داستان خود را شروع کنید

نویسنده: مایکل آرنت

اولین تصویری که برای نوشتن فیلمنامه در ذهنم دارم این است که می‌کوشید چشم‌بسته از کوه بالا بروید. و بامزه این است که فکر می‌کنید، "باشه، سخته، چون دارین از یه صخرۀ سنگی بالا میرین و نمی‌دونین مقصد کجاست، قله‌کجاست، و نمی‌تونین چیزی رو که زیر پاتونه ببینین." اما در عمل، سخت‌ترین قسمت چشم‌بسته از کوه بالا رفتن، پیدا کردن آن کوه است.

 سلام به همگی، من مایکل آرنت هستم، فیلمنامه نویس داستان اسباب‌بازی ۳. اکنون در پیکسار آدم‌های زیادی هستند که در ایده‌پردازی برای داستان سهیم‌اند، اما در واقع من آن کسی هستم که باید پای کامپیوتر بنشیند و آن ایده‌ها را به رشتۀ تحریر درآورد. لذا وقتی کار روی داستان اسباب‌بازی ۳ را شروع کردیم، آغاز داستان در مسیر مناسب برایمان خیلی سخت بود. و به نظر من این یک مشکل عمومی و رایج در فیلمنامه نویسی است. بارها وقتی یک فیلم از کار در نمی‌آید، به نظر می‌رسد که مشکل از پایان آن باشد. اما در واقع، پایه و اساس ناکامی در آغاز [داستان] گذاشته شده است.

پس، در داستان اسباب‌بازی ۳، پس از ماه‌ها تقلا و دور باطل چرخیدن، بالاخره تصمیم گرفتم برگردم و به داستان اسباب‌بازی، در جستجوی نمو، و باورنکردنی‌ها نگاهی بیندازم و متوجه شوم "آن‌ها چگونه شخصیت‌ها، دنیاها، و داستان‌هایشان را پدید می‌آورند؟"

در نتیجۀ آن، درسی که در پیکسار آموختم این بود: چطور یک شروع خوب بنویسیم. معمولاً فیلمنامه حدود ۱۰۰ صفحه است و سه پرده دارد. و اولین پرده حدود ۲۵ صفحه است، پردۀ دوم حدود ۵۰ صفحه و پردۀ سوم ۲۵ صفحۀ آخر . حال، شما پردۀ اول را با خلق قهرمان در دنیای او [= قهرمان] آغاز می‌کنید. و تا صفحۀ ۲۵ شما به قهرمان‌تان هدفی داده‌اید و او را روانۀ سفری می‌کنید که در پردۀ دوم آن را شروع می‌کند. بنابراین، بگذارید از همان «آغاز»، صفحۀ یک و با معرفی شخصیت اصلی شروع کنیم. معمولاً کاری که هنگام معرفی شخصیت اصلی انجام می‌دهید این است که او را در حال انجام کاری نشان می‌دهید که بیش از هر چیز دیگری به آن علاقه دارد. این دلبستگی عمده، خصلت مشخصه، و مرکز جهان آن‌هاست. خب، وودی [داستان اسباب‌بازی] به عنوان نمونه، در حال بازی با اندی معرفی می‌شود. و این کار مورد علاقۀ اوست. این همان چیزی است که او را در مقام یک شخص تعریف می‌کند. اما مرلین [جستجوی نمو] مرد خانواده است. او به تازگی همراه همسرش به خانۀ جدیدی نقل مکان کرده، یک عالمه نوزاد در تخم دارند و او از این بابت بسیار خوشحال است. و بعد نوبت باورنکردنی‌ها می‌رسد و آقای باورنکردنی که ابرقهرمان است را معرفی می‌کنید. پس با شخصیت اصلی شروع می‌کنید، جهانی که در آن می‌زیند را معرفی می‌کنید، و قهرمان‌تان را در حالی نشان می‌دهید که مشغول انجام کاری است که بیش از هر چیز دیگری به آن علاقه دارد.

اما بعد از آن، شخصیت شما به یک چیز دیگر هم احتیاج دارد: او نیازمند یک نقص است. حال، چیزی که در اینجا اهمیت دارد این است که نقص شخصیت شما در عمل از دلبستگی عمدۀ او نشأت می‌گیرد. خوب است که او بیش از حد به دلبستگی عمدۀ خود بپردازد. خب، وودی به عنوان نمونه، به اینکه اسباب‌بازی محبوب اندی است مباهات می‌کند.  او خیلی دوست دارد اسباب‌بازی محبوب اندی باشد و نمی‌خواهد آن را با کسی سهیم شود. در جستجوی نمو به عنوان نمونه، مرلین چنان زیاد دلش می‌خواهد پدر خوبی باشد که قدری احساس عدم اعتماد به نفس می‌کند. در باورنکردنی‌ها، آقای باورنکردنی از این لحاظ قدری مثل وودی است که به نفر اول بودن خود مباهات می‌کند، و نمی‌خواهد آن را با شخص دیگری سهیم شود. درست مثل لحظه‌ای که [در فیلم] می‌بینید با  بادی[۱] روبه‌رو می‌شود. و دوباره همین را زمانی که بالای سقف با الاستیگرل روبه‌رو می‌شود می‌بینید. پس شما شخصیتی را به وجود می‌آورید، دنیایی که شخصیت‌ها در آن زندگی می‌کنند را پدید می‌آورید، دلبستگی عمده‌ای را که معرف آن شخصیت‌هاست بنیاد می‌نهید، و نقص پنهانی‌ای را که از این دلبستگی عمده سرچشمه می‌گیرد پایه‌ریزی می‌کنید. و بعد می‌خواهید ابرهای طوفانی را که در افق دیده می‌شوند ایجاد کنید، افقی که در مسیر زندگی شخصیت شما قرار دارد. روز خوب، روشن و آفتابی‌ای است، اما دور از آنجا در افق، ابرهای تیره بیشتر می‌شوند. لذا در نمونۀ داستان اسباب‌بازی، [ابرهای تیرۀ در افق] جشن تولد اندی است. و همۀ اسباب‌بازی‌ها در مورد اینکه [با اسباب‌بازی‌های جدید] جایگزین می‌شوند ابزار ناراحتی می‌کنند و وودی باید بگوید که، "هیچکی قرار نیست جای کسی رو بگیره." و در جستجوی نمو، این امر مسلم را مقدمه‌چینی می‌کنید که داخل شقایق‌های دریایی است که آن‌ها در آن امنیت دارند، و فضای بیرونی که باقی اقیانوس را تشکیل می‌دهد، به طور مطلق خطرناک است. و در باورنکردنی‌ها هلن به باب می‌گوید، "بعد از ازدواجمون اوضاع عوض میشه." و بعد سروکلۀ بادی پیدا می‌شود که به آقای باورنکردنی حسادت می‌کند. پس شما بنا را بر این می‌گذارید که آدم‌های عادی از ابرقهرمان‌ها دلخور هستند و اینکه هلن به باب بگوید، "ببین، اوضاع قراره عوض بشه."

پس شما با شخصیت اصلی شروع می‌کنید، خصلت مشخصه و نقص پنهانی او را پیدا کرده‌اید، ابرهای طوفانی را در افق پدید آورده‌اید، و بعد بوم!  اتفاقی به وقوع می‌پیوندد و زندگی قهرمان شما را کاملاً به هم می‌ریزد و آن را زیر و رو می‌کند.  در داستان اسباب‌بازی، باز [۲] از راه می‌رسد و جای وودی را می‌گیرد. در جستجوی نمو، یک ماهی باراکودا [۳] سروکله‌اش پیدا می‌شود و خانوادۀ مرلین ــ به جز یک تخم کوچک ــ همگی نابود می‌شوند.  در باورنکردنی‌ها، آقای باورنکردنی شخصی را نجات می‌دهد اما از او شکایت شده و ابرقهرمان‌ها از فعالیت منع می‌شوند. در هریک از این نمونه‌ها، اگر به عقب برگردید و ببینید که دلبستگی عمدۀ آن‌ها چه بوده: مال وودی اسباب‌بازی محبوب اندی بودن است، مال مرلین خانواده‌اش، و مال آقای باورنکردنی ابرقهرمان بودن، این چیزهایی هستند که ازشان گرفته شده. همین باعث می‌شود که تصور شخصیت راجع به آینده‌اش به کلی تغییر کند. اما این اتفاق غیرمنتظره و ناگهانی به تنهایی کافی نیست. این کافی نیست که زندگی شخصیت خود را نابود کنید و دلبستگی عمده‌اش را از او بگیرید و تصورش از آینده‌ای که در انتظارش است، به کلی تغییر دهید. [بلکه علاوه بر آن] باید نمک به زخمش بپاشید. باید چیزی را به آن اضافه کنید که دنیا در نظر شخصیت اصلی قدری ناعادلانه جلوه کند. بنابراین، وودی نه تنها جایش را یکی دیگر می‌گیرد، بلکه جایش را به یک احمق تمام‌عیار می‌دهد، سبک‌مغزی که حتی نمی‌داند یک اسباب‌بازی است و آن‌ها راجع به اینکه باز می‌تواند پرواز کند یا نه وارد بحث می‌شوند. و باز می‌پرد، جست و خیز می‌کند، دور اتاق پرواز می‌کند، و بقیۀ اسباب‌بازی‌ها می‌گویند، "وای خدای من، او واقعاً می‌تونه پرواز کنه." و در اینجا نکتۀ کلیدی این است که همگی به دلیل نادرستی تحت تأثیر قرار گرفته‌اند. در جستجوی نمو، نیازی نیست که نمک به زخم [شخصیت اصلی]‌ بپاشید. ما از قبل می‌دانیم دنیایی که مرلین در آن زندگی می‌کند عادلانه نیست. اما در باورنکردنی‌ها از سوی دیگر، دلیل منع فعالیت شدن ابرقهرمان‌ها این است که آقای باورنکردنی تلاش داشته کار درست را انجام دهد.

پس حالا زندگی شخصیت اصلی شما تغییر کرده، دلبستگی عمده‌اش از او گرفته شده، دنیا روی ناعادلانه‌اش را آشکار کرده، و او در مسیر خود بر سر یک دوراهی قرار می‌گیرد و مجبور به انتخاب است که چگونه با واقعیت کنونی [زندگی] خود کنار بیاید. راه مناسبی که وجود دارد: انتخابی درست و مسئولانه است، و راه نامناسب، اخذ تصمیمی نادرست و غیرمسئولانه. به خاطر داشته باشید که اگر شخصیت شما تصمیم بگیرد کار درست را انجام دهد، دیگر داستانی نخواهید داشت.

انتخاب درست وودی این است که بگوید، "ببین، من خیلی محبوبیت داشتم و در مرکز توجه بودم. من زمان زیادی اسباب‌بازی محبوب اندی بودم، و باید یه جایی این کانون توجه بودن رو [به یکی دیگه] واگذار کنم." اما آنچه که اتفاق می‌افتد این است که وودی انتخاب نادرستی می‌کند. او تلاش می‌کند باز را پشت میز بیندازد. و در اینجا نکتۀ کلیدی این است که ما از وودی به خاطر کار نادرست و نامسئولانه‌ای که انجام می‌دهد حمایت می‌کنیم زیرا ما درد ناشی از جایگزین شدن او را درک می‌کنیم. پس انتخاب نادرست شخصیت شما، انتخاب نادرست وودی یک بحران خلق می‌کند، باز از پنجره به بیرون پرتاب می‌شود، و همین اسباب‌بازی‌های دیگر را در مقابل وودی قرار می‌دهد که به او می‌گویند، "تا وقتی که باز رو پیدا نکنی و صحیح و سالم به اینجا برش نگردونی، نمی‌تونی توی اتاق اندی بمونی."و این پایان پردۀ اول شماست. در جستجوی نمو، وقتی مرلین نمو را در مرز ورود به آب‌های آزاد پیدا می‌کند، مورد مشابهی را می‌بینید. انتخاب نادرست مرلین، حمایتگر بودن بیش از حد، از دلبستگی‌ عمدۀ او، عشقی که به پسرش دارد، نشأت می‌گیرد. و این انتخاب نادرست بحرانی را ایجاد می‌کند: نمو می‌گوید "ازت متنفرم،" و به سمت قایق شنا می‌کند تا استقلال خود را به اثبات برسد، و بعد او به اسارت یک غواص درمی‌آید. حالا مرلین هدفی دارد که او را در طول بخش باقیماندۀ داستان پیش می‌برد. در باورنکردنی‌ها، انتخاب درست باب این است که کاری را انجام دهد که زنش می‌گوید، "هر دفعه دنیا رو با یه ترفند نجات بده" اما این می‌تواند خیلی کسل‌کننده باشد و شما داستانی نخواهید داشت. پس انتخاب غیرمسئولانۀ باب این است که به زنش هلن دروغ بگوید و با رفیقش فروزون شب‌ها مشغول کار شود. و ما کاملاً از باب به خاطر این انتخاب غیرمسئولانه حمایت می‌کنیم، زیرا قبلاً دیده بودیم که او چقدر دوست دارد ابرقهرمان باشد، چقدر در این کار خبره بود، و چقدر ناعادلانه از آن محروم شد. و آن انتخاب نادرست (دزدکی به جایی رفتن) به بحران ختم می‌شود (میراژ او را پیدا می‌کند) و همین ختم می‌شود به اینکه سیندروم باب را به خلوتگاه می‌کشاند و شما وارد پردۀ دوم می‌شوید.

پس داستان شما از دل عمیق‌ترین تمایلات و پنهانی‌ترین ترس‌های شخصیت‌تان بیرون می‌آیند. چیزی که به آن علاقه دارند ازشان گرفته می‌شود و دنیا ناعادلانه بودن خود را آشکار می‌کند. آن‌ها برای بهبود اوضاع باید مسیری را طی کنند که باقی فیلم را شامل می‌شود. و در پایان آن مسیر، خوشبختانه آن‌ها نه تنها آنچه را که از دست داده‌اند بازپس می‌گیرند، بلکه مجبور می‌شوند آن نقص کوچکی که در ابتدای فیلم داشته‌اند را رفع کنند. خُب، این چیزی است که در پیکسار یاد گرفتم، و نمی‌گویم که همۀ داستان‌ها باید به این شیوه شروع شوند، اما اگر فیلمنامه‌ای می‌نویسید و در شروع آن با مشکل مواجه شده‌اید، امیدوارم که این ایده‌ها راهگشای شما باشند.

 

ترجمه: بابک حجازی

 
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

[۱] Buddy: بادی پاین یا سیندروم، شخصیت منفی این فیلم

[۲] Buzz Lightyear

[۳] barracuda: ماهی بزرگ جثه‌ای که در آب‌های شیرین زندگی می‌کند و زنده‌خوار است.

درباره

بابک حجازی، مدیر و مؤسس سایت «فیلم‌نوشت»، دانشجوی رشتۀ زبان و ادبیات انگلیسی در دانشگاه تهران است. او فعالیت خود را با راه‌اندازی سایت «همه چیز درباره فیلمنامه» در ۶ فروردین ۱۳۹۰ آغاز کرد و طی این مدت با جامعه صنفی تهیه‌کنندگان به عنوان فیلمنامه‌خوان همکاری کرد. او که مقالات متعددی را در زمینه فیلمنامه‌نویسی ترجمه یا تالیف کرده است از آبان‌ماه ۱۳۹۴ به مدیریت اجرایی دپارتمان طراحی پروژه جامعه صنفی تهیه‌کنندگان و مدیریت سایت رسمی این تشکل تهیه‌کنندگی ارتقای مقام یافت.