شبکه شخصیت - قسمت اول

نوشته شده توسط جان تروبی

این اشتباه بزرگ به علت تأکید بسیار زیادی که روی فرضیهٔ دارای کانسپت عالی می‌شود در فیلمنامه‌نویسی تشدید می‌شود. در این داستان‌ها، به نظر می‌رسد که قهرمان تنها کسی است که اهمیت دارد. اما عجیب آنکه این توجه شدید به قهرمان به جای اینکه او را روشن‌تر بشناساند، تنها باعث می‌شود که او مثل یک ابزار تجاری عاری از تنوع به چشم آید.

برای خلق شخصیت‌های برجسته، همهٔ شخصیت‌هایتان را بخشی از یک شبکه درنظر بگیرید که در آن هر یک به شناساندن دیگری کمک می‌کند. به بیان دیگر، شخصیت اغلب توسط شخصیت‌هایی متفاوت از خود شناسانده می‌شود.

نکته کلیدی: مهم‌ترین گام در خلق قهرمان شما و همچنین همهٔ شخصیت‌های دیگر، مرتبط و مقایسه کردن آن‌ها با هم است.

هر بار که به مقایسهٔ شخصیتی با قهرمان‌‌تان می‌پردازید، خود را مجبور می‌کنید که او را به شیوه‌های جدیدی متمایز سازید. همچنین، شخصیت‌های ثانوی را به سان انسان‌های کاملی می‌بینید که مثل قهرمان‌تان پیچیده و دارای ارزش هستند.

 

 

شبکهٔ شخصیت بر اساس عملکرد در داستان

هر شخصیت باید در خدمت مقصود داستان باشد، که این در قاعدۂ طراحی به چشم می‌خورد.  هر شخصیت یک نقش یا کارکرد طراحی‌شده و خاصی دارد که باید آن را ایفا کند تا به تحقق مقصود داستان کمک نماید. پیتر بروک، کارگردان تئاتر، در گفته‌هایش دربارۂ بازیگران، به نویسندگانی که به آفرینش شخصیت‌ها می‌پردازند نکات مفیدی را گوشزد می‌کند:

 

[برشت] خاطرنشان می‌سازد که هر بازیگر باید در خدمت ماجرای نمایش باشد ... وقتی [بازیگر] خود را با تمامیت نمایش مرتبط می‌بیند، درخواهد یافت که نه تنها شخصیت‌پردازی بیش از اندازه (جزئیات قابل ملاحظه)‌ اغلب در تضاد با نیازهای نمایش است بلکه جزئیات غیرضروری در شخصیت‌پردازی می‌تواند در عمل علیه خود او تمام گردد و باعث شود بازی او کمتر به چشم آید.

 

حتی اگر مخاطب به چگونگی تغییر قهرمان علاقهٔ بیشتری نشان دهد، شما نمی‌توانید چنین تغییری را به آن‌ها نشان دهید مگر آنکه هر شخصیت که شامل خود قهرمان هم می‌شود نقش محول‌شدۂ خود در جمع را ایفا نماید. بگذارید به کارکرد داستانی انواع عمدۂ شخصیت در قصه نگاهی بیندازیم.

 

قهرمان

شخصیت اصلی یا قهرمان، مهم‌ترین شخصیت [در داستان] است. این همان شخصی است از مسئلهٔ اصلی [داستان] رنج می‌برد و با تلاش برای رفع آن مسئله، ماجرا را پیش می‌برد. قهرمان تصمیم می‌گیرد هدفی (خواسته‌ای) را دنبال کند اما دارای نقص‌ها و نیازهایی است که او را از موفقیت بازمی‌دارد.

همهٔ شخصیت‌های دیگر داستان در رابطه‌ای که با قهرمان دارند تقابل،‌ اتحاد یا ترکیبی از این دو را ارائه می‌کنند. در واقع، پیچش‌ها و چرخش‌های داستان عمدتاً محصول فراز و فرودهای تقابل و دوستی میان شخصیت‌های مختلف و قهرمان است.

ـ قهرمان در هملت هملت

 

رقیب

رقیب شخصیتی است که بیش از هر چیز می‌خواهد قهرمان را از دستیابی به خواسته‌اش بازدارد. رقیب نباید صرفاً مانعی در برابر قهرمان باشد. چنین چیزی ماشین‌وار و قالبی است.

به خاطر داشته باشید که رقیب باید همان چیزی را بخواهد که قهرمان می‌خواهد1. این بدان معناست که قهرمان و رقیب باید در طول داستان در کشمکش مستقیم باشند. اغلب موارد به نظر نمی‌رسد که موضوع این باشد. به همین خاطر است که همیشه باید به دنبال کشمکش‌های عمیق‌تری باشید که قهرمان و رقیب درگیر آن باشند.

رابطه میان قهرمان و رقیب یگانه رابطهٔ مهم در داستان است. در طرح‌ریزی کشمکش میان این دو شخصیت، مسائل و درونمایه‌های کلان‌تر داستان بسط می‌یابند.

در ضمن، رقیب را فردی درنظر نگیرید که قهرمان از او متنفر است. شاید او چنین باشد، شاید هم نباشد. به بیان ساده، رقیب شخصی است که در سوی دیگر ماجرا قرار دارد. او می‌تواند نسبت به قهرمان شخص بهتر، اخلاق‌گراتر یا حتی معشوق یا دوست قهرمان باشد.

ـ رقیب اصلی در هملت شاه کلادیوس

ـ رقیب دوم شهبانو گرترود

ـ رقیب سوم پولونیوس، مشاور پادشاه

 

هم‌پیمان

هم‌پیمان کمک حال قهرمان است. هم‌پیمان مثل تختهٔ آوابرگردانی عمل می‌کند که اجازه می‌دهد مخاطب ارزش‌ها و احساسات شخصیت محوری را بشنود. معمولاً هدف هم‌پیمان و قهرمان یکی است، اما گاهی هم‌پیمان هدف خاص خود را دارد.

ـ هم‌پیمان در هملت هوراشیو

 

رقیب در نقش هم‌پیمان قلابی

رقیب در نقش هم‌پیمان قلابی شخصیتی است که ظاهراً دوست قهرمان است ولی در عمل رقیب [او] است. داشتن چنین شخصیتی یکی از روش‌های اصلی افزودن قدرت به تقابل و پیچش به پیرنگ است.

رقیب در نقش هم‌پیمان قلابی همواره یکی از پیچیده‌ترین و مسحورکننده‌ترین شخصیت‌های یک داستان است زیرا او معمولاً در یک دوراهی دشوار گیر کرده است. این شخصیت در حالی که می‌کوشد خود را هم‌پیمان قهرمان جا بزند، در عمل احساس هم‌پیمان بودن به وی دست می‌دهد. پس در حالی که تلاش می‌کند قهرمان را شکست دهد، اغلب کارش به آنجا می‌کشد که به قهرمان کمک می‌کند تا پیروز شود.

ـ رقیب در نقش هم‌پیمان قلابی در هملت اوفلیا، روزنکرانتز، گیلدن‌‌استرن

 

هم‌پیمان در نقش رقیب قلابی

این شخصیت ظاهراً با قهرمان در جدل است ولی در عمل دوست اوست. هم‌پیمان در نقش رقیب قلابی در دنیای قصه‌گویی به اندازۂ "رقیب در نقش هم‌پیمان قلابی" متداول نیست، زیرا به آن اندازه برای نویسنده مفید واقع نمی‌شود. پیرنگ از تقابل ریشه می‌گیرد، به ویژه تقابلی که در پس لایه‌های بیرونی پنهان است. هم‌پیمان، حتی آن نوعی که در ابتدا رقیب به نظر می‌آید، نمی‌تواند کشمکش و غافلگیری‌های ناشی از حضور یک رقیب را به شما بدهد.

ـ هم‌پیمان در نقش رقیب قلابی در هملت هیچ‌کس

 

شخصیت پیرنگ فرعی

شخصیت پیرنگ فرعی یکی از درک‌نشده‌ترین شخصیت‌های داستانی است. نویسندگان زیادی این شخصیت را نقش محوری در خط قصهٔ دوم در نظر می‌گیرند ـ مثلاً، معشوق در یک داستان کارآگاهی. اما این یک شخصیت پیرنگ فرعی به مفهوم واقعی کلمه نیست.

شخصیت پیرنگ فرعی نقش بسیار دقیقی در داستان دارد و پای شیوۂ قیاسی را نیز به میان می‌کشد. پیرنگ فرعی به این خاطر به کار می‌رود که مقایسه نماید چگونه قهرمان و شخصیت ثانوی با روش‌های متفاوتی با مسئلهٔ یکسانی سروکار دارند. با این مقایسه، شخصیت پیرنگ فرعی خصلت‌ها و تنگناهای شخصیت اصلی را برجسته می‌سازد.

اجازه دهید به هملت نگاه دقیق‌تری بیندازیم تا ببینید که چطور می‌توانید یک شخصیت پیرنگ فرعی واقعی بیافرینید. می‌توانیم مسئله‌ای را که هملت با آن روبه‌روست در یک سطر خلاصه کنیم و بگوییم که انتقام گرفتن از مردی است که پدر او را به قتل رسانده است. همچنین، ‌مسئلهٔ لائرتس این است که از قاتل پدر خود انتقام بگیرد. این مقایسه روی این حقیقت متمرکز است که یک قتل از روی عمد اتفاق می‌افتد و دیگری اشتباهی شتاب‌زده و از روی گمراهی.

نکته کلیدی: شخصیت پیرنگ فرعی معمولاً هم‌پیمان نیست.

شخصیت‌ پیرنگ فرعی همانند هم‌پیمان و رقیب، فرصت دیگری را فراهم می‌کند تا قهرمان از طریق مقایسه شناسانده شود و پیرنگ پیش برود. هم‌پیمان به قهرمان کمک می‌کند تا به هدف اصلی دست یابد. شخصیت پیرنگ فرعی مسیری موازی با قهرمان را دنبال می‌کند که نتیجهٔ متفاوتی را نیز به بار دارد.

ـ شخصیت پیرنگ فرعی در هملت لائرتس،‌ پسر پولونیوس

 

برای اینکه ببینید چگونه شخصیت‌ها به واسطهٔ کارکردشان مورد مقایسه قرار می‌گیرند اجازه دهید دو داستان را تجزیه و تحلیل کنیم.

 

سکوت بره‌ها

(رمان اثر توماس هریس، فیلمنامه نوشته تد تالی، ۱۹۹۱)

این داستانی است دربارۂ یک کارآموز اف‌بی‌آی به نام کلاریس که به دنبال یک قاتل زنجیره‌ای مشهور به بوفالو بیل می‌گردد. کلاریس به پیشنهاد رئیس‌اش، جک، از یک قاتل زنجیره‌ای دیگر که زندانی است کمک می‌گیرد: هانیبال لکتر بدنام و "آدمخوار". هانیبال در ابتدا با او برخورد غیردوستانه‌ای دارد،‌ اما در انتها بسیار بهتر از اف‌بی‌آی کلاریس را آموزش می‌دهد.

ـ قهرمان کلاریس استارلینگ
ـ رقیب اصلی بوفالو بیل، قاتل زنجیره‌ای
ـ رقیب دوم دکتر چیلتون، سرپرست
ـ رقیب در نقش هم‌پیمان قلابی هیچ‌کس
ـ هم‌پیمان جک، رئیس او در اف‌بی‌آی
ـ هم‌پیمان در نقش رقیب قلابی هانیبال لکتر
ـ شخصیت پیرنگ فرعی هیچ‌کس

 

امریکن بیوتی

(اثر آلن بال، ۱۹۹۹)

امریکن بیوتی کمدی ـ درامی است که داستان آن در حومهٔ یک شهر می‌گذرد، پس تقابل اصلی لستر درون خانواده‌اش و با همسرش، کارولین، و دخترش، جین، است که هردو از او بدشان می‌آید. طولی نمی‌کشد که او دلباختهٔ آنجلا می‌شود که با دختر او دوست است. اما به دلیل آنکه او متأهل است و آنجلا نوجوان، این دختر به رقیب دیگری تبدیل می‌شود. در همسایگی لستر، سرهنگ فرانک فیتز زندگی می‌کند که شخصی انعطاف‌ناپذیر و سنت‌گراست و با شیوۂ زندگی لستر مخالف است. برد همکار لستر است که می‌خواهد او را اخراج کند.

پس از اینکه لستر با اخاذی از شرکتی که در آن کار می‌کند حقوق انفصال از خدمت مطبوعی را دریافت می‌نماید، آن‌طور که دلش می‌خواهد زندگی می‌کند و با پسر همسایه،‌ ریکی فیتز، که به او مواد می‌فروشد هم‌پیمان می‌شود. ریکی و پدرش فرانک، شخصیت‌های پیرنگ فرعی نیز هستند. مشکل اصلی لستر فهمیدن این نکته است که چگونه زندگی غایتمندی داشته باشد، زندگی‌ای که او در آن بتواند در جامعه‌ای بسیار دنباله‌رو که برای ظاهر و پول ارزش قائل است ژرف‌ترین خواسته‌هایش را بیان کند. واکنش ریکی به خانوادۂ بی‌روح و نظامی‌وارش، فروش مواد و جاسوسی از دیگران با دوربین ویدئویی است. فرانک با اعمال قوانین سرسختانه بر خود و خانواده‌اش تمایلات همجنس‌گرایانهٔ خود را سرکوب می‌کند.

ـ قهرمان لستر
ـ رقیب اصلی کارولین، همسر او
ـ رقیب دوم جین، دختر او
ـ رقیب سوم آنجلا، دوست زیبای جین
ـ رقیب چهارم سرهنگ فرانک فیتز
ـ رقیب پنجم برد، همکار او
ـ هم‌پیمان ریکی فیتز
ـ رقیب در نقش هم‌پیمان قلابی هیچ‌کس
ـ هم‌پیمان در نقش رقیب قلابی هیچ‌کس
ـ شخصیت پیرنگ فرعی فرانک، ریکی

 

ترجمه: بابک حجازی

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۱. البته خواسته‌های قهرمان و رقیب می‌تواند یکی نباشد. حالت اول این است که خواسته‌های رقیب و قهرمان در تضاد باشد. یعنی اینکه اگر قهرمان به خواسته‌اش برسد، رقیب هرگز به خواستهٔ خود نمی‌رسد. مثلاً، قهرمان باید کمپ نظامی دشمن را منهدم کند و رقیب او، فرماندۂ آن اردوگاه، می‌خواهد از کمپ نظامی در مقابل هرگونه حمله یا آسیبی محافظت کند. حالت دیگر این است که رسیدن قهرمان به خواسته‌اش، منافع رقیب را به خطر می‌اندازد که این مورد شباهت و تفاوت ظریفی هم با حالت اول دارد. مثلاً، قهرمان در پی تصویب قانونی است که منافع تجاری یک شرکت چند ملیتی را به خطر می‌اندازد ـ مترجم.

درباره

جان تروبی فیلمنامه‌نویس، کارگردان، مدرس و مهم‌تری مشاور داستان در هالیوود است. او که استودیوی نویسنگان تروبی را نیز تأسیس کرده، طی سه دهه اخیر به عنوان مشاور داستان و پزشک فیلمنامه بیش از ۱۰۰ فیلم سینمایی برای استودیوی دیزنی، سونی پیکچرز، فاکس و اچ. بی. او. وچند کمپانی دیگر، مشغول به کار بوده است، و به بیش از ۲۰ هزار هنرجو در سراسر جهان دوره‌های ۲۲ گام بزرگ فیلمنامه‌نویسی و ژانر را تدریس نموده است. او را در توییتر دنبال کنید: https://twitter.com/JohnTruby