زاویه‌های تنگ و فشرده كردن نماها نیز این كاركرد را تقویت كرده است، اصولاً اثری موفق می‌شود بر روی مخاطب خود تأثیر تام و تمام بگذارد كه عناصرش در كنار هم به تكامل برسند و نه اینكه یكی از دیگری برتر باشد، یعنی همۀ عناصر در كنار هم و برای یك هدف و آن هم پیش بردن درام قرار بگیرند، هر كدام از عناصر كه در صدد خودنمایی بیشتری برآیند، اثر را از مسیر اصلی خود منحرف می‌كنند و تبدیل به همان چیزی می‌شوند كه در انتها می‌گوییم: "فیلم خوبی نبود اما فیلمبرداری درخشانی داشت و یا تدوین كار معركه بود، بازیگریش حرف نداشت"، ولی سر نهایت امر فیلم خوبی ندیده‌ایم، اما هرگاه اعتراف كردیم كه، "هوم ... چه فیلم خوبی بود" یعنی كه همۀ عناصر آن خوب بودند و نه فقط یكی یا چند تایی از آن‌ها.

یكی دیگر از شاخص‌های فیلم، تیم بازیگری آن است. میلی پركینز در نقش آن فرانك هر چند با «آن فرانك» واقعی تفاوت‌های بسیار دارد و به اصطلاح جذابیتی هالیوودی‌، اما توانسته به مدد فیزیك خاص خود در سن بیست و یك سالگی به خوبی از پس بازی در نقش یك دختر سیزده ساله بر‌آید. شلی وینترز نیز با بازی در نقش خانم ون دان یكی از بهترین بازی‌های عمرش را به معرض نمایش گذارده و در بیان حالات و احساسات انسانی و فیگورهای حسی كاملاً موفق ظاهر گشته است، همین بازی درخشان موجب شد كه جایزۀ اسكار بهترین هنرپیشۀ زن نقش مكمل را برباید.

شلی وینترز از جمله بازیگرانی است كه همواره درك دقیقی از نقش‌هایش داشته و در فیلم دیگر استیونز مكانی در آفتاب در نقش اصلی نیز بازی درخشانی ارائه كرده است. او در سال ۱۹۶۵ نیز برای بازی در فیلم یك تكه آبی به كارگردانی "گای گرین" دومین و آخرین اسكار عمرش را ربود. بازی او در نقش یك دختر نابینا و در مقابل "سیدنی پواتیه" هنوز یكی از آثار ماندگار و دیدنی آن سال‌ها محسوب می‌شود.

چوزف شیلدكراوت بازیگری اتریشی‌الاصل در نقش «اتو فرانك» پدر «آن» نیز تكمیل‌كنندہ این مثلث درخشان بازیگری است. او بازیگر قدیمی باسابقه‌ای است كه كارش را از دهۀ بیست و با بازی در آثار صامت آغاز كرده و كارنامه پر پر و پیمانی دارد؛ و اینجا نیز با بازی زیرپوستی خود به خوبی غم و اندوه ناشی از مصائب جنگ را به مخاطب ارائه می‌دهد. صحنۀ پایانی فیلم  و آن چهرۀ درهم شكستۀ او پس از سه سال كه انگار سی سال بعد را نمایش می‌دهد، به نوعی سمبل اروپای پس از جنگ جهانی دوم است، اروپایی كه طراوات خود را كاملاً از دست داده و پیر و فرتوت گشته‌، اما چاره‌ای‌ جز حركت به پیش ندارد و مجبوراست تنها به مرور خاطرات آن روزها بسنده كرده و این مصائب را توشه‌ای‌ برای موفقیت‌های آینده بسازد، اتفاقی كه در عمل هم می‌افتد و چند دهه بعد، اروپا مجددا شكوه و قدرت خود را باز‌پس می‌گیرد.

یكی دیگر از عوامل موفقیت خاطرات آن فرانك بی‌شك فیلمنامۀ منسجم و قدرتمند آن است. فیلمنامه‌ای كه هر چند در مقایسه با اصل اثر تغییراتی را در خود می‌بیند‌، اما نكتۀ مهم این است كه شالوده و هویت اصلی خود را كاملا حفظ كرده و مملو از احساسات و عواطف دخترانه است. همین تقابل خشونت و لطافت به عنوان پارادوكس عظیم اثر است كه موفق می‌شود ریتم درخشانی را ایجاد و ببینده را با خود همراه سازد.

فیلمنامه هر‌چند اندكی به سنت تئاتری وابسته است ـ قاعدتاً به دلیل محدودیت لوكیشن ـ اما استیونز این فضای استلیزه را تلطیف  می‌كند، هر چند علاقۀ وافری در میزانسن‌های شبه تئاتری از خود نشان داده‌ و پلان‌های متعددی را مشاهده می‌كنیم كه چیدمانی دارند كه این فشردگی فضا را بیشتر به رخ بكشند.

به خصوص انتخاب قطع "اسكوپ"برای فیلم كه این فشار و فشردگی را تشدید می‌كند و در حقیقت هوشمندی و ظرافت بالای كار  استیونز  را به معرض نمایش می‌گذارد.

به نوعی بن‌مایۀ قوی فیلمنامه است كه دست كارگردان را در بروز خود باز می‌گذارد؛ تقریباً دیالوگ یا پلان اضافه‌ای در فیلم نمی‌بینیم؛ هر چه هست در جهت هرچه بیشتر دراماتیزه كردن داستان و ارائۀ روایتی كامل و بی‌نقص است‌، مسئله‌ای كه همچنان یكی از مشكلات همیشگی سینمای ماست، همان‌طور كه بارها در طول این جلسات دربارۀ این مقوله صحبت كرده‌ایم. ضعف ساختاری سینمای ما به نداشتن فیلمنامه‌هایی با شالوده و ساختار محكم باز می‌گردد. نداشتن فیلمنامۀ خوب موجب می‌شود كه ایدۀ درخشان به راحتی از بین رفته و خسارات جبران‌ناپذیری را به ماهیت كلی كار وارد سازد.

آنچه در سینمای ما به وفور به چشم می‌خورد، آثاری هستند كه مداوم در حال وقت‌كشی و پر كردن زمان اثرند بدون اینكه در پیشبرد آن نقشی داشته باشند. آسیبی كه این مسئله به بار می‌آورد، از بین بردن ریتم و كسالت بار شدن آن است ـ نكته‌ای كه موجب فراری دادن مخاطب از سالن‌های سینما می‌گردد.

سینمای داستانگو سینمایی متكی به روایت دراماتیك بوده و موظف است كه ببینده را با خود همراه و حتی درگیر كند. نمونۀ بزرگ این اتفاق بی‌شك آثار ‌آلفرد هیچكاك‌ كبیر است. او استاد دراماتیزه كردن داستان‌های چند خطی است. حتی وقتی ایدۀ اصلی بسیار ساده است‌، آنچنان در دستان هیچكاك پیچ و تاب می‌خورد كه لحظه‌ای اجازۀ رها شدن بیینده روی صندلی و چرت و خمیازه  را نمی‌دهد.

كارگردانانی كه با تعهد و عشق فراوان مشغول فیلمسازی‌اند، هیچ‌گاه به اثر خود خیانت نمی‌كنند و صرفاً برای پایان بردن یك پروژه حاضر نمی‌شوند تصویرسازی كنند.كاری كه "استیونز" نیز هرگز در آثارش انجام نمی‌دهد. پلان‌های او همه با تفكری خاص شكل می‌گیرند و پشت هركدام هدفی وجود دار‌، هدفی كه مهمترین‌اش پیشبرد صحیح و جذاب درام است. حتی در فضای تلخ و تیره‌و‌تار این اثر نیز به خوبی متوجه می‌شویم كه چقدر متبحرانه فاصله‌هایی برای تنفس بیننده ایجاد شده است. در آن اوضاع و احوال نیز روزنه‌هایی برای هوای تازه باز می‌شود. به صحنۀ جشن سال نوی یهودی «هانوكا» توجه كنید: صحنه‌ای با بار عاطفی بالا كه بیننده را از جنگ رها و درگیر این فستیوال انسانی می‌كند.

خاطرات آن فرانك فیلمی فراتر از بیان مصائب جنگ است؛ فیلمی است دربارۀ انسان و میل او به آرامش و عشق و آزادی؛ فیلمی است دربارۀ قلب‌هایی كه با كمترین امكانات و در سخت‌ترین شرایط برای انسانیت می‌تپد و در كنار هم نمونه‌ای‌ از جامعۀ آرام و پر عطوفت انسانی‌اند. درست كه هیچ‌كدام كامل نیستند، اما رأفت و اخلاق میانه‌شان را گرم می‌كند. به شخصیت «آقای وان دان» دقت كنید؛ صحنه‌ای‌ كه بعد از دزدیدن سهم نان دیگران مانند كودكان گریه می‌كند و یا خانم فرانك كه به خاطر رفتار تندش با او به شدت متأثر می‌شود. این صحنه‌ها مو را بر تن هر كسی كه ذره‌ای انسانیت در او موجود است سیخ می‌كند.

رابطۀ «پیتر» و «آن» نیز یكی از نقاط عطف اثر است. استفادۀ درخشان استیونر از سایه ها موجب شده كه این رابطه شكل به شدت رمانتیكی به ‌خود بگیرد و حاوی این پیام باشد كه عشق در مفهوم متعالی‌اش در هر شرایط و حالتی موجب دگرگونی انسان می‌گردد.

صحنه‌های تكرار شوندۀ دریچۀ زیر شیروانی كه تنها پیتر و آن را در آن مشاهده می‌كنیم گمان از این رهایی روح در عین اسارت تن دارد، و اینكه چگونه زندگی در پرتو درخشش احساسات انسانی چند متر فضای متشنج و پر اضطراب را به آشیانه‌ای برای درخشش روح بدل می‌سازد. امید به آینده‌، امید به فرداهای نآمده در اثر موج می‌زند و حتی با سرنوشت محتومی كه شخصیت‌ها بدان گرفتار می‌شوند‌، چیزی تغییر نمی‌كند، چرا كه بازماندگان با همۀ فرسودگی با همین امید روزهای نو را آغاز می‌كنند و درس‌هایی جدی از رفتگان می‌گیرند.

آخرین پلان فیلم درخشش آفتاب و چند لكه ابر است كه در آن پرندگان مسیر خویش را هموار می‌كنند و باز همان شور و حركت برای بقا و زندگیست ـ آنچه بشر معاصر در لابه‌لای طمع و حسرت روزمره‌اش از كف داده است. این فیلم بی‌شك طومار وجدان آدمی در مقابل خود است و تلخی‌اش در عین جانگداز بودن شیرین است. مهم پایان كار نیست، مهم امید به آسمان فرداست، به انسانیت، به روزهای با هم زیستن؛ همان كه «آن فرانك» می‌گوید: "علیرغم همۀ این‌ها معتقدم كه مردم قلباً خوب هستند.

 

سیزدهم شهریورماه ۱۳۹۲ـ فرهنگسرای ملل ـ سالن فرهنگ

درباره

امیرحسین بابایی دانش‌آموختۀ کارگردانی سینما در کانون سینماگران جوان و غکاسی در مجتمع فنی تهران است. او حضور جدی خود در دنیای مطبوعات را از سال ۱۳۸۵ با دبیری سرویس سینمای جهان «سینما پشت صحنه» آغاز کرد و سپس فعالیت‌های مطبوعاتی خود را به همکاری با نشریاتی چون ماهنامه‌های «نقد سینما» و «فیلم و سینما»، هفته نامۀ جهان سینما، روزنامه‌های اعتماد، فرهیختگان و تهران امروز ادامه داد. او از سال ۱۳۸۷ به عضویت انجمن منتقدان و نویسندگان سینمایی کشور در آمد. در سال ۱۳۹۰ اجرای برنامۀ زندۀ تلویزیونی «اینک، اینجا، مستند» شبکه مستند را برعهده گرفت و هم‌زمان به عنوان موسس و رییس باشگاه فیلم ملل و مجری ثابت سلسله نشست‌های «سینما اقتباس» فرهنگسرای ملل انتخاب شد که پس از برگزاری چهل نشست با ثبت آن در دفتر مشارکتهای فرهنگی هنری شهرداری تهران به "کانون فیلم خط سوم " تغییر نام داد... که تا کنون بیش از یکصد و شصت نشست با حضور او به عنوان مجری و دبیر کانون برگزار گشته است... همچنین تا کنون دو شب فیلم سینمای روسیه و لهستان را نیز در سینماتک خط سوم برگزار کرده است و با همکاری کانون کتابخوانان ملل نیز سلسله نشستهای سینما-کتاب را  پایه گداری کرده کهه تا کنون شش نشست از آن برگزار گردیده است. از او برای حضور در نشست‌های نقد و بررسی فیلم‌های ایرانی در دانشگاه‌های سراسر تهران نیز بارها دعوت به عمل آمده که از میان آن‌ها می‌توان به نقدوبررسی «به همین سادگی» ساختۀ رضا میرکریمی در دانشکدۀ زبان‌های خارجی، نقدوبررسی «جدایی نادر از سیمین» ساختۀ اصغر فرهادی در دانشکدۀ زبان‌های خارجی / تهران شمال و نقدوبررسی «وقتی همه خوابیم» ساختۀ بهرام بیضایی در دانشکده شیمی / تهران شمال اشاره کرد. او همچنین فیلمنامه فیلم کوتاه پنجره/۱۳۸۴ را در کارنامه دارد و طرحهای مستند و کوتاه بسیاری نیز نگاشته که هنوز رنگ پرده را ندیده اند.فیلم کوتاه "شیوه دموکراسی"/۱۳۸۸ تنها کار او در سمت نویسنده و کارگردان است. همچنین تا کنون طراح و مدرس دو کارگاه نویسندگی خلاق در سال ۱۳۹۰ و ۱۳۹۳ در دانشکده فنی و مدیریت تهران شمال بوده است و در سال ۱۳۹۵ نیز کارگاه "آشنایی با سینما و نقد فیلم" را برای مجتمع آموزشی دخترانه صبا برگزار کرده است.