جزئیات نقد

greenbook
نقد و بررسی فیلمنامه‌های خارجی بح بابک حجازی 363
همچون یک کادیلاک آبی
امتیاز نهایی 
 
3.9
کانسپت 
 
4.0
داستان 
 
3.5
ساختار 
 
3.5
پیرنگ 
 
3.0
شخصیت 
 
4.5
کشمکش و تنش 
 
4.0
دیالوگ 
 
4.5
کتاب سبز اثری است همانند آن کادیلاک زیبا در جاده که نرم و روان پیش می‌رود و تماشاگر را با خود همراه می‌کند. فیلمی با شخصیت‌پردازی قوی، و دور از کلیشه‌های رایج که کاراکترها را نه سیاه و سفید، که کاملاً انسانی به تصویر می‌کشد. کتاب سبز ضمن دوره‌کردن یک برهه‌ی تاریخی، نگاهی موشکافانه‌تر را برای معرفی شخصیت‌هایش انتخاب می‌کند.

روزی روزگاری یک کتابچه‌ی سبز بود که مشخص می‌کرد سیاه‌ها در امریکا کجا می‌توانند اقامت کنند، چه هتلی یا مسافرخانه‌ای مخصوص آن‌ها است و در چه رستوران‌هایی اجازه دارند غذا بخورند. به نظر می‌رسد هر آدمی، حالا سفید یا سیاهش هم فرق ندارد، اگر رد این مسیر را می‌گرفت حتماً به داستان‌های غریب و تازه‌ای می‌رسید. همان‌طور که اگر صد سال قبل از کنار مزارع پنبه رد می‌شد و آواز کارگران سیاه را دهان به دهان می‌شنید با دنیایی از موسیقی آینده‌ی امریکا آشنا شده بود. کتاب سبز اتفاقاً با موسیقی‌ای شروع می‌شود که وامدار سیاه‌های امریکا است: جَز. مایاکوفسکی زمانی که به امریکا رفته بود و می‌خواست از اصالت سیاه‌ها بگوید گفته بود همین جَز کافی است تا سفیدها فکر نکنند طلبی از سیاه‌ها دارند. اما تونی لیپ، ایتالیایی ساکن محله‌ی برانکس، زیاد این چیزها حالی‌اش نیست. برایش مهم نیست دارد توی کلابی کار می‌کند که روی شاخ موسیقی جَز می‌چرخد. یک بچه‌زرنگ ایتالیایی است که نویسندگان فیلم‌نامه در عرض پنج دقیقه مثل کف دست به ما می شناسانند. با دو حرکت: ماجرای کلاه یک گانگستر و دور انداختن لیوان‌هایی که دو کارگر سیاه‌پوست در خانه‌اش نوشیدنی خورده‌اند. این آخرین باری نیست که در کتاب سبز شخصیت‌ها انقدر سریع و پالوده به ما نشان داده می‌شوند. کمی که جلوتر برویم دکتر دان شرلی را هم با همین اشاره‌های کوچک اما به‌جا می‌شناسیم. اگر قرار به تغییر شخصیت و فرمول‌هایی فیلم‌نامه‌ای باشد پس این دان شرلی است که تونی را عوض می‌کند. اما همچین قراری وجود ندارد. این‌جا می‌توان به سراغ ساختار فیلم رفت. انتخاب سفرْ برای هم‌مسیر شدن این دو نفر چه انتخاب هوشمندانه‌ای است. دو نفر که هیچ‌جوره نمی‌توانند کنار هم قرار بگیرند و در یک لانگ‌شات هم نمی‌توان آن‌ها را گنجاند حالا توی یک کادیلاک به فاصله‌ی نیم متری نشسته‌اند. کیلومترها از شهری به شهر دیگر سفر می‌کنند. یکی‌شان تنها است: نه زنی و نه بچه‌ای دارد و اتفاقاً با تمام تنهایی‌اش بلد است حرف‌های عاشقانه را روی کاغذ بنویسد. آن یکی با زن و دو بچه، هنوز نمی‌داند که می‌شود «دوستت دارم» را به هزار زبان گفت و نوشت. یکی ‌شان موسیقیدان است اما دلبران موسیقی امریکایی را نمی‌شناسد. حتی لیتل ریچارد را نمی‌شناسد. دیگری یک خط نت هم نمی‌تواند بخواند اما این‌ها را از حفظ است. اگر جایی از این فیلم از خودتان پرسیده‌اید چه‌طور این مکالمه‌های دو نفره در ماشین هیچ حوصله‌سربر نیست و این‌ همه جذاب از کار درآمده حتماً به همین نقطه‌ها رسیده‌اید. این که تونی از دان سیاه‌تر است و دان از تونی سفیدتر. تونی توی محله‌ی برانکس زندگی می‌کند اما دان در بالاشهرِ منهتن. تونی مرغ سوخاری دوست دارد و دان با دست غذا نمی‌خورد.

حرف کتاب سبز را می‌توان در همان جمله‌ی خود فیلم پیدا کرد: «چون نبوغ نیست که آدم‌ها رو می‌سازه، جسارته.» این دو نفری که توی ماشین نشسته ‌اند -و انگار هم‌سفرشدن شان بزرگ‌ترین شوخی‌ای است که سرنوشت می‌توانسته با آن‌ها بکند- از نبوغ و جسارت برخوردارند اما نبوغ و جسارتی که هیچ به هم شبیه نیست و همین اساس ساختاری داستان فیلم است. پیرنگی که از دل این تضادها و برخورد تضادها حاصل می‌شود بدون هیچ دست‌انداز و کلیشه‌ای جلو می‌رود و بی آن‌که آزاردهنده باشد ما را با خودش همراه می‌کند. پیرنگی که مضمونش اصلاً شبیه ‌شدن و همگن بودن نیست بلکه زیستن با تفاوت‌ها است. مضمونی که ناصح و تعلیم‌دهنده نیست بلکه روایت‌کننده است و همین راوی بودن اثر پلاتی صمیمی را رقم می‌زند. درامی کمدی که شاید عوامل زیادی می‌توانست آن را تبدیل به یکی از آن قصه‌های تکراری دهه‌ی شصت میلادی تبدیل کند. درامی که همه‌ی نیازهای سیاسی روز جامعه‌ی امریکا را نیز در نظر می‌گیرد. آن مسالمتی که در آستانه‌ی خدشه‌دار شدن دوباره است. آمدن یک رییس جمهور سفید و کابوی مسلک بعد از یک رییس جمهور سیاه و اتو کشیده و مؤدب و دوست‌داشتنی. اما آیا کتاب سبز داستانی در راستای یک آشتی ملی نیست؟ بی آن‌که دوربین را مثل یک قاضی در مقابل دو رنگ تاریخ‌ساز و چالش‌زای امریکایی نگه دارد؟ اگر تونی زندگی دان را در شهرهای نژادپرست جنوب نجات می‌دهد. دان هم زندگی مشترک تونی را روی ریتمی سرخوش می‌اندازد که به اندازه‌ی یک موسیقی دلنشین پرآهنگ است. اگر جنوب امریکا پلیس‌های سفیدپوستی دارد که با هزار بهانه سیاه‌ها را اذیت می‌کنند اما پلیس‌های سفیدی هم هستند که نگران پنچر بودن ماشین یک سیاه در جاده باشند. به نظر می‌رسد وقتی سازندگان کتاب سبز خواستند فیلم‌شان را بسازند اولین کلمه‌ای که به ذهن‌شان رسیده واژه‌ی مستعمل «تساوی» نبوده؛ که «توازن» بوده. برابری در فیلم فارلی، مضمونی همیشگی نیست و معنایی متفاوت از چشم در برابر چشم دارد. در فیلم او، برابری با مدارا همراه می‌شود. اگر چیزی به معنای تساوی حقوق وجود داشته باشد، مدارا کردن و ساختن با عدم تساوی‌ها است.

کتاب سبز قرار نیست بگوید سفیدپوست کابوی‌مسلک از سیاه‌پوست اتوکشیده بدتر است. قرار است بگوید می‌شود این‌ها کنار هم باشند. در یک فاصله‌ی نیم‌ متری، سراسر امریکا را سفر کنند و حرف بزنند. با هم دیالوگ داشته باشند. ممکن شدن یک اتفاق است که گاهی غیرممکن به نظر می‌رسد. امکان دیالوگ در شرایطی که دیالوگ ممکن نیست یا راحت به نظر نمی‌رسد. قرار نیست گروهی گروه دیگر را حذف کند. اصلاً گروه برتری وجود ندارد. فقط کافی است که سر یک سفره و یک میز کنار هم بنشینند و با هم حرف بزنند. چه با دست غذا بخورند چه با کارد و چنگال. این‌ها چیزهایی است که کتاب سبز را به اثری نه یکه‌تاز و نمونه که دلنشین و تماشایی تبدیل می‌کند.
آم
ده نقدنویس برتر 1 reviews