دیو و دلبر

نویسنده: آیدا مرادی آهنی
دسته:

بل نه مثل سیندرلا آن‌قدر رنجی عظیم را تحمل می‌کند تا شاهزاده‌ای از راه برسد و نیروهایی جادویی او را با معجزه به شاهزاده برسانند و نه مثل زیبای خفته تمام مبارزه‌اش را به دست پری‌ها می‌سپارد. او مثل پرنسس‌های دیزنی در آثار متأخر این کمپانی، دختری است که مخالفت و مبارزه را بلد است. نیروی مبارزه‌اش لزوماً وابسته به جادو نیست و روحیه‌ای قوی برای سروسامان دادن به اوضاع دارد.

 

بِل و پرنس هرگز شما را نااُمید نمی‌کنند

ساختن فیلم‌های موزیکال در هالیوود هیچ ساده نیست. سابقه‌ی پُر و پیمان این ژانرْ اول از همه شما را با تاریخچه‌ای از سرمایه‌گذاری‌های هنگفت روبرو می‌کند، و بعد ضمن این که آثار بی‌نهایت خوش ساختی را می‌یابید متوجه این نکته هم خواهید شد که بی‌شمار آثار سطحی یا شکست‌خورده در این عرصه وجود دارند. آثاری که در مقابل طیف وسیعی از فیلم‌های موزیکال و قدرتمند هالیوود تنها مجموعه‌ای از چند کلیپ نامرتبط به نظر می‌رسند. از سویی دیگر، وقتی فیلم‌سازی تصمیم به اقتباس می‌گیرد آن هم از اثری که پیش از این بارها مبنای اقتباس بوده تقریباً باید مطمئن باشد که قرار است چیز جدیدی به آن اثر اضافه کند. قرار است ما را با نسخه‌ای از داستان روبرو کند که نه تنها به لحاظ جذابیت‌های بصری، بلکه به لحاظ نوع نگاه نیز؛ دنیایی جدید را پیش روی‌مان می‌گذارد. از این رو ساخت نسخه‌ی موزیکال دیگر از دیو و دلبر به هیچ‌وجه کار آسانی نیست. اما فیلم بیل کاندن از همان ابتدا به شما می‌گوید که منتظر کاری بزرگ باشید. در اولین صحنه از فیلمْ شکوه و ظرافت طراحی لباس‌ها، گریم و طراحی صحنه همگی نوعی جاه‌طلبی را به رخ می‌کشند. صدای راوی مانند کسی که کتابی را باز کرده تا برای چند نفر بخواند شنیده می‌شود و این صدا آن‌قدر خنثی است که جذابیت بصری فیلم را تحت شعاع قرار ندهد. تنها مانند دروازه‌ای برای ورود به داستانی است که اکثریت آن را می‌شناسند. صدای راوی مهربان یک افسانه است که بعد از چند ثانیه خاموش می‌شود. و بیننده را با فضای جادویی داستان تنها می‌گذارد. شاهزاده‌ا‌ی جوان، زیبا و خوش‌گذران که بر اثر غرور به یک دیو زشت تبدیل می‌شود. امر «تبدیل» و «تغییر» همواره در نقاط بحرانی بسیاری از افسانه‌ها وجود دارند. یک انسان یا حیوان، به انسان، حیوان و حتی گاه موجود دیگری تبدیل می‌شود. اساس این تغییرها عموماً بر دو پایه استوار است. پایه‌ی اول کاملاً زیربنایی اخلاقی دارند. قهرمان یا ضد قهرمان و چه بسا یکی از شخصیت‌ها، زمانی که به قلّه نهایی یک خصیصه‌ی انسانی می‌رسد نه تنها از درون بلکه به لحاظ ظاهری هم دچار تغییر می‌شود. بی‌شمار مثال در این زمینه و در افسانه‌ها می‌توان یافت. اما همیشه عامل دیگر این تغییرات جادو است. قدرتی فراطبیعی که باعث می‌شود فرآیند تغییر انجام شود. جادو و نیروهای ماورایی که مثل یک کاتالیزور، تغییر را عملی می‌کنند. آن‌چه در داستان دیو و دلبر بسیار مورد تأکید قرار می‌گیرد نیز همین تغییرها است. مانند بسیاری از داستان‌های افسانه‌ای، قهرمان یا شخصیت در نهایت یک خصلت قرار دارد که او را از درون به آدمی زشت بدل کرده است. غرور و تبختر شاهزاده از او انسانی متفرعن ساخته است. همین موقع دست سرنوشت اتفاقی را پیش پای او قرار می‌دهد که معمولاً این اتفاقات به عنوان آخرین فرصت برای شخصیت محسوب می‌شوند. کاراکتر در آزمایشی کوچک قرار می‌گیرد تا بعدها همیشه این لحظه را به خاطر داشته باشد و بداند که تاوان چه را می‌دهد. طبق الگوی افسانه‌ها، اکثر مواقع، شخصیت این شانس آخر را از دست می‌دهد و دقیقاً به خاطر همان خصلت نکوهیده، در آزمایش زمین می‌خورد. او بر اثر یک خصیصه‌ی ناشایست رفتاری، نیروهای جادویی و یا عاملی که برخوردار از این نیروها است را رنجانده. معمولاً این نیروها دست به تنبیه و تلافی می‌زنند؛ و این تنبیه و تلافی هیچ‌گاه قصاصی مانند مرگ نیست. چیزی بدتر و وحشتناک‌تر از آن است. صورتی دیگر از مرگ است که مرگ نیست. زندگی در شرایطی است که شخصیت، هیچ کدام از توانایی‌ها و داشته‌هایش را ندارد و تنها چیزی که برایش باقی می‌ماند یک حسرت بزرگ است. و این حسرت در شدیدترین شکل ممکن اجرا می‌شود و ضمن این‌که محرومیت‌ها و محدودیت‌های زندگی جدید قهرمان را نشان می‌دهد، قرار است مخاطب را با نتیجه‌ی آن خصلت نکوهیده روبرو کند. اما شخصیت‌هایی که دچار این دگرگونی می‌شوند اکثراً انسان‌هایی خشن، عصبانی و مردم‌گریز هستند. و راستش این خصلت افسانه‌ای بارها و بارها در دنیای درام و فیلم‌های نوین به شکل غیر فانتزی دستمایه قرار گرفت. در عالم سینما، کارگردانی مثل برگمان بارها -حتی خیلی ریز و جزئی- از این ویژگی استفاده می‌کند. به عنوان مثال، در چشمه‌ی باکره، که خود بر اساس افسانه‌ای با مضمون مذهبی است؛ این استفاده شدت می‌گیرد.

برگردیم به داستان دیو و دلبر. شاهزاده‌ی زیبا در ابتدای داستان و در مهمانی باشکوه و مجللی که تا حدی زیاد گواه غرور و تفاخر او نیز هست، در یک لحظه به دیوی کریه تبدیل می‌شود. و از آن به بعد زندگی او به نوعی شکنجه‌ی مدام می‌ماند. شکنجه‌ای که خود دو سو دارد. از یک طرف شاهزاده زیبایی و قدرت خود را از دست داده و تبدیل به موجودی تنها شده. و از سوی دیگر گل سرخی که در شیشه است مانند ساعت شنی هر لحظه او را به مرگ نزدیک‌تر می‌کند. دیو تحت تنبیه متناقضی قرار گرفته است. او نه با این چهره و ویژگی‌های روزانه، زندگی را می‌خواهد و نه می‌تواند باور کند که با افتادن هر گلبرگ از آن گل رُز، زندگی را از دست می‌دهد. همین‌ها از او موجودی به شدت خشمگین و عصبی ساخته.

با این حال تنها شاهزاده نیست که از سر تنبیه، تبدیل به هیولا شده. اطرافیان نزدیک او نیز ماهیت انسانی خود را از دست داده‌اند. و حالا به جای انسان، تنها اشیایی کهنه در قصری متروک هستند. این تبدیل شدن به شئ، گویی شکنجه‌ی دیگری برای دیو است. وقتی صدا‌ی‌شان را می‌شنود و حتی وقتی خدمات‌شان را می‌بیند که با مهربانی نثارش می‌کنند به یاد می‌آورد که این اشیاء زمانی اعضای مهمانی‌های باشکوهش بودند. به نوعی تبدیل شدن این آدم‌ها به ساعت و فنجان و قوری و… مدام به او یادآوری می‌کند که حالا سلطنت و قدرت او مانند اشیایی اولیه، مضحک می‌نماید. علاوه بر این، آدم‌هایی که به کمد و پیانو و پرنده و… تبدیل شده‌اند؛ تمام امیدشان به آن گلبرگ‌های سرخ است. دنبال هر راهی می‌روند تا با تولد یک عشق واقعی جلوی حادثه‌‌ی شوم‌تری را بگیرند. اما این نفرین در همه جا با آن‌ها است. تغییر اشیاء در دیو و دلبر، و نقش آن‌ها، از نکات این افسانه است که می‌شود بر آن مکث کرد. در میان همه‌ی این اشیاء، شمع‌دان و ساعت کاملاً نقشی برجسته‌تر دارند. یکی حامل نور و روشنایی است و دیگری نشان‌دهنده‌ی زمان است. هر دو سعی می‌کنند این حصار تاریک را بشکنند و به نحوی به آن راه پیدا کنند. و البته هر بار دیو که اطاعت و فرمانبرداری می‌خواهد هر دو را ناامید می‌کند. شمع‌دان به نوعی فقدان روشنایی را به یاد دیو می‌اندازد و این‌که او تا چه اندازه محتاج بازگرداندن نور به قصر متروکه است. اما ساعت، گذر زمان را یادآوری می‌کند. این‌که عمر دیو می‌گذرد، گل رُز دارد گلبرگ‌هایش را از دست می‌دهد و کاری از دست کسی ساخته نیست به غیر از خود دیو.

دیو در افسانه‌ی دیو و دلبر خصوصیتی متمایز از شخصیت‌های سیاه داستان‌ها و افسانه‌های دیگر دارد. گرچه در ابتدا انسانی مغرور و خودشیفته است و بعدها جانوری بدخلق؛ اما هیچ‌گاه در سیاهی مطلق قرار ندارد. و همین نکته، دیو و دلبر را افسانه‌ای جلوتر از زمان خودش نشان می‌دهد. البته که شخصیت گاستون، همان کاراکتر تیره است اما با بخشیده شدن بلاهت به او و گاه کم‌عقلی‌اش می‌توان گفت او هم شرّ مطلق نیست. دیو در طی داستان، به مرور چهره‌ی دیگری از خود را نیز نشان می‌دهد. این‌که او هم طبق خصلت همه‌ی انسان‌ها، مجموعه‌ای از بدی‌ها و خوبی‌ها است و تنها دلیل عصبانیتش این است که عقوبت خود را زیاده از حد دانسته و نمی‌خواهد آن را بپذیرد.

از سوی دیگر بِل دختر زیبای روستا است. کسی که از همان ابتدا برتری و دانایی او را نسبت به دیگران درمی‌یابیم. او عاشق کتاب‌ها است. مانند دخترهای دیگر دهکده منتظر یک مرد نیست. و چون خود واقعی‌اش است و آن را پنهان نمی‌کند همه‌ی اهل روستا فکر می‌کنند که دختر عجیبی است. این کنایه از دهان مردم گاه نگرانش می‌کند اما متوقفش نمی‌سازد. جوان زیبا و رعنایی که دختران شهر آرزویش را دارند به نظر بِل احمق می‌رسد. او حتی نمی‌تواند باور کند که چنین آدمی او را دوست داشته باشد.

تا همین قسمت از اثر بیل کاندن، موسیقی بسیار قدرتمند و گیرا که کار آلن منکن است تقریباً تأیید می‌کند که ما یک فیلم موزیکال قوی روبرو هستم. اجرای ترانه‌ها به غایت حرفه‌ای انجام می‌شود و بازیگران در موقیت‌های آوازی به خوبی نقش را پیش می‌برند. حقیقتش این است که اثر کاندن در این زمینه اثری قابل توجه است. همان‌طور که ابتدای بحث در مورد حساسیت موسیقی در ژانر موزیکال گفته شد، فیلم‌ساز نشان می‌دهد که ترانه‌ها همان‌قدر که در نسخه‌های پیشین هم در پیش‌برد داستان نقش دارند تا چه اندازه در میزان سازگاری با فضای بصری و فضای داستانی نیز هماهنگ هستند.

در مطالبی که پیش از این در مورد زنان در قصه‌های پریان (پرنسس‌های دیزنی) نوشته شد. تأکید بر این بود که تا چه اندازه میزان کنش شاهزاده‌ها یا مردان قصه‌ها که در جایگاه عاشق و شیفته‌ قرار دارند در پیش‌برد داستان دخیل است. دیو، در بیشترین قسمت‌ها با همان ظاهر و صورت تغییریافته حضور دارد. اما حضور او تنها به شکل یک ایده یا ذهنیت در وجود بِل نیست. به بیانی بهتر او مانند شاهزاده‌ی داستان سیندرلا، تنها به عنوان یک مقصد و یک راه حل نهایی در رؤیاها یا عوالم دست‌نیافتنی زن حضور ندارد. شخصیتی است که در زندگی خودش هم نقش بسزایی دارد. دیو دو جور زندگی کاملاً متفاوت را تجربه کرده. در اولی به لحاظ جایگاه و مرتبه‌ای که داشته همواره با آدم‌هایی مطیع روبرو بوده. کسانی که به راحتی نمی‌توانسته‌اند به او نه بگویند. اما در زندگی دوم او نه تنها هنوز همین انتظار را دارد بلکه خشم و عصبانیت هم باعث می‌شود تا او از آدم‌ها و حتی اشیاء (مانند ساعت و شمع‌دان و…) توقع اطاعت داشته باشد. اندک اطرافیانش هم این را درک کرده و پذیرفته‌اند. چاره‌ای هم ندارند. یک مشت اسباب و لوازم منزل‌اند که تاوان خودخواهی جناب دیو را می‌دهند. اما بِل، لزومی ندارد که هرچه را دیو می‌گوید بپذیرد. می‌تواند مخالفت کند و اتفاقاً این یکی از ویژگی‌هایی است که در مطالب پیشین درمورد پرنسس‌های دیزنی به آن اشاره شد. دخترانی که مخالفت و مبارزه بلدند، و نیروی مبارزه‌ی آن‌ها لزوماً وابسته به جادو نیست. قهرمانانی که برای رسیدن به هدف، دست به سفر و مبارزه می‌زنند. از گفتن حرفی که درست است نمی‌ترسند. نه مثل سیندرلا آن‌قدر رنجی عظیم را تحمل می‌کنند تا شاهزاده‌ای از راه برسد و نیروهایی جادویی آن‌ها را با معجزه به شاهزاده برساند و نه مثل زیبای خفته تمام مبارزه‌شان را به دست پری‌ها می‌سپارند. این گروه از دختران دیزنی روحیه‌ای قوی‌ برای سروسامان دادن به اوضاع دارند. بِل در رویارویی با دیو تنها با فرامین او نیست که مخالفت می‌کند او در واقع با همان منِ زشت و خصلت‌های بچگانه‌ی دیو می‌جنگد. با همان ویژگی‌هایی مبارزه می‌کند که باعث شدند دیو به این روز بیفتد. غرو و سخت‌دلی دیو، دو عامل مهمی هستند که بِل را به چالش وامی‌دارند. و همین باعث تقابل دیو و دلبر می‌شود. اما از آن‌جا که گره‌ی داستان یعنی بازگشت دیو به حالت اصلی‌اش وابسته به نرم شدن رابطه‌ی آن‌ها است شمعدان و ساعت و بقیه نیز در ابتدا دنبال راهی برای خاموش کردن آتش دعوای بین آن دو هستند. اما این دو نفر به مرور متوجه شباهت‌هایشان می‌شوند. اگر دیو به لحاظ ظاهری آدم عجیبی است بِل به لحاظ روحی این‌طور است. او از دیو و ظاهرش نمی‌ترسد. و سعی می‌کند این را به او بفهماند که آن‌چه ترسناک است اخلاق بد او است. اما مبارزه‌ی مهم‌تر بِل جای دیگری است. وقتی است که می‌فهمد چه بلایی سر پدرش آورده‌اند. به طور کلی جایگاه پدر در داستان دیو ودلبر، جایگاهی است که گاه در نقش مرید و راهنما ظاهر می‌شود و گاه در نقش قربانی. در ابتدای داستان، این پدر بِل است که مانند استادی راهنما به او می‌گوید هیچ هم دختر عجیبی نیست و نباید به حرف‌های مردم روستا گوش کند. اما از نیمه‌ی دوم و بعد از رویارویی با دیو و معاوضه شدن او با دخترش. پدر به خاطر آسیب‌پذیری‌اش در جایگاه قربانی قرار می‌گیرد و از این نظر کاملاً شبیه اشیاء کاخ است. موقعیت متزلزل پدر دلیلی می‌شود که بِل طرف اصلی مبارزه‌اش را بیابد. در پرده‌ی سوم و بخش مبارزه‌ی دیو و دلبر علیه‌ گاستون، یگانگی دشمن سبب وحدت مضاعف بین دیو و دلبر می‌شود و این اتحاد از همان علاقه و عشقی ناشی می‌شود که می‌تواند درمان دیو و راهی برای پایان دادن به عقوبت او باشد.

دیو و دلبر با بازی بی‌نظیر اما واتسون فیلمی خوش ساخت است که از پس نشان دادن نقاط مهم داستانی در ژانر موزیکال به خوبی برآمده. و حتی در مقایسه با اقتباس‌های موفق قبلی نیز چیزی کم ندارد. بیل کاندن با تأکید بصری در بعضی لحظه‌ها و شروع و پایان به موقع ترانه‌ها و موسیقی، توانسته مخاطب را با فیلمی جذاب روبرو سازد. به این معنی که تماشاگر با فیلم همراه شده و باوجود دانستن بسیاری از اتفاق‌ها در دل داستان همچنان آن را دنبال می‌کند.

درباره

آیدا مرادی آهنی، متولد سال ۱۳۶۲ در تهران و فارغ‌التحصیل رشتۀ مهندسی برق در مقطع کارشناسی از دانشگاه آزاد اسلامی واحد تهران مرکزی است. او تاکنون مجموعه داستان «پونز روی دم گربه» (نشر چشمه) و رمان «گلف روی باروت» (نشر نگاه) به رشتۀ تحریر درآورده و با نشریات مختلفی از جمله ماهنامه تجربه، دو هفته‌نامه هنر و سینما، مجله کرگدن، مجله فیلمخانه و ... همکاری داشته است. نشانی تارنمای اختصاصی او: http://aidamoradiahani.com/