پنج روش برای ایجاد کشمکش در داستان

نوشته شده توسط جاستین مک‌لک‌لن

اینکه حجم عمدۀ نظرات راجع به خلق کشمکش چقدر غیرواقع‌بینانه (بیرونی در برابر درونی، و از این قبیل حرف‌ها) و اغلب انتزاعی ـ مخاطرات! پیشروی! قدرت‌دهی! جهانشمولی! ـ هستند دردی را دوا نمی‌کند. این‌ها اصلاً چه معنایی دارند و از همه مهم‌تر اینکه چگونه آن‌ها را به رشتۀ تحریر درآوریم؟ برای القای کشمکش به داستان پنج روش اساسی وجود دارد که از حالا به بعد می‌توانید آن‌ها را [در آثار خود] به کار ببرید.

 

۱. به شخصیت‌های خود اهداف مشخصی بدهید.

کشمکش‌ها از انسان‌های متفاوت، گروه‌های متفاوت، نیروهای متفاوت و هر چیز متفاوتی که خواستۀ متفاوتی داشته باشد ـ یا گاهی وقت‌ها، شخصی که بین چند گزینۀ مختلف گیر می‌کند ـ نشأت می‌گیرد. اما اگر نمی‌دانید شخصیت‌هایتان چه می‌خواهند، به این راحتی‌ها نمی‌توان از دل [روابط] آن‌ها کشمکشی را بیرون کشید، چه برسد به یک داستان به دردبخور. در نظر گرفتن هدف داستانی برای شخصیت‌هایتان ـ چیزی که برایش تلاش کنند، آن را بجویند، بخواهند و به دنبالش بروند ـ هرطور که تعیین‌اش کنید، حقیقتاً نیروی حیاتی داستان شماست. این هدف‌ها را درست تعیین کنید و آن‌ها را در تقابل با یکدیگر قرار دهید، و پیرنگ خودش تقریباً بقیۀ کار را برعهده می‌گیرد. راجع به تئوری‌های غیرواقع‌بینانه هم صحبت نمی‌کنم. این کار به همین سادگی و با پرسیدن سؤالاتی از قبیل شخصیت من چه می‌خواهد؟ شغلی تازه، نجات دنیا، مرگ دشمنانش؟ پاسخ به عهدۀ شماست.

 

۲. همه جوانب را در نظر بگیرید

بعضی از بازیگران متدی را استفاده می‌کنند که به آن‌ها یاد می‌دهد برای هر سطر دیالوگ هدف مشخصی را تعیین کنند. آن‌ها می‌گویند در این سطر می‌خواهم شخصیت دیگری را بخندانم. در سطر بعدی، می‌خواهم شخصیت دیگری را بگریانم، و به همین منوال. گرچه می‌شود دلیل آورد که این متد می‌تواند در ایراد دیالوگ‌ها به بازیگر کمک شایانی کند، از سویی دیگر می‌تواند خودانگیختگی را از بازی آن‌ها بگیرد. [اگر چنین نظری دارید] حق با شماست. اما این [متد] می‌تواند برای نویسندگان روش فوق‌العاده‌ای باشد تا با استفاده از آن داستان را مملو از کشمکش کنید. تا الان هدف داستانی را تعیین کرده اید، حال از جوانب مختلف به شخصیت‌های خود بنگرید. آن‌ها از هر صحنه چه می‌خواهند؟ از هر تعامل [با شخصیت‌های دیگر‍] چه می‌خواهند؟ چرا در این برهۀ زمانی مشخص این حرف‌ها را به زبان می‌آورند؟ هدفی را در نظر بگیرید و سپس پا را از آن فراتر بگذارید. آن‌ها چه اهدافی را در زندگی دنبال می‌کنند؟ پنجاه سال پس از پایان داستان، آن‌ها به کدام سمت‌وسو رفته‌اند؟ چه ارزشی برای زندگی قائل هستند؟ همۀ این خواسته‌ها، بزرگ و کوچک، نزدیک و دور از دسترس، با یکدیگر در تعامل هستند و مبنای یکدیگر قرار می‌گیرند تا به شما کمک کنند داستانی را خلق کنید که به علت دارا بودن کشمکش زیاد همواره پیش برود، و داستانی که به دلیل پیش رفتن با شخصیت‌هایی که به دنبال اهداف روشن و صریحی هستند، از کار درآید.

 

۳. اجازه دهید شخصیت‌هایتان شکست بخورند.

اهدافی عالی را برای شخصیت‌هایتان انتخاب کرده‌اید و هنگام نوشتن بر اهداف بزرگ و کوچک تمرکز می‌کنید، اما اگر آن‌ها خیلی آسان به آنچه که می‌خواهند دست یابند، دیگر داستانی نخواهید داشت. خب آنچه که دارید چیزی است که هیچ‌کس دلش نخواهد آن را تماشا کند یا بخواند. اگرچه همگی خواهان موفقیت در زندگی هستیم، مشاهدۀ شخصیتی که گام پیش می‌گذارد و سریع به موفقیت دست می‌یابد جالب توجه و سرگرم‌کننده نخواهد بود. آن‌ها را در حالی تماشا کنید که شکست می‌خورند، دوباره بلند می‌شوند و تلاش می‌کنند، و همین بارها و بارها تکرار می‌شود. به شکست‌های خودتان در زندگی فکر کنید. شما از طریق [همین شکست‌ها] آموخته‌اید، درست است؟ به این طریق است که می‌توانید شخص بهتری شوید. این در مورد شخصیت‌های شما نیز می‌تواند صدق کند. شاید بار اولی که آن‌ها با بمبی که ضدقهرمان کارگذاشته مواجه می‌شوند نمی‌دانند چگونه آن را خنثی کنند و هزاران نفر می‌میرند. فکر می‌کنید دفعۀ بعد چه اتفاقی می‌افتد؟ به خاطر داشته باشید که شخصیت‌ها در داستان شما نباید فقط در کارهای بزرگ شکست بخورند. آن‌ها می‌توانند در کارهای کوچکی ناکام شوند، خصوصاً اینکه آن کارهای کوچک به کارهای بزرگ‌تری گره خورده باشند. شاید شخصیتی که شغل تازه‌ای را می‌خواهد برای اینکه سر موقع به مصاحبه برسد با دردسرهای زیادی روبه‌رو شود (زنگ ساعت به صدا درنیاید، به اتوبوس نرسد، موقعی که به آنجا برسد ساختمان طعمۀ حریق شده باشد و غیره). شاید شخصیتی که خود را برای سخنرانی مهمی آماده می‌‌کند، دستگاه قهوه‌ساز را خراب کند و مجبور شود بدون نوشیدن یک فنجان قهوه به محل موردنظر برود و مواردی از این قبیل. شکست زمینه را برای کشمکش فراهم می‌کند. از آن استفاده کنید.

 

۴. شخصیت‌های خود را یکدنده کنید.

فکر کنید. فکر کنید. فکر کنید. منبع عظیم کشمکش میان غریبه‌ها و اعضای یک خاندان چیست؟ عقاید. راجع به هر چیزی. شاید بدیهی به نظر برسد، ولی اغلب اوقات شاهد داستان‌هایی هستیم که در آن‌ها نمی‌دانیم شخصیت‌ها واقعاً راجع به چیزی فکر کنند. مطمئناً اگر بتوانید به آن‌ها اهداف داستانی مشخصی بدهید، احتمالاً ارزش‌های آن‌ها را درک خواهیم کرد ـ این اهداف می‌توانند خیر و نه شر، اخلاقی و شرافتمندانه یا فریبکارانه و فاسد، یا هر چیز دیگر باشد. اگرچه حداقل وقتی که پای پیچیدگی‌های زندگی در میان باشد، از این راه اطلاعات چندانی راجع به عقاید آن‌ها به سمع ما نمی‌رسد. این طوری به این قضیه بنگرید که شاید شخصیت مرد شما جمهوری‌خواه و همسرش دموکرات باشد. این سناریویی واقعی است که سال‌هاست در شب‌های انتخابات از شبکه‌های تلویزیونی کابلی پخش می‌شود و می‌توانید از دل آن کشمکش بی‌پایانی را بیرون بکشید. اما فکر می‌کنم حتی بهتر از این می‌توانید عمل کنید (و شاید با کلیشه‌های کمتر)، فقط با صرف قدری زمان که به مخاطب اجازه دهد با اندیشه‌های شخصیت‌های شما راجع به امور این دنیا آشنا شود. وقتی آن‌ها با کسی سروکله بزنند که در مسائل مشترک دیدگاه متضادی دارد، بوم! در آن واحد کشمکش و درام شکل می‌گیرد.

 

۵. از پرده‌برداری نهایت استفاده را انجام دهید.

تماشای دو شخصیتی که در داستان موافق یکدیگر باشند خسته‌کننده است، تماشای دو شخصیتی که سر اطلاعات آشکارشده‌ای با هم موافق هستند که برای ارائۀ آن [اطلاعات] پیرنگ را از حرکت انداخته‌اید، به مراتب بدتر است. مشکل اینجاست که اکثر داستان‌ها نمی‌توانند بدون قدری آشکارسازی کاری از پیش ببرند. داستان‌های مرتبط با ژانرهای بخصوص، مثلاً علمی تخیلی یا فانتزی اغلب به پرده‌برداری زیادی نیاز دارند. اما ترفندی وجود دارد که به شما کمک می‌کند داستان‌ خود را پر از کشمکش کنید و هم‌زمان پرده‌برداری‌ها را بسیار جذاب‌تر نمایید: اگر شخصیتی باید چیزی را توضیح دهد، شخصیت دیگری که به وی گوش می‌دهد را مجبور کنید مخالفت کند یا آن را زیر سؤال ببرد. [با این کار] قدری کشمکش ساده و کوچک (اگرچه می‌توانست بزرگ هم باشد) داریم که قطعاً جالب‌تر از آن است که شخصیتی همواره بگوید "بله، متوجه هستم،" یا "بله، موافقم" یا "بله، خیلی هوشمندانه است". مواردی چون "متوجهش نمی‌شوم،" یا "نمی‌توانم بپذیرم که راست باشد" را به جایش امتحان کنید.

 

ترجمه: احسان توکلی

درباره

جاستین مک‌لک‌لن نویسنده و روزنامه‌نگار، فارغ‌التحصیل رشتۀ ارتباطات جمعی از دانشگاه تیلور در مقطع کارشناسی و رشتۀ روزنامه‌نگاری از دانشگاه وست ویرجینیا در مقطع کارشناسی ارشد است. او تاکنون کتاب‌های Time Up، This Time Around و Treknology را به رشتۀ تحریر درآورده و رمان‌های علمی ـ تخیلی و فانتزی متعددی را ویرایش نموده است. مقالات و یادداشت‌های او علاوه بر مجلات Wired و Popular Science در سایت‌های معروف فیلمنامه نویسی نیز منتشر شده‌اند. او را در توییتر دنبال کنید: http://twitter.com/justinmclachlan