چهار روش برای برانگیختن شخصیت‌ها و پیرنگ

نوشته شده توسط نانسی کرس

برخی از شخصیت‌های شما در طول داستان تغییر پیدا می‌کنند ـ اجازه دهید آن‌ها را «تغییریابنده‌ها» بنامیم. سایر شخصیت‌ها ـ که به آن‌ها «ثابت‌قدم‌ها» می‌گوییم ـ از نظر شخصیتی یا نگرش تغییری نمی‌کنند اما ممکن است با پیشرفت داستان از یک موقعیت به موقعیت دیگر انگیزه‌های‌شان تغییر پیدا کند. هر دوی این‌ها می‌توانند انگیزه‌های پیش‌رونده داشته باشند.

آیا گیج شدید؟ نگران نباشید؛ موضوع از چیزی که به نظر می‌رسد ساده‌تر است. شخصیت‌ها در چهار گونۀ اصلی قرار می‌گیرند:

۱. شخصیت‌هایی که نه از نظر شخصیتی و نه از نظر انگیزشی هرگز تغییر نمی‌کنند. آن‌ها همانی‌اند که هستند و همان چیزی را می‌خواهند که طالب آن هستند.

۲. شخصیت‌هایی که خصوصیت اصلی‌شان ثابت باقی می‌ماند؛ آن‌ها در طول داستان نه رشد می‌کنند و نه تغییر می‌یابند. اما چیزی که به دنبال آن هستند با پیشرفت داستان تغییر پیدا می‌کند (انگیزۀ رو به رشد).

۳. شخصیت‌هایی که در طول داستان تغییر پیدا می‌کنند،اما انگیزه‌هایشان ثابت باقی می‌ماند.

۴. شخصیت‌هایی که هم‌گام با تغییر انگیزه‌هایشان، در طول داستان تغییر می‌یابند.

وقتی شما با انگیزه‌های کلیدی نهفته در شخصیت‌ها و پیرنگ خود آشنایی داشته باشید، می‌توانید صحنه‌هایی بنویسید که نه تنها برای خودتان و خواننده‌هایتان منطقی و معنادار باشند بلکه به داستان شما عمق هم اضافه ‌کنند. به دلیل اینکه شخصیت و پیرنگ در هم تنیده شده‌اند، ما از چهار مورد بالا به عنوان الگوهای شخصیت/پیرنگ یاد می‌کنیم. اجازه دهید بیشتر به هر کدام از آن‌ها بپردازیم.

 

شخصیت ثابت، انگیزۀ ثابت

گاهی اوقات یک شخصیت در طول یک داستان یا رمان تنها یک انگیزۀ عمده دارد، به علاوۀ خصوصیتی پابرجا که زیاد هم تغییر نمی‌کند. جیمز باند مثال خوبی در این زمینه محسوب می‌شود. او یک «ثابت قدم» است که به صورت شخصیتی کاردان، مبادی ‌آداب، خونسرد و باهوش وارد داستان می‌شود. در انتهای هر یک از رمان‌های یان فلمینگ، باند هنوز همان شخصیت کاردان، مبادی آداب، خونسرد و باهوش است.

انگیزۀ او هم تغییری نمی‌کند. در ابتدای کتاب او مأموریتی را می‌گیرد، و هدف او دنبال کردن این مأموریت تا انتهای آن است، یعنی تا جایی که کتاب به پایان می‌رسد. شاید اهداف موقتی و فی‌مابین هم باشند (خورده نشدن توسط تمساح‌ها، نجات دختره)، اما همۀ این‌ها بخشی از انگیزۀ اصلی و واحد محسوب می‌شود.

این فقط به داستان‌های ماجرایی مربوط نمی‌شود. در داستان کلاسیک موش‌ها و آدم‌ها نوشتۀ جان اشتاین‌بک، هر دو پروتاگونیست، جرج و لنی، انگیزۀ واحدشان را در سراسر داستان حفظ می‌کنند. آن‌ها به دنبال کسب پول کافی برای خرید یک مزرعه برای خودشان هستند. خصوصیات آن‌ها نیز یکسان باقی می‌ماند: جورج آدمی طراح و مراقب، و لنی شخصیتی خوش‌طینت اما دست‌وپاچلفتی است که برای هردویشان فاجعه به بار می‌آورد.

اگر مشغول نوشتن این نوع کتاب هستید، وظیفۀ شما این است که درست از همان ابتدا شخصیت و هدف او را به شکلی کاملاً واضح و شفاف به ما ارائه نمائید. سپس قصۀ خود را باز کنید؛ ما در ادامه متوجه خواهیم شد آدم شما کیست و دلیل کارهایی که انجام می‌دهد چیست. این کار دست ما (و شمای نویسنده) را باز می‌گذارد تا چیزهای دیگری به غیر از خود قهرمان داستان، مثل پیرنگ، توطئه‌ها و سخت‌افزار را پیچیده کنیم.

البته لطفا توجه داشته باشید که یک شخصیت تزلزل‌ناپذیر با یک هدف تزلزل‌ناپذیر هنوز هم می‌تواند در یک لحظۀ معین بیش از یک احساس داشته باشد. به عنوان مثال، جیمز باند ممکن است هم‌زمان با احساس کشش و نزدیکی به یکی از "زن‌های آثار جیمز باند" به او بی‌اعتماد باشد (اغلب دلیل مناسبی هم دارد). اگر شخصیت شما نسبت به یک شخصیت دیگر دو احساس در حال تضاد و تعارض را داشته باشد، آن را در صحنه‌ای بیاورید که چنین تعارضی روی می‌دهد. بعد ـ و این بخش مهم کار است ـ در صحنۀ بعدی به هدف اصلی برگردید.

این به ما گوشزد می‌کند که موقعیت اصلی تغییری نکرده است. به عنوان مثال، اگرچه جیمز باند با زنی عشق‌بازی کرده اما آن زن اساساً تغییری در او ایجاد نکرده است. او به واسطۀ گیرایی جنسی آن زن نه خصوصیات شخصیتی‌اش تغییر می‌کند و نه انگیزه‌اش.

 

شخصیت ثابت، انگیزۀ متغیر

این نوع داستان از شخصیتی بهره می‌گیرد که ویژگی‌های شخصیتی یا باورهای بنیادی او تغییر نمی‌کند، اما چیزی که به دنبال آن است در نتیجۀ رویدادهای داستانی تغییر می‌یابد.

این شخصیت‌ها اغلب دو نوع هستند: قهرمان‌ها و شخصیت‌های منفی. قهرمان‌ها اساساً از همان ابتدا شخصیت‌های قابل ستایشی هستند. آن‌ها تغییر نمی‌کنند زیرا نویسنده حس نمی‌کند آن‌ها به تغییر نیاز دارند؛ آن‌ها، تجسم فضائلی هستند که نویسنده می‌خواهد از جانبداری کند. دو مثال مجزا در این زمینه، جین ایر در جین ایر اثر شارلوت برونته و هاوارد رورک در سرچشمه [۱] اثر این رند [۲] است.

جین حتی در دوران کودکی شخصیتی است پرحرارت، ساده، پرشور و پایبند اخلاق. او برای منزلت همۀ انسان‌ها اعتبار قائل است، حتی برای آن‌هایی که در پایین‌ترین مرتبۀ ساختار قدرت عصر ویکتوریا قرار گرفته‌اند. ما این نکته را در همان اوایل کتاب، جایی که او از خودش، دوستش هلن برنز، و هر کسی که مورد آزار قرار می‌گیرد، دفاع می‌کند. در پایان کتاب، او هنوز همین کار را می‌کند.

هرچند، با بزرگ شدن جین، انگیزه‌های بلافصل او تغییر پیدا می‌کنند. در ابتدا، او صرفاً می‌خواهد رفتار خشن عمۀ مخوف خود و خشونت‌های مدرسۀ شبانه‌روزی‌ای که عمه‌اش او را به آنجا می‌فرستد، از سر بگذراند. بعدها، او عاشق کارفرمای خود، آقای راجستر، می‌شود و او را می‌خواهد ـ تا اینکه حقیقت را دربارۀ‌ او می‌فهمد و می‌خواهد از خانۀ او فرار کند. هنوز انگیزه‌های بیشتری در راهند.

هوارد رورک که حتی از جین ایر هم ثابت‌قدم‌تر و قهرمانانه‌تر به نظر می‌رسد، نیز اصلاً تغییر نمی‌کند. او بدون اینکه خم به ابرو بیاورد، بر ناکامی‌ها و حماقت‌های بقیۀ دنیا فائق می‌آید. انگیزۀ اصلی او طراحی ساختمان‌هایی بنا بر میل خویش است، بدون اینکه عاملی خارجی روی طرح‌هایش اثر بگذارد یا چیزی را به او دیکته کند؛ انگیزۀ بعدی او منفجر کردن آن ساختمان‌ها است زیرا سازندگان قدری از طرح‌های ساختمانی او را تغییر داده‌اند. هر دوی این کنش‌ها از یک اعتقاد راسخ تغییرناپذیر و مستحکم به برتری خود بر دیگران نشأت می‌گیرد.

نکته‌ در اینجا است که اگر شخصیت شما اساساً منشی قهرمانانه داشته باشد، ممکن است نخواهید او را تغییر دهید. در این مورد، شما داستان‌تان را به شکل زیر بنا می‌کنید:

شخصیت شما سعی می‌کند آن‌گونه که می‌خواهد زندگی کند، اما دنیای بیرون مانعی بر او تحمیل می‌کند.

این مانع، به این شخصیت انگیزه می‌دهد: نبرد با آن، فرار از آن، تغییر یا سازگاری خود با آن.

انگیزۀ‌ اولیه عاقبتی به بار دارد، که به نوبۀ خود انگیزۀ‌ دیگری را فراهم می‌کند (عاقبت جستجوی جین برای یافتن شغل معلمی جدید، ملاقاب با آقای راچستر است).

انگیزه با موانعی برخورد می‌کند، و غیره.

شاید این الگو برایتان آشنا باشد؛ گاهی اوقات از آن با عنوان «الگوی کلاسیک پیرنگ» یاد می‌کنند (اما همان‌گونه که در این مقاله شرح دادیم شما می‌دانید این در واقع یکی از چهار الگوی اصلی شخصیت/پیرنگ است). موفقیت آن، مثل الگوی اول شخصیت، به یک شخصیت قوی و جالب توجه بستگی دارد. به مجردی که این شخصیت را در اختیار داشتید، موقعیت‌های اولیه‌ای برایش به وجود آورید تا با آن سر کند و بعد با جریان یافتن تبعات و عواقب، انگیزۀ او را تغییر دهید.

هرچند مثل شخصیت نوع اول ممکن است شخصیتی اساساً تغییرناپذیر در هر لحظۀ مفروض احساسات و عواطفی تغییردهنده یا در تعارض را تجربه کنند. وقتی پسرعمۀ جین، جان ریورز از او می‌خواهد با وی ازدواج کند تا در مأموریت تبلیغی مذهبی به هندوستان همراهش باشد، جین واکنش‌های مختلفی نشان می‌دهد:

› البته (همانطور که سن جان یک بار گفته بود) من باید در زندگی به دنبال علاقه‌ای باشم تا آن را با چیزی که از دست دادم جایگزین سازم: آیا کاری که او الان به من پیشنهاد می‌کند، به واقع کاری که فقط انسان‌های بزرگ می‌توانند آن را انجام دهند یا مأموریت الهی نیست؟ آیا این وظیفه با توجه به نتایج والایی که در بر دارد بهترین کاری نیست که یک نفر می‌تواند برای پُر کردن خلاهای ناشی از آرزوهای از دست رفته و آرزوهای بر باد رفته آن را در پیش بگیرد؟ من باور دارم باید بگویم، بله ـ و هنوز هم لرزان و متزلزل هستم. افسوس! اگر به سن جان ملحق شوم نیمی از خودم را رها می‌کنم. ›

در ادامۀ این صحنه، جین ترس، تحقیر، فروتنی، وحشت، تمرد، بی‌اعتنایی و آزردگی را نیز حس می‌کند. در واقع احساساتی مختلف! اما ویژگی‌های شخصیتی و عقاید اصلی او از بین نمی‌رود: او به دنبال چیزی ورای یک ازدواج بدون عشق است، حتی اگر آن ازدواج وقف وظیفه‌ای الهی شده باشد. جین به دنبال عشق است.

در سوی دیگر طیف قهرمانی، برخی شخصیت‌های منفی ویژگی‌های شخصیتی تغییرناپذیری دارند اما انگیزه‌های آن‌ها تغییر می‌کند. آن‌ها در ابتدا خطاکار، حریص، بدذات و ویرانگر هستند، و در انتها هم به همین شکل باقی می‌مانند. آن‌ها چه پیروز شوند و چه شکست بخورند، این حقیقت پابرجاست. با این حال، در طول مسیر اغلب انگیزه‌های آن‌ها وسعت می‌یابد: آن‌ها برای دستیابی به مطلوب‌های عالی‌تر، حریص‌تر می‌شوند، در مقیاس گسترده‌تری ویرانگر می‌شود، یا می‌خواهند با تمهیدات خباثت‌آمیز متفاوت‌تر و عظیم‌تری به موفقیت دست یابند. یا، مثل قهرمان‌ها، انگیزه‌های آن‌ها شاید در نتیجۀ رویدادهای داستان تغییر یابد.

بدین ترتیب، شاید شخصیت منفی شما کار خود را با سرقت یک خودروی زره‌پوش آغاز کند. او موفق می‌شود اما در جریان سرقت، یک افسر پلیس را می‌کشد. حالا هدف او فرار از دستگیری است. کارآگاه داستان شما در حین تعقیب او مجبور می‌شود به برادرزاده و تحت الحمایۀ شخصیت منفی که روی پلیس اسلحه کشیده، شلیک کند. حالا شخصیت منفی شما انگیزۀ مضاعفی دارد: انتقام از کارآگاه. با هر یک از رویدادهای داستان و عواقب ناشی از آن، مخاطرات افزایش می‌یابد ـ و همین کلید جذاب ساختن این نوع الگوی پیرنگ است.

 

شخصیت متغیر، انگیزۀ ثابت

شخصیت اصلی در بسیاری از داستان‌ها به شکل قابل توجهی تغییر می‌کند. این شخصیت انگیزۀ واحدی دارد و برای دستیابی به مطلوب خویش شاید تلاش گسترده‌ای انجام دهد، مثل آن کوچ‌کنندگان سوار بر دلیجان‌ها که برای رسیدن به غرب همه چیز خود را به خطر انداختند. هرچند، در طی روند دستیابی (یا عدم دستیابی) به این هدف مهم، ویژگی‌های شخصیتی و یا اعتقادات بنیادی شخصیت تغییر می‌کند.

به عنوان مثال، انگیزۀ یک زن جوان میل به فرار از زندان است. در فصل اول، او به محض اینکه زندانی می‌شود این میل را در خود شکل می‌دهد. کتاب جایی به پایان می‌رسد که او به هر دلیلی از زندان بیرون آمده: دوران محکومیتش تمام شده؛ با موفقیت از زندان فرار کرده؛ یا وکیل او در محاکمه پیروز شده است. هرچند، این شخصیت «ثابت قدم» محسوب می‌شود و معنایش این است که هدف او ثابت باقی مانده در حالی که ساختار شخصیتی/اعتقادی او تغییر کرده است.

برای نمونه، در نتیجۀ تعامل او با سایر همبندها، شاید او از یک شخصیت متکبر و فخرفروشی که با دیدۀ تحقیر به همه چیز نگاه می‌کند به شخصیتی تبدیل شود که خودش و سایر زبان همبند او یکسان هستند. او از تحقیر به همدلی، و از استهزا به دوستی رسیده است. در تمام این مدت هم روی فرار از زندان کار می‌کرده و زندان نیز بر او تأثیر گذاشته است.

وقتی این نوع شخصیت را می‌نویسید، باید این نکات حیاطی را به خاطر داشته باشید:

‹› تغییر شخصیت او باید نتیجۀ رویدادهای داستان باشد. رویدادهایی خلق کنید که از نظر منطقی بتواند منجر به تغییر شخصیت به طریق مورد نظر شما شوند. "رویدادها را طرح‌ریزی کنید" این چیزی است که سامرست موام در مورد رمز و راز نوشتن به آن اشاره کرده است. معنای گفتۀ او این است: شما باید رویدادهایی را پیدا کنید که بر شخصیت‌هایتان تأثیر بگذارند، آن‌قدر که آن‌ها با تغییری ناب به آن واکنش دهند.

  • تغییر شخصیت هم باید دراماتیزه شود. نمی‌توانیم صرفاً بشنویم که، "حالا ابی با همبند خود احساس نزدیکی می‌کند." تغییر عاطفی ابی باید از طریق انجام کارهایی به ما نشان دهد که او در گذشته انجام نمی‌داده، مثل کمک به همبندی که قبلاً او را خوار می‌شمرده یا پذیرش کمک از او. این کار، اعتبارسنجی است، و برای تمام شخصیت‌هایی که تغییر می‌کنند ضرورت دارد.
  • شخصیت شما باید به این رویدادها واکنش احساسی بروز دهد.
  • باید در پایان داستان یک اعتبارسنجی نهایی را هم لحاظ کنید تا بدانیم تغییر شخصیت شما موقتی نیست. معمولاً این اعتبارسنجی پایانی در مقیاسی عظیم‌تر از آنچه که در قبل آمده قرار دارد. برای نمونه، پروتاگونیست شما به جای اینکه فقط به همبندهایش در جریانات آزاردهندۀ زندگی کمک کند، اکنون خارج از زندان است و هر کاری که از دستش برآید انجام می‌دهد تا وضعیت آن‌هایی را که هنوز در بند هستند بهبود دهد.

خواننده‌ها این نوع داستان را فی‌نفسه راضی‌کننده می‌دانند. وجود یک انگیزۀ واحد به کتاب یکپارچگی و قابلیت درک را می‌دهد، و شخصیت تغییرکننده نیاز به قصه برای تفسیر زندگی را برآورده می‌کند. در مورد داستان زندان، این تفسیر مثبت است: مردم می‌توانند بهتر شوند.

البته ممکن است شما از یک الگوی شخصیت/پیرنگ مشابه برای ارائۀ دیدگاهی منفی دربارۀ جهان استفاده کنید. در چنین موردی، شخصیتی با هدفی واحد، در مسیر ناکامی در دستیابی به آن، از یک انسان ساده‌دل و معصوم به فردی "غمگین‌تر اما پخته‌تر" تبدیل می‌شود. برای مثال، این ساختار سرای شادمانی [۳] اثر ادیت وارتون است. پروتاگونیست این اثر، لیلی بارت، انگیزه‌اش در سراسر این کتاب ثابت باقی می‌ماند: ازدواج برای کسب ثروت. او موفق نمی‌شود. تنها در پایان رمان و زندگی اوست که رویدادها وی را مجبور به تغییر می‌کنند و پس از آن است که متوجه می‌شود اگر به تجملات توجه کمتر و به عشق توجه بیشتر نشان داده بود، شاید زندگی بهتری داشت. اما دیگر برایش دیر شده است.

شخصیت تغییرکننده و دارای انگیزۀ واحد در داستان‌هایی که در آن‌ها شخصیت موفق می‌شود به چیزی که به دنبال آن است دست پیدا کند اما از موفقیت خود سرخورده می‌شود هم جواب می‌دهد. این‌ها داستان‌هایی از نوع "مراقب چیزی که می‌خواهی باش زیرا ممکن است به آن دست پیدا کنی" هستند. تغییری که در شخصیت رخ می‌دهد می‌تواند دو نوع باشد. در نوع اول، او متوجه می‌شود که برای موفقیت خود بهای گزافی پرداخته است و در آن نقطه شاید زندگی خود را تغییر بدهد یا ندهد. در نوع دوم، او هرگز متوجه این موضوع نمی‌شود (یا حداقل زیر بار آن نمی‌رود) اما در اثر رسیدن به چیزی که فکر می‌کرد به دنبال آن است تغییر می‌کند و پشیمان یا تلخ‌تر می‌شود.

 

شخصیت متغیر، انگیزۀ متغیر

این پیچیده‌ترین قالب داستانی است. اهداف شخصیت و همچنین ویژگی‌های شخصیتی/نظام اعتقادی او در طول داستان تغییر پیدا می‌کند. بدیهی است که این برای شخصیت گیج‌کننده است. هدف شما این است که کاری کنید تا این مسئله باعث سردرگمی خواننده نشود.

برای نمونه، در رمان شورش در ناوشکن کین اثر هرمان ووک که برندۀ جایزۀ پولیتزر شده و دربارۀ جنگ جهانی دوم است، شخصیت ویلی کیث ناوبان را در نظر بگیرید. ویلی طی جنگ تغییران شخصیتی زیادی را پشت سر می‌گذارد و اغلب انگیزۀ خود را نیز تغییر می‌دهد.

  • ویلی می‌خواهد از محاکمه در دادگاه نظامی و انفصال از خدمت مفتضحانه پرهیز کند.
  • ویلی می‌خواهد کوییگ، کاپیتان مستبد و غیرمنطقی مین‌روب کین را نجات دهد.
  • ویلی می‌خواهد از وظایف دشوار پرهیز کند بنابراین تلاش می‌کند از کشتی‌های خطرناکی مثل مین‌روب‌ها دوری گزیند.
  • ویلی می‌خواهد از سربازگیری فرار کند، بنابراین به نیروی دریایی می‌پیوندد.
  • ویلی می‌خواهد از مین‌روب کین منتقل شود.
  • ویلی می‌خواهد از شر کوییگ خلاص شود و به شورشیان می‌پیوندد.
  • ویلی نهایتا می‌خواهد به یک افسر خوب نیروی دریایی بدل شود و تا جایی که می‌تواند از کشورش دفاع کند.

از طریق این انگیزه‌های متغیر، می‌توانید تغییرات درونی ویلی کیت را نیز مشاهده کنید. او از یک شخصیت خودمحور که به دنبال راه‌های گریز آسان می‌گردد به سمت تبدیل شدن به فردی وظیفه‌شناس و مهم‌تر از آن، رسیدن به این احساس که آن وظیفه ارزش جان‌فشانی را دارد حرکت می‌کند.

اگر شخصیتی با انگیزۀ پیش‌رونده و تغییرات درونی دارید، به شما تبریک می‌گویم. شما به شخصیتی قدرتمند دست پیدا کرده‌اید که یک کتاب بلندپروازانه را پیش می‌برد. هرچند برای اینکه همۀ این تغییرات خودسرانه و دلبخواهی جلوه نکنند، پیروی از راهنمایی‌های بالا برای شخصیت‌های تغییریابنده‌ای که یک انگیزۀ واحد دارند مهم است. تغییرات شخصیت شما باید دراماتیزه شود، در نتیجۀ رویدادهای دراماتیزه باشد، با عواطفی که طبیعی و موجه به نظر برسند همراه باشد، و با کنش‌های متعاقبی که انجام می‌دهد اعتبارسنجی شود.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

[1] The Fountainhead

[2] Ayn Rand

[3] The House of Mirth

 

ترجمه: اردوان وزیری

درباره

نانسی کرس نویسندۀ آمریکایی داستان‌های علمی ـ تخیلی، فارغ‌التحصیل رشتۀ آموزش ابتدایی و کارشناسی ارشد زبان انگلیسی از دانشگاه ایالتی نیویورک است. او نوشتن را از سال ۱۹۷۶ و با نوشتن آثار فانتزی آغاز کرد و اکنون داستان‌های علمی ـ تخیلی و عمدتاً در رابطه با مهندسی ژنتیک می‌نویسد. او تاکنون چهار بار برندۀ جایزۀ ادبی نبیولا و دو بار برندۀ جایزۀ ادبی هیوگو بوده است. او نزدیک به شانزده سال در مجلۀ Writer’s Disgest مقاله نویس بوده و در هر تابستان در کنفرانس‌های مختلفی به آموزش این فن می‌پردازد. او را در توییتر دنبال کنید: https://twitter.com/nancykress