چگونه یک ضدقهرمان عالی خلق کنیم؟

نوشته شده توسط دنی منس

 

سؤال: شما چگونه یک ضدقهرمان تأثیرگذار و عالی که داستان‌تان را ارتقا می‌دهد خلق می‌کنید ؟

قهرمان شما بدون حضور چیزی یا کسی که با آن به مقابله بپردازد، فقط یک آدم خوب است که روزگار خود را می‌گذراند. یکی از کلیدهای خلق پروتاگونیست‌های جالب توجه و گیرا، خلق آنتاگونیست‌های جالب توجه و گیرا است.

و برای خلق شخصیت‌های بد، من اعتقاد دارم شما باید چند کار مشخص انجام دهید. تمام آن کارهایی که قبل از شروع به نوشتن برای شناساندن کاراکتر اصلی خود انجام می‌دهید باید در مورد ضدقهرمان داستان نیز صورت بگیرد.

از پنج رفتار مهم شخصیت لیستی برای خود تهیه کنید، لیست چگونگی بروز و نمایش این رفتارها در پیرنگ، چگونگی تغییر آن‌ها یا اینکه منحنی داستانی آن‌ها چیست، و مهم‌تر از همه اینکه انگیزه‌ها و پس‌زمینۀ‌ داستانی آن‌ها برای کارهایی که انجام می‌دهند چیست. در ابتدای فیلمنامه پنج لحظه‌ از زندگی ضدقهرمان‌ها که آن‌ها را به جایی که در حال حاضر در آن هستند رسانده است بنویسید: دلایلی که باعث شده آن‌ها تا این حد بد و شرور شوند؛ هر چیزی که شرارت خود را نسبت به آن اِعمال می‌کنند.

اگر آنتاگونیست‌های شما انگیزۀ مهم و موجهی برای احساسات و اَعمال خود نداشته باشند، باورپذیر نخواهند بود. چیزی ذاتی و فطری باید درون آن‌ها وجود داشته باشد که صرف‌نظر از اینکه چطور شکست می‌خورند، طرد می‌شوند یا نادیده گرفته می‌شوند، ضدقهرمان شما  هنوز بهتر است فکر کند  که حق با اوست.

اگر فکر می‌کنید "دیوانه‌بودن" دلیلی کافی برای "دیوانگی" است، پس نمی‌توانید یک آنتاگونیست تأثیرگذار و گیرا داشته باشید. "چرایی" دیوانگی و چیزی که دیوانۀ آن هستند است که آن‌ها را به شخصیت‌هایی کاملاً واقعی و زنده که ارزش تقابل با قهرمان شما را دارند بدل می‌سازد. منظورم این است که به عنوان مثال وجود کلاریس استارلینگ بدون هانیبال چه معنایی می‌توانست داشته باشد؟

بیایید برخی از بهترین ضدقهرمان‌های تاریخ سینما را  (که توسط AFI انتخاب شده‌اند) بررسی کنیم: هانیبال لکتر؛ نورمن بیتس؛ جادوگر بدجنس؛ دارث ویدر؛ شخصیت گلن کلوز در جذابیت مرگبار؛ شخصیت "آنی ویلکز" کتی بیتس در میزری؛ گوردون جکو در وال استریت؛ و جک در درخشش، و غیره.

ما در عین حال می‌توانیم آن‌ها را در طبقه‌بندی‌های زیر قرار دهیم: آدمخوارِ سادیستیک و متقلب، مسائل روانی جدی در ارتباط با مادر در کنار گرایش‌ها به پوشیدن لباس جنس مخالف؛ شخصیتی به شدت خودکامه که به دنبال انتقام‌جویی مرگ خواهرش است، مسائل جدی در ارتباط با هویت و طرد‌شدگی و احتمال وجود بیماری شخصیت بینابینی و مبهم، فردی وسواسی و شیدای عشق با گرایش‌های روان‌نژندانه در ارتباط با حیوانات کوچک، یک استاکر خود-دگرآزار (سادومازوخیست) دو شخصیتیِ کج‌خیال، یک فرد به شدت خودشیفته با هراس از اینکه انسانی عادی جلوه کند، و یک الکُلی روان‌پریش که به یک جانی روانی بدل می‌شود.

آیا آنتاگونیست‌های شما تا این حد پیچیده هستند؟ آیا برای وارد کردن مسائل آن‌ها به داستان از روش‌های استراتژیک و خلاقانه و نبوغ‌آمیز بهره گرفته‌اید؟

حتی برخی از بزرگ‌ترین شخصیت‌های بد فیلم‌های اسلشر / ترسناک هم پیشینه‌ای تأثیرگذار و قابل توجه دارند که تقریبا باعث همدلی شما با آن‌ها می‌شود:

فردی کروگر در دوران کودکی شکنجه شده و سپس خودش به قاتل کودکان تبدیل شده و بعدا توسط والدین قربانیان، تا سر حد مرگ سوزانده شده است؛ جیسون وورهیس قربانی واقعۀ غرق شدن مادرش بوده که رفتارهای غیراخلاقی در نوجوانان را تعقیب می‌کند و به دنبال انتقام‌جویی مرگ مادرش است؛ مایکل مه‌یرز یک روان‌نژند واقعی و یک منحرف جنسی با گرایش‌های sororicide (خواهرکُشانه) و  زنا با محارم بوده؛ کندی‌من پسر برده‌ای است که عاشق یک زن سفیدپوست می‌شود و او را به قتل می‌رسانند، دستانش را می‌برند و به شکل نفرت‌انگیزی او را با زنبورها شکنجه می‌کنند و به کام مرگ می‌فرستند. حتی جدیدترین فیلم فعالیت پارانورمال هم یک پس ‌زمینۀ داستانی عمیق دربارۀ منشاء روح قاتل و اینکه چگونه به خانوادۀ قربانیان مرتبط شده است ارائه می‌کند.

این‌ها پیش داستان، انگیزه‌ها، خصوصیات روانی و روابطی برای این آنتاگونیست‌ها هستند که در صورت عدم وجود، آن‌ها را فقط به دیوانه‌های بی‌هدفی که به کشتن علاقه دارند بدل می‌کرد.

من به شدت توصیه می‌کنم وقتی در حال نگارش یا بازنویسی فیلمنامه هستید، در حالی که شخصیت بد داستان را ریشه‌یابی می‌‌کنید از نگاه آنتاگونیست خود به ماجرا نگاه کنید. این کار به چند دلیل یک تمرین فوق‌العاده به شمار می‌رود ـ نه تنها به شما اجازه می‌دهد که به آنتاگونیست خود به عنوان یک شخصیت جان بدهید و به شما کمک می‌کند اعمال آن‌ها را در داستان دنبال کنید تا موانعی پیش پای قهرمان‌تان ایجاد کنید، بلکه شما را قادر می‌سازد چگونگی تأثیر اعمال قهرمان‌تان بر آن‌ها را نیز مشاهده کنید. با نگاه کردن به داستان خود و ساختار آن از دید آنتاگونیست، شما پیشرفت داستان را از سمت آن‌ها مشاهده خواهید کرد. این روشی عالی برای دریافت یک نظرگاه متفاوت از کنشی که خلق می‌کنید به شمار می‌رود.

به جای اینکه قهرمان این سفر باشید، خودتان را به جای ضدقهرمان که منتظر ورود قهرمان است در نظر بگیرید. فراموش نکنید در حالی که قهرمان شما در حال مغلوب شدن است، شخصیت‌های بد در حال پیروز شدن هستند. شما قادر خواهید بود که کنش‌های قهرمان خود را در نقاط چرخش و نقطۀ میانی دنبال کنید، و لحظۀ "باخت کامل" آن‌ها در اَعمال و احساسات ضدقهرمان‌های شما بازتاب پیدا می‌کند و اینکه چنین لحظاتی باعث انجام چه کاری توسط شخصیت بد داستان می‌شود.

به عنوان مثال، نقطۀ میانی شما باید به شکلی بر طرح‌ و قصد آنتاگونیست تاثیر بگذارد و به آن‌ها بگوید: "شاید این آدم منظوری داشته باشد و ما باید از آمادگی خود مطمئن شویم. خوب، بیایید پیش‌دستی کنیم و دفعۀ بعد که او نزدیک شد سلاح‌های بزرگ را بیرون بکشیم."

و در حالی که آنتاگونیست شما ممکن است از همان نوع منحنی شخصیت قهرمان شما برخوردار نباشد،‌ در جاهایی که چرخش 180 درجه‌ای انجام می‌دهد و برای تغییر، "کنش‌گرانه" عمل می‌کند، حتما دچار تغییر می‌شود. در انتهای "اکثر" داستان‌ها، آن‌ها یا شکست خورده‌اند و این شکست را قبول می‌کنند، یا متوجه روش‌های خطای خود شده‌اند، یا کشته شده‌اند. آن‌ها درست مثل بیرون آمدن از یک رابطۀ بد و نامناسب، به نوعی "فرجام" یا یک دلیل خوب نیاز دارند.

اگر آنتاگونیست داستان شما انسان نیست ـ مثلاً اگر در حال نوشتن یک فیلم فاجعه‌ای یا فیلم هیولایی هستید که نیروی آنتاگونیست آن یک شهاب‌سنگ، امواج سهمگین، بیگانه‌ها یا یک اختاپوس سه سر است ـ می‌توانید دو کار انجام دهید. اولاً، سعی کنید تا جایی که می‌توانید مشخصات انسانی بیشتری به نیروی آنتاگونیست غیرانسانی خود اضافه نمائید و دوماً، می‌توانید یک آنتاگونیست ثانویه که انسان است خلق کنید تا یک مانع ملموس‌تر و کسی که قهرمانان‌تان بتوانند خشم خود را روی او خالی کنند در مقابل قهرمانان خود ایجاد نمائید. فیلم‌هایی مثل 2012، گردباد،‌روز استقلال،‌ روز بعد از فردا، و غیره، همگی از آنتاگونیست‌های انسانی ثانویه بهره می‌گیرند.

فرقی نمی‌کند در چه ژانری می‌نویسید، یا چه داستانی خلق می‌کنید، یا شخصیت‌های شما چه وقایعی را پشت سر می‌گذارند: همیشه یک مانع وجود دارد ـ یک نیرو، یک ضدقهرمان، یک شخصیت بد ـ که سعی دارد آن‌ها را متوقف سازد. و اغلب اوقات، این فیلم‌ها بیشتر به خاطر آنتاگونیست‌‌هایشان شاخص و مشهور می‌شوند تا به دلیل وجود قهرمان‌ها. بنابراین، اگر بتوانید ضدقهرمان‌هایی که حقیقتاً تأثیرگذار، درگیرکننده و ملموس باشند خلق کنید آن‌ها می‌توانند باعث درخشش بیشتر داستان و قهرمان‌های شما شوند.

 

ترجمه: اردوان وزیری

درباره

دنیل مَنِس مشاور فیلمنامه و بینانگذار No BullScript Consulting است و در سال ۲۰۱۰ در میان ۱۵ مشاور فیلمنامه بر‌تر قرار گرفت. او در دپارتمان پرورش فیلمنامه در کمپانی‌هایی نظیر کلیفورد وربر پروداکشنز، اکلکتیک پیکچرز و سندستورم فیلمز فعالیت کرده است. او برای The Business of Show Institute مقاله می‌نویسد و در سراسر آمریکا سمینارهایی برای نویسندگان برگزار می‌کند. او را در توییتر دنبال کنید: https://twitter.com/DannyManus