قهرمان در درام: قهرمان و ضدقهرمان

نوشته شده توسط ملانی آن فیلیپس

 

قهرمان یک واژه شش حرفی است: قهرمان و ضدقهرمان ترکیب می‌شوند

تا اینجا متوجه شدیم که قهرمان و ضدقهرمان از خصلت‌های متفاوتی تشکیل شده‌اند. همچنین، متوجه شدیم که به ازای هر خصلت قهرمان، بدیل آن نزد ضدقهرمان است. وقتی این خصلت‌ها به این شیوۀ کلاسیک تلفیق شوند، قهرمان و ضدقهرمان تبدیل به کلیشه می‌شوند. هنگامی که این صفات شخصیتی در غایی‌ترین حالت ممکن ابراز شوند، قهرمان و ضدقهرمان ملودراماتیک می‌شوند.

همچنین، اشاره شد که برای شکستن قالب کلیشه‌ای، عناصر شخصیتی قهرمان و ضدقهرمان می‌تواند بین سایر شخصیت‌ها تقسیم گردد. یکی از بهترین مثال‌ها در این زمینه، جابجایی خصلت‌های شخصیتی قهرمان و ضدقهرمان است.

در این مقاله، می‌خواهیم قهرمان و ضدقهرمان را ترکیب کنیم تا نشان دهیم که چگونه تغییرات تناوبی کوچک در ترتیب کلیشه‌ها می‌تواند دنیای جدیدی از فرصت‌های خلاقانه را برابر دیدگان ما پدیدار سازد.

 

قهرمان علیه ضدقهرمان

در ابتدا، بیایید ویژگی‌های قهرمان و ضدقهرمان را برای مقایسه برشماریم:

قهرمان: پروتاگونیست، شخصیت اصلی، شخصیت محوری، شخصیت مثبت

ضدقهرمان: آنتاگونیست، شخصیت تأثیرگذار، دومین شخصیت محوری، شخصیت منفی

برای جمع بندی، با تعاریفی که مورد استفاده قرار دادیم: پروتاگونیست محرک یا پیش‌برندۀ اصلی تلاش برای دستیابی به هدف داستان است. آنتاگونیست اصلی‌ترین نیرویی است که مانع رسیدن پروتاگونیست به این هدف می‌شود.

شخصیت اصلی جایگاه مخاطب را در داستان نمایندگی می‌کند و حامل ارزش‌های اخلاقی‌ای است که در داستان مورد بررسی قرار می‌گیرد. در مقابل، شخصیت تأثیرگذار قرار دارد که ارزش‌های اخلاقی متضادی را نمایندگی می‌کند.

شخصیت محوری چه از لحاظ تعداد صفحات، چه از لحاظ زمان نمایشی، و چه از لحاظ شدت پرداختن به آن، مهم‌ترین فرد در داستان است. دومین شخصیت محوری، از نظر چنین اهمیتی در جایگاه بعدی قرار می‌گیرد.

و در انتها، شخصیت مثبت به دنبال این است که به دیگران کمک کند، حتی اگر این کار برای او هزینه‌هایی را هم در پی داشته باشد، در حالی که شخصیت منفی به دنبال یاری رساندن به خود است، حتی اگر این کار برای دیگران هزینه‌هایی را در پی داشته باشد. همان‌طور که می‌توان مشاهده کرد، اهمیت این دو نوع شخصیت کلاسیک طی آرایش کلیشه‌ای‌شان و در مقایسه با یکدیگر به خوبی مورد بررسی قرار می‌گیرد.

 

جابه‌جایی پروتاگونیست/آنتاگونیست

اما اگر بعضی از خصوصیات قهرمان و ضدقهرمان را جابه‌جا و با این حال، تعادل میان آن‌ دو را حفظ کنیم، چه اتفاقی می‌افتد؟ بگذارید با جابه‌جایی اولین ویژگی ـ پروتاگونیست و آنتاگونیست ـ شروع کنیم تا آرایشی نظیر این را ایجاد کنیم:

قهرمان: آنتاگونیست، شخصیت اصلی، شخصیت محوری، شخصیت مثبت

ضدقهرمان: پروتاگونیست، شخصیت تأثیرگذار، دومین شخصیت محوری، شخصیت منفی

در نمونۀ بالا، قهرمان تغییریافته‌ای را داریم که جایگاه مخاطب یا خواننده را در داستان نمایندگی می‌کند، مهم‌ترین شخصیت، و شخصیت مثبت است، اما به جای اینکه مسبب اتفاقی شود، سعی می‌کند جلوی وقوع آن را بگیرد.

همچنین، ضدقهرمان تغییریافته‌ای را نیز داریم که تلاش می‌کند دیدگاه شخصیت اصلی را تغییر دهد، دومین شخصیت محوری، و شخصیت منفی است، اما به جای اینکه از وقوع اتفاقی جلوگیری کند، برای دستیابی به چیزی می‌کوشد.

در واقع، این آرایش صفات شحصیتی در قریب به اتفاق فیلم‌های جیمز باند است! این ضدقهرمان است که نقشه‌ای شریرانه دارد و آن را به اجرا می‌گذارد، که این او را به پروتاگونیست بالفعل مبدل می‌سازد. ضدقهرمان در فیلم‌های ٠٠٧ کسی است که ابتکار عمل دارد، و این باند است که در برابر آن واکنش نشان می‌دهد، و تلاش می‌کند پیش از اینکه ضدقهرمان طرح شیطانی‌اش را با موفقیت به انجام برساند، جلوی او را بگیرد.

این خصوصیت اصلی فیلم‌های جیمزباند و دلیلی است که این آثار منحصراً جیمزباندی به نظر می‌رسند. قهرمان ما در واقع آنتاگونیست است! حال، ممکن است این ایراد مطرح شود که به محض آنکه ضدقهرمان تلاش خود را آغاز می‌کند، آنگاه باند به شخصی دارای هدف تبدیل می‌شود ـ که این هدف همانا متوقف کردن ضدقهرمان است. اما در واقع امر، مفهوم آن در عبارت «آستانۀ درگیری» خلاصه می‌شود. این عبارت لحظه‌ای را تبیین می‌کند که در آن داستان شروع می‌شود.

اگر داستان پس از مشخص شدن نقشۀ ضدقهرمان به عنوان مسئلۀ آشکار [و اصلی] شروع می‌شد، آن‌وقت شاید می‌توانستیم آن را وضع موجود قلمداد کنیم، و تلاش باند برای تغییر آن وضعیت، نتیجتاً او را به پروتاگونیست تبدیل می‌کرد. اما بیشتر فیلم‌های جیمز باند وضع موجود را صحنه‌ای از دنیای توأم با آرامش ترسیم می‌کنند که ضدقهرمان عامل تهدید را در آن دخالت می‌دهد. تنها پس از آن است که باند دست به اقدام می‌زند تا جلوی آنچه که ضدقهرمان می‌خواهد انجام دهد را بگیرد.

پس در این حالت باند شخصیت مثبت باقی می‌ماند که علاوه بر آن شخصیت محوری نیز است و موضع اخلاقی داستان را منتقل می‌سازد، اما به جای این که پروتاگونیست باشد، آنتاگونیست است. در داستان، پروتاگونیست نمایندۀ ما در ابتکار عمل، و دارای انگیزه برای تغییر همه چیز، به هم زدن نظم [کنونی] و اصلاح امور است.

در مقابل، آنتاگونیست نمایندۀ بی‌میلی ما به تغییر است و دارای انگیزه برای حفظ وضع موجود یا بازگرداندن همه چیز به وضع سابق است. نبرد بین پروتاگونیست و آنتاگونیست در واقع بازتاب کشمکش درونی ما در زمانی است که می‌کوشیم تصمیم بگیریم که انجام کاری تازه بهتر است یا اینکه چوب در سوراخ زنبور نکنیم.

پس، جابه‌جایی ویژگی پروتاگونیست یا آنتاگونیست بودن تأثیر به سزایی روی قهرمان و ضدقهرمان خواهد گذاشت، حتی اگر ویژگی‌های دیگر ثابت بمانند. اگر قهرمان و ضدقهرمان استانداردی می‌سازید، همین تکنیک به تنهایی درهای زیادی را به روی خلاقیت شما خواهد گشود.

 

جابه‌جایی شخصیت اصلی/شخصیت تأثیرگذار

حالا چقدر [بابت این راهنمایی] می‌پردازید؟ دست نگه دارید ... فرض کنید ویژگی‌های پروتاگونیست و آنتاگونیست را سر جای معمول‌شان بگذاریم و این جابه‌جایی را امتحان کنیم:

قهرمان: پروتاگونیست، شخصیت تأثیرگذار، شخصیت محوری، شخصیت مثبت

ضد قهرمان: آنتاگونیست، شخصیت اصلی، دومین شخصیت محوری، شخصیت منفی

در اینجا ما ضدقهرمان را شخصیت اصلی در نظر گرفتیم، که اساساً به این معناست که خواننده یا مخاطب داستان را از دید ضدقهرمان تجربه می‌کند، و اینکه ضدقهرمان با چالش‌های اخلاقی دست و پنجه نرم می‌کند و قهرمان کسی است که تلاش می‌کند جهان‌بینی او را تغییر دهد.

حالا جالب شد نه؟ مثال خوب چنین آرایشی، سرود کریسمس می‌باشد که در آن اسکروج شخصیت منفی است و از چالش خلاقی رنج می‌کشد، و ما همه چیز را از موضع او می‌بینیم، و او آنتاگونیستی است که می‌کوشد مداخلۀ ارواح را متوقف سازد و وضع موجود را به حالت قبلی بازگرداند.

ارواح، در مجموع، قهرمان داستان را شکل می‌دهند، و ابتکار عمل را در دست می‌گیرند تا روند زندگی اسکروج را تغییر دهند، و می‌کوشند نگرش او را عوض کنند، و تلاش‌شان این است که کار درست را برای اشخاص دیگر انجام دهند، حتی اگر نتوانند به خود کمکی کنند (ذهنیت شخصیت مثبت کلاسیک).

با این حال، یک تغییر دیگر هم در این داستان است که با لیست بالا همخوانی ندارد. اسکروج شخصیت محوری نیز است و ارواح دومین شخصیت محوری محسوب می‌شوند. پس، آرایش مناسب ویژگی‌های قهرمان و ضدقهرمان در سرود کریسمس به شکل زیر است:

قهرمان: پروتاگونیست، شخصیت تأثیرگذار، دومین شخصیت محوری، شخصیت مثبت

ضد قهرمان: آنتاگونیست، شخصیت اصلی، شخصیت محوری، شخصیت منفی

این مثال نشان می‌دهد که نباید خود را به جابه‌جایی تنها یک ویژگی محدود کنید، بلکه در واقع، می‌توانید آن‌ها را در هر ترکیبی که بخواهید با هم مخلوط کنید! ببینید چه احتمالات گوناگونی پیش رو دارید!

 

جابه‌جایی شخصیت مثبت/شخصیت منفی

با این حال، تغییر دیگری در قهرمان و ضدقهرمان کلاسیک هم هست که هنوز به آن نپرداخته‌ایم: شخصیت مثبت و شخصیت منفی. بر اساس آنچه که تاکنون انجام داده‌ایم، می‌توانید تصور کنید که خیلی ساده می‌خواهیم جای این دو ویژگی را با هم عوض کنیم، و بی‌تردید همین کار را انجام می‌دهیم:

قهرمان: پروتاگونیست، شخصیت تأثیرگذار، شخصیت محوری، شخصیت منفی

ضدقهرمان: آنتاگونیست، شخصیت اصلی، دومین شخصیت محوری، شخصیت مثبت

حالا با قهرمانی طرف هستیم که شاید بیشتر یک ضدقهرمان کلاسیک باشد، چیزی مثل شخصیت اصلی در فیلم راننده تاکسی. اینجا با فرد پریشانی سروکار داریم که تحت فشارهای شخصی به دنیای بیرون هجوم می‌برد و به دیگران آسیب می‌رساند. اما او قطعاً شخصیت محوری است، و نیز شخصیت اصلی زیرا داستان را از طریق چشمان او دنبال می‌کنیم و او با چالش اخلاقی دست و پنجه نرم می‌کند، او پروتاگونیست نیز است چرا که ابتکار عمل را در دست دارد.

اکنون در حالی که به سادگی جابه‌جایی شخصیت مثبت و منفی را انجام دادیم، چیز نسبتاً متفاوتی وجود دارد که امکانات را برای این بازی فراهم می‌سازد ...

اگر هر دو شخصیت را شخصیت خوب در نظر بگیریم چه اتفاقی می‌افتد؟ همان‌طور که می‌دانید، دلیل اینکه دو نفر با یکدیگر مخالفت کنند این نیست که حتماً یکی از آن‌ها مقصود بدی دارد. ممکن است هردوی آن‌ها نفع دیگران را نیز در نظر داشته باشند، ولی در عین حال در نحوۀ تحقق آن دیدگاهشان متفاوت باشد.

پس اگر کسی بخواهد روی رودخانه‌ای که از شهر زادگاهش می‌گذرد سدی بسازد تا به فقری که مردم از آن رنج می‌کشند پایان دهد، یکی دیگر از شهروندان آن شهر ممکن است مخالف این کار باشد زیرا عقیده دارد که این کار، حال و هوای آن شهر کوچک را نابود می‌کند، و حتی اگر مردم پول بیشتری نصیبشان شود، زندگی در آن شهر دیگر ارزشی نخواهد داشت.

واضح است که هر دو شخصیت مثبت هستند، با این حال در تلاش برای دستیابی به هدف شدیداً در تقابل با یکدیگرند. مردی که می‌خواهد سد را بسازد پروتاگونیست است. آنکه تلاش می‌کند او را متوقف سازد آنتاگونیست.

 

جمع بندی

خب، اجازه بدهید مثال بالا را برداریم و آزادی حاصل از آنچه که تا اینجای کار یاد گرفتیم را استفاده کنیم تا دو شخصیت کاملاً غیرکلیشه‌ای را سروشکل دهیم.

اول از همه، پروتاگونیستی را داریم که می‌خواهد سد بسازد و آنتاگونیستی را داریم که می‌کوشد جلوی آن را بگیرد. بعد، یکی را به عنوان شخصیت محوری انتخاب می‌کنید و او را از میان آن دو به مهم‌ترین و ماندگارترین شخصیت تبدیل می‌کنید. این انتخاب را بسته به گزینش اینکه کدام یک از نظر شما برای شخصیت محوری بودن جذابیت بیشتری دارد انجام می‌دهید، زیرا علاقۀ شخصی شما به این شخصیت به طور خودکار باعث می‌شود که به او جایگاه رسانه‌ای بیشتری بدهید و با شور و علاقۀ افزونی او را ترسیم کنید.

انتخاب اینکه کدامشان شخصیت اصلی باشد شاید از این هم پیچیده‌تر باشد، زیرا الزامی در کار نیست که او شخصیت محوری یا پروتاگونیست باشد. غالباً، یک آنتاگونیست کاریزماتیک شخصیت اصلی خوبی از کار در می‌آید، اما می‌تواند ناظری هم باشد که برای خواننده یا مخاطب دید مثبتی را در داستان به دست می‌دهند.

در انتها، تعیین می‌کنید که هر دو شخصیت مثبت، شخصیت منفی، یا یکی‌شان شخصیت مثبت و دیگری شخصیت منفی باشد. انتخاب شما به این بستگی دارد که بخواهید مخاطب یا خوانندۀ شما خود را به جای شخصیت دارای دید مثبت، مثل دکتر ریچارد کیمبل در فیلم فراری بگذارد، یا به جای شخصیت دارای دید منفی، مثل اسکروج در سرود کریسمس.

در سناریوی "مثبت"، کاری می‌کنید که خواننده یا مخاطب شما احساس کند حق به جانب اوست، و این را با نمونه و مثال نشان می‌دهید. در سناریوی "منفی"، خواننده یا مخاطب خود را متهم می‌کنید و این را با تشویق آن‌ها به انکار روش زندگی و اثبات اشتباهشان به شما نشان می‌دهید. سپس، پیرنگ‌تان را برای کاوش این دو دیدگاه شخصیتی به کار می‌گیرید، و تحت لوای پیام داستان، قضاوت خود دربارۀ آن‌ها را ارائه می‌کنید.

خب، متوجه قضیه شدید. تا اینجای کار ممکن است واضح به نظر آید، اما به قسمت اول این مقالات سه گانه برگردید که در آن راجع به قهرمان و ضدقهرمان کلاسیک صحبت کردیم. آن موقع، قهرمان و ضدقهرمان کلاسیک بهترین راه برای داستان‌گویی بودند، ولی حالا ... خب، قهرمان یک واژۀ شش حرفی است، و با تجزیه و تحلیل او و ضدقهرمانی که نقطۀ مقابل و شریر اوست، می‌توانید نسبت به قبل شخصیت‌های به مراتب جذاب‌تر، غیرقابل پیش‌بینی‌تر و باورپذیرتری خلق کنید.

 

تمرین نویسندگی: آمیزه‌های قهرمان‌ و ضدقهرمان

١. سه جفت قهرمان و ضدقهرمان را فهرست کنید، مثلاً کلانتر برادی و کوسه در فیلم آرواره‌ها.

٢. هر جفت را تجزیه کنید و نشان دهید که چگونه این چهار ویژگی اصلی در قهرمان و ضدقهرمان یا در آرایش کلاسیک خود قرار دارد یا میان این دو تقسیم شده است.

٣. برای هر جفت، مثال‌هایی را از داستان‌ها بیابید که در آن قهرمان و ضدقهرمان حضور داشته باشند و هر یک از این خصلت‌های چهارگانه را دارا باشند.

 

تمرین نویسندگی: قهرمان‌ها و ضدقهرمان‌های غیرکلیشه‌ای خودتان را بسازید

١. برای یک داستان فرضی، هدفی را تعبیه کنید. جفت قهرمان/ضدقهرمان را با جابه‌جایی ویژگی پروتاگونیست و آنتاگونیست خلق کنید. مثالی بیاورید که در آن داستان فرضی چه اتفاقی می‌تواند بیفتد که در رابطه با هدف، موقعیت‌های قهرمان و ضدقهرمان را ترسیم کند.

٢. یک چالش یا دوراهی اخلاقی تعبیه کنید (مثل کار در پایان هفته برای حمایت از خانواده در برابر سپری کردن وقت در کنار فرزندان). جفت قهرمان/ضدقهرمان را با جابه‌جایی ویژگی‌های شخصیت اصلی و شخصیت تأثیرگذار خلق کنید. یک مثال داستانی را به کار بگیرید تا نشان دهید خواننده/مخاطب چگونه داستان را از طریق چشمان شخصیت اصلی یا موقعیت او مشاهده می‌کند. ترسیم کنید که قهرمان چگونه در مقام شخصیت تأثیرگذار، ضدقهرمان را تحت فشار می‌گذارد تا دیدگاهش را در خصوص دوراهی اخلاقی تغییر دهد.

٣. یک سناریوی داستانی بنویسید که هر یک از موارد زیر را شامل شود:

ـ قهرمان شخصیت مثبت و ضدقهرمان شخصیت منفی است.

ـ قهرمان و ضدقهرمان هر دو شخصیت‌های مثبت هستند.

ـ قهرمان و ضدقهرمان هر دو شخصیت‌های منفی هستند.

ـ قهرمان شخصیت منفی و ضدقهرمان شخصیت مثبت است.

 

ترجمه: فرهاد پروین

درباره

ملانی آن فیلیپس پدیدآورنده نرم‌افزار StoryWeaver و یکی از پدیدآورندگان تئوری و نرم‌افزار Dramatica است. او طی همکاری با کمپانی‌های متعدد در بیش از دویست فیلم به عنوان نویسنده، تهیه‌کننده، تدوین‌گر و ... تجربیات ارزنده و مفید خود در این زمینه را با تدریس مکانیسم ساختاری داستان و هنر قصه‌گویی در اختیار نویسندگان قرار داده است. ورک‌شاپ‌های قصه‌گویی او که StoryWeaving نام دارند هر ساله در لس آنجلس برپا می‌شوند. وی علاوه بر نرم‌افزارهای Story Weaver و Dramatica که نامش را بر سر زبان‌ها انداخت، طی سلسله مقالاتی به چگونگی خلق قهرمان و ضدقهرمان‌های دراماتیک در آثار سینمایی پرداخته است. او را در توییتر دنبال کنید: https://twitter.com/WritingTip